باز شدن در زندان یزد به روی من، درست مثل گشوده شدن دریچه تازهای از زندگی بود. وقتی بازداشت شدم جوان 24 سالهای بودم که نه سواد درست و حسابی داشتم نه شغل و کسب و کاری و نه حرفهای میدانستم که بتوانم چرخ زندگیام را بچرخانم. برای من آن حادثه ناگزیر بود. باید سرم به سنگ میخورد تا راه را پیدا کنم. من تا کلاس دوم راهنمایی درس خواندم و بعد از آن ترجیح دادم وقتم را به بطالت بگذرانم. از فضای مدرسه بدم میآمد.از این که مجبور بودم هر روز صبح زود بیدار شوم و تا ظهر پشت نیمکتهای چوبی بنشینم زجر میکشیدم. معلمها که سر کلاس حرف میزدند احساس میکردم روی اعصابم راه میروند. در خانواده پرجمعیت ما با 8 برادر و یک خواهر کسی سراغی از من نمیگرفت. خیلی شبها پدرم حتی وقت نمیکرد با ما سلام و احوالپرسی کند، برای همین مدرسه رفتن یا نرفتن فرقی برای او و مادرم نداشت. آن دو همین که میتوانستند شکممان را سیر کنند، وظیفه خود را انجام داده بودند. هر دوشان در یک کارگاه فرشبافی کار میکردند.
من بعد از ترک تحصیل همین طور ویلان و سرگردان خیابانها بودم تا این که دوستی با پسرانی که از خودم بزرگتر و اکثرا در کارهای خلاف بودند پای مرا به آن راه باز کرد و خیلی زود به یک دزد حرفهای تبدیل شدم. صندوق عقب ماشینها را باز میکردم و جک و زاپاس و هر چه که پیدا میکردم میدزدیدم. در سن 24 سالگی دستگیرم کردند و به دو سال حبس محکوم شدم. از همان روزی که به زندان افتادم تصمیم گرفتم مسیر زندگیام را عوض کنم. این را هم مدیون یکی از همبندیهایم به اسم هادی هستم. او یک مجرم اتفاقی بود. ناخواسته و به عنوان میانجیگر وارد یک دعوا شده و پسری را با چاقو مجروح کرده بود. هادی داستان زندگیاش را برایم تعریف کرد و گفت در یک سالی که گوشه زندان افتاده از زندگی عقب مانده است. هادی حرف درستی میزد. میگفت آدم فقط یک بار به دنیا میآید و باید از عمرش بهترین استفاده را ببرد. او مرا به درس خواندن تشویق کرد و یادم داد از شکست خوردن نترسم. این بزرگترین درسی بود که گرفتم و به یک شکستناپذیر تبدیل شدم.
دو سال بعد وقتی آزاد شدم تا گرفتن دیپلم فاصله زیادی نداشتم. علاوه بر این، کار با چوب را هم یاد گرفته بودم و میتوانستم صنایع دستی درست کنم. روزی که از زندان بیرون آمدم نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم از امروز طور دیگری زندگی خواهم کرد. به خانهمان رفتم. برخورد همه سرد و بیروح بود، البته به این نوع رفتار عادت داشتم و در تمام سالهای عمرم چیزی غیر از این ندیده بودم. هادی به من گفته بود میتوانم کارهای دستیام را در بازار به یک مغازهدار به اسم ناصر بفروشم. دست به کار شدم و وقتی چند نمونه کار درست کردم آنها را پیش ناصر بردم. او شوهرخواهر هادی بود و مرا حسابی تحویل گرفت اما بابت آثارم هیچ پولی نداد و گفت فقط میتواند آنها را به صورت امانی برایم بفروشد. 10 روز بعد برای اولین بار پولی را در جیبم گذاشتم که حاصل کار و تلاش خودم بود.
از آن به بعد سخت سرگرم کار شدم و برای مدت کوتاهی درس خواندن را فراموش کردم، اما میخواستم در کلاسهای شبانه ثبتنام کنم. پدرم از کارهایم ایراد میگرفت و میگفت باید کمکحال او باشم. او اصرار داشت به جای این که سرم را در کتاب و دفتر فروکنم، سراغ یک کار آب و ناندار بروم؛ ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم. از یک طرف دلم به حال او میسوخت و از سوی دیگر اگر میخواستم به توصیهاش گوش کنم، از اهدافم دور میماندم. برای همین یک راه چاره پیدا کردم. از آن به بعد بیشتر پولی را که از ناصر میگرفتم به پدرم میدادم، ولی آن مبلغ آنقدر نبود که چالهای را پر کند.
28 ساله بودم که بالاخره دیپلم گرفتم. به یک آرامش رسیده بودم و زندگیام هدفمند شده بود. احساس میکردم وقت آن رسیده است که تشکیل خانواده بدهم، بخصوص آن که آخرین برادرم هم متاهل شده بود. یک روز با مادرم در این باره صحبت کردم و او از تصمیمم خیلی خوشحال شد. از زمانی که من و او در خانه تنها شده بودیم، رابطهمان خیلی صمیمیتر از قبل شده بود و تازه معنی مادر داشتن را میفهمیدم. او با چند نفر از دوستان همسن و سال خودش مشورت کرد و بالاخره مرا با دختری به نام مریم آشنا کرد که از اقوام دور همسایه دیوار به دیوارمان بود. مریم دختر خوبی به نظر میرسید، برای همین من جواب مثبت دادم و او هم همین پاسخ را تکرار کرد، ولی هرگز زندگی خوشی در کنار هم نداشتیم. بعد از ازدواج بود که فهمیدم همسرم مطلقه است. او قبلا یک بار عروسی کرده و طلاق گرفته و این راز بزرگ را از من پنهان کرده بود. از وقتی این را فهمیدم، دیگر نتوانستم در کنار او آرام و راحت باشم و برای همین در نهایت طلاقش دادم. شکست خورده بودم، ولی به قول معروف زندگی به آخر نرسیده بود.
بعد از مرگ مادرم بدجوری احساس تنهایی میکردم. غصه بزرگی در دلم خانه کرده بود. سراغ هادی رفتم و به او پیشنهاد دادم با هم به شهری دیگر برویم تا بتوانیم خاطرههای تلخ را فراموش کنیم. کجا؟ این را او پرسید و من گفتم تهران. یک روز اسباب و اثاثیهمان را بار یک اتوبوس کردیم و راهی پایتخت شدیم. من قبلا فقط یک بار آن هم وقتی خیلی بچه بودم به تهران آمده و هیچ شناختی از این شهر بزرگ و درندشت نداشتم. من و هادی هر کدام مبلغی را برای پول پیش خانه کنار گذاشته بودیم و توانستیم دو اتاق در خیابان قزوین پیدا کنیم. بعد هم دنبال کار گشتیم. هادی که در فرش سررشته داشت در یک فرشفروشی مشغول شد و من هم بعد از گذراندن یک دوره آموزش آرایشگری در یک سلمانی شروع به کار کردم. دوست داشتم به دانشگاه بروم. رشته مورد علاقهام هم جامعهشناسی بود ولی وقت زیادی برای درس خواندن نداشتم. از یک طرف باید سر کار میرفتم و از طرف دیگر هادی را مرتب دکتر میبردم. او مشکل قلبی داشت و اصلا حال و روز خوشی نداشت. یک سال تمام من و هادی همخانه بودیم تا این که وقتی موعد تحویل خانه فرا رسید او تصمیم گرفت دوباره به یزد برگردد.
وقتی تنها شدم فرصت بیشتری برای مطالعه پیدا کردم. دیگر دانشگاه رفتن برای من دیر شده بود ولی حداقل میتوانستم مطالعه آزاد داشته باشم. در همان ایام با دختری به اسم پریسا آشنا شدم که میتوانست گزینه خوبی برای ازدواج باشد ولی حقیقتش این بود که از تاهل کمی هراس داشتم. خاطره تلخ ازدواج اول مرتب در ذهنم تکرار میشد و من را از تکرار تجربهای دیگر برحذر میداشت. پریسا دختر بقال محلمان بود که بعدازظهر به پدرش کمک میکرد و پشت دخل میایستاد. چند باری خواستم سر صحبت را با او باز کنم ولی نتوانستم و بالاخره به این نتیجه رسیدم که تنها ماندن برایم بهتر است. بعد از دو سال زندگی در تهران تصمیم گرفتم به شهر خودمان بروم و خواهرم فریده را ببینم. دلم برای او بیشتر از همه تنگ شده بود. وقتی به منزلش رفتم فهمیدم او چه زندگی تلخ و دردناکی دارد. شوهرش معتاد شده بود. دیگر سر کار نمیرفت. دست بزن داشت و ... هر بدی که ممکن است یک مرد داشته باشد در دامادمان وجود داشت. با خواهرم خیلی دعوا کردم و از او خواستم هرچه زودتر طلاق بگیرد ولی خودش موافق این کار نبود. او دو فرزند داشت و نمیخواست آنها بیمادر یا بیپدر بزرگ شوند. سراغ برادرهایم رفتم، البته آنهایی که هنوز در یزد بودند. به آنها اعتراض کردم که چرا از فریده مراقبت نمیکنند. جواب برادرهایم کاملا منطقی بود و گفتند خود من چرا در این مدت آفتابی نشده بودم و خبری از من نبود.
احساس عذاب وجدان میکردم. از زمان آزادیام از زندان توانسته بودم به خیلی از هدفهایم برسم، ولی خانوادهام را رها کرده بودم. باید کاری برای آنها میکردم. این خیلی بد بود که هیچکدام از برادرها خبری از هم نداشتند و تنها خواهرمان هم یکه و تنها در آن فلاکت و بدبختی زندگی میکرد. یک روز عصبانی به خانه خواهرم رفتم تا فریده را به زور با خودم به تهران ببرم، او در خانه نبود و من با شوهرش درگیر شدم. صدای و داد و فریادمان بلند شد و همسایهها گوش تیز کردند. بعد از نیم ساعت فحاشی و گلاویز شدن راهم را کشیدم و به طرف مسافرخانه رفتم، اما یک ساعت بعد چند مامور سراغم آمدند و مرا با خود بردند. هر چه میپرسیدم جرمم چیست، حرفی نمیزدند تا اینکه در کلانتری فهمیدم شوهرخواهرم را کشتهاند و من هم متهم به قتل هستم. همه شواهد علیه من بود؛ زمان قتل، شهادت همسایهها که دعوای ما را دیده بودند و سابقهدار بودنم. اگر من مامور بودم و متهمی را در این شرایط دستگیر میکردم، شک نمیکردم که طرف قاتل است. بد مخمصهای بود، هر چه انکار میکردم، فایدهای نداشت. روز بعد مرا پیش قاضی بردند. خواهرم آمد. او هم فکر میکرد من شوهرش را کشتهام.یک هفته در بازداشت بودم و بازجویی و سوال و جوابها ادامه داشت تا اینکه بالاخره ماموران یک معتاد را دستگیر کردند و او به کشتن شوهرخواهرم اقرار کرد. اینطور بود که نجات پیدا کردم و آزاد شدم. آن قاتل اعتراف کرد سر پول مواد با شوهر فریده درگیر شد و او را کشت. این قتل چند دقیقه بعد از خروج من از منزل خواهرم اتفاق افتاده بود. وقتی آزاد شدم اصرار کردم خواهرم را به تهران ببرم، ولی راضی نشد برای همین تصمیم گرفتم به یزد برگردم. در تهران خانهام را تحویل دادم و از صاحب آرایشگاه محل کارم حلالیت گرفتم. در محل قدیمی خودمان در یزد خانهای اجاره کردم و از آن به بعد مسوولیت علی و امیر، خواهرزادههایم را به عهده گرفتم. آن دو اوایل غریبی میکردند، حق هم داشتند، مرا زیاد ندیده بودند، اما بتدریج به حضورم عادت کردند.
از آن زمان به بعد فصل تازهای در زندگیام شروع شد. در یک آرایشگاه کار میکردم و گاهی اوقات با چوب گردنبند یا وسایل تزئینی دیگری میساختم. از مطالعه دور شده بودم و شبها آنقدر خسته به خانه برمیگشتم که دیگر توان هیچ کاری را نداشتم. 6 ماه بعد از فوت شوهرخواهرم، یک روز فریده با من صحبت کرد و گفت میخواهد دوباره ازدواج کند. خواستگارش مردی بود که همسرش را به خاطر ابتلا به سرطان از دست داده بود. کمیل یک رستوران داشت و صاحب یک دفتر بود. بعد از تحقیق و پرسوجو فهمیدم مرد خوشاخلاقی است و میشود به او اعتماد کرد. درستی تحقیقاتم را یک سال بعد از ازدواج خواهرم فهمیدم. آنها زندگی خوبی داشتند و برای من نقشههایی کشیده بودند. اصلا نفهمیدم چطور شد که من با خواهر کمیل ازدواج کردم. زندگی مشترک من و زینب بدون تجمل شروع شد و شوهرخواهرم که حالا برادرزنم هم بود مرا به رستوران خودش برد. از آن به بعد زندگی برایم خیلی زود گذشت، طوری که اصلا متوجه گذر ایام نشدم و اصلا نفهمیدم پسرم مهدی کی دوساله شد. نمیدانم چرا ولی یک حسی در من بود که میگفت باید دست زن و بچهام را بگیرم و آنها را به تهران بیاورم. تمام امکانات در پایتخت جمع شده و من میخواستم مهدی در رفاه کامل زندگی کند. موضوع را با کمیل در میان گذاشتم، امیدوار بودم او و فریده را با خودم همراه کنم، ولی آنها ترجیح دادند ریسک نکنند. من با پولی که جمع کرده بودم میتوانستم در تهران مغازهای اجاره کنم و خواهرم هم کمک مالی بزرگی به من کرد، او به عنوان ولیدم قهری از طرف بچههایش از قاتل همسر اولش دیه گرفت و برای علی و امیر پولی کنار گذاشت و مبلغی هم به عنوان قرض به من داد.
قبل از این که زینب و مهدی را به تهران بیاورم، خودم عازم شدم. اول از همه خانهای اجاره کردم و بعد دنبال مغازه گشتم و اتفاقا یک زیرپله خوب پیدا کردم که تخمهفروشی بود و من هم میتوانستم به همان شغل ادامه بدهم، اما یک حادثه نقشههایم را نقش بر آب کرد. روزی که قرار بود قولنامه را بنویسیم من همه پول پیش را در یک کیف دستی گذاشتم و به طرف بنگاه راه افتادم، اما یک موتورسوار کیف را از من قاپید. هاج و واج وسط خیابان ایستاده بودم و دور شدن موتورسوار را نگاه میکردم. یاد روزهایی افتادم که خودم سرقت میکردم. زندگی چند خانواده را ویران کرده بودم؟ آرزوهای چند نفر را به باد داده بودم؟ به خودم که آمدم به کلانتری رفتم و شکایت کردم، ولی پیدا کردن یک سارق در این شهر بزرگ مثل گشتن دنبال سوزن در انبار کاه بود. خانهام را تحویل نگرفته پس دادم و دست از پا درازتر به یزد برگشتم. آنقدر آشفته بودم که تا یک هفته از منزل بیرون نرفتم، تا این که همسرم یادآوری کرد آن خانه را پس دادهایم و باید آنجا را تخلیه کنیم. در یک مسیر بیبرگشت افتاده بودم. به ناچار همراه خانوادهام راهی تهران شدم و اینبار آپارتمانی ارزانتر اجاره کردم. زینب نذر کرده بود اگر پولمان پیدا شود به مشهد برویم. او نذرش را دو ماه بعد وقتی سارق دستگیر و پدرش مجبور شد برای گرفتن رضایت همه پول را دودستی تقدیم کند ادا کرد. من خیلی زود یک زیرپله اجاره کردم و مشغول تخمهفروشی شدم، چون مغازهام در یک محله قرار داشت و مشتریانم ثابت بودند کارم را گسترش دادم و روغن نباتی، چای، حبوبات و انواع نوشابهها را هم به اجناسم اضافه کردم و بعد از مدتی زیرپله به بقالی تبدیل شد.
از کار کردن در آنجا سود خیلی خوبی به دست آوردم، آنقدر که بعد از 2 سال برای خودم مغازهای خریدم و آرایشگاه کردم. حالا هم 3 سال است که آرایشگاه دارم و 2 شاگرد که یکی از آنها سرگذشتش تقریبا شبیه به داستان زندگی خودم است، با من کار میکنند و برای خانوادهشان روزی میبرند. همین که سه خانواده از کنار این مغازه نان میخورند، خودش یک دنیا ارزش دارد و من دیگر از زندگی چیز بیشتری نمیخواهم.
مرجان لقایی