3 افسانه حمید باکری

«برای همسر حمید» به قلم برادر بزرگوارمان آقای ضرغامی را که خواندم - «جام‌جم» سه‌شنبه، 6/5/88 - یاد ایامی افتادم که اگر چه دور دست نیست، اما به گمانم کم‌کم تمایل به افسانه شدن دارد. خواستم به دفاع از آنچه در آن روزها دیدم، قلم بزنم، اما همان تردیدی که مدت‌هاست سراغ قلم امثال ما آمده، مانع شد.
کد خبر: ۲۷۲۳۰۲

جوهر قلم نویسنده‌های دوره جنگ به همین راحتی رنگ نمی‌دهد و سکوت قلم را اصلح می‌دانیم تا که قدر خرد همان‌قدر دانسته شود که عشق را می‌ستاییم. خوش نامی باکری‌ها را چگونه دوره می‌کنیم؟ این مظلومیت واقعیت طلبی کشت ما را. با خودم کنار آمدم و گفتم افسانه‌نویسی را که از ما  نویسنده  نگرفتند. دلخوشی به «افسانه جومونگ» را کنار گذاشتم و از افسانه روزگار خودمان نوشتم. بگذارید نااهلان بخوانند حتی اگر تصور کنند پرونده باکری‌ها بسته شده یا به افسانه پیوسته است و به حراج خانواده شان پرداخته‌اند. 3 افسانه تقدیمتان می‌شود.

1- افسانه حمید و فاطمه، 2- افسانه حمید و حمید و 3- افسانه حمید و مهدی. میل دارم بخوانید 3 افسانه را در ادامه مقاله «برای همسر حمید» نوشته‌ آقای ضرغامی. آخر جرقه‌های آن مقاله در این دنیای وانفسا زود خاموش شد.

قسمت اول: افسانه حمید و فاطمه

خودش رفت عقب لندکروز چهارمی و زد روی سقف و اشاره کرد که حرکت کند. راه که افتادند، زمزمه شکل گرفت. بعد آهنگ شد. دل بود که به این آهنگ هیجان می‌داد و می‌شد شور. گرد و خاک بود که بلند می‌شد و می‌نشست رو بچه‌هایی که هنوز لباسشان تمیز بود.

چهره‌ها که خاکی شدند، آهنگ زمزمه رفت سمت تراژدی. هرکی یک تراژدی تو دل داشت. حمید هم رفت تو خودش، جایی که باید می‌بود. لبش بسته شد و از آهنگ بچه‌ها جا ماند. رژه تانک‌هایی که سمت طلاییه می‌رفتند، شکل گرفته بود. پیاده نظام‌ها سمت هور می‌رفتند و زرهی‌ها رو به دژهای طلاییه. تو بی‌نظمی این همه آدمی که ریختند تو منطقه، هر یگان کار خودش را دنبال می‌کرد. حمید اما از منطقه خارج شده بود. رفته بود تا دور دست‌ها. انفجار چند‌گلوله توپ که عراقی‌ها پرت و پلا می‌زدند، حمید را بر گرداند تو منطقه. رسیدند مقر تاکتیکی لشکر. باز هم زد رو سقف لندکروز که بایستد. عاشورایی‌ها داشتند سنگر می‌زدند. حمید رفت تو چادر فرماندهی. چشم چرخاند طرف فرمانده. یک نگرانی که برایش آشنا بود، تو چشمش خواند. خم شد رو نقشه که بروند سر اصل مطلب. یک ضربدر قرمز ته جزیره جنوبی خودنمایی می‌کرد. حمید باید خودش را به آنجا می‌رساند. فرمانده اهمیت آن گلوگاه ورودی سپاه سوم عراق به جزایر مجنون را به قائم‌مقام لشکرش نشان داد.

 اگر بچه‌های لشکر محمد رسول‌الله و امام حسین از طلاییه به اینجا نرسند، در این صورت... .

باکری دیگر ادامه نداد. دانست حمید تا ته خط را خوانده. خوب می‌دانست که برادرش چگونه وارد عمل خواهد شد. چند فرمانده عاشورایی هم دور نقشه حلقه زده بودند. حمید هنوز آن نگرانی را در نگاه برادر می‌دید. تصور می‌کرد نگران نبرد سرنوشت‌ساز او در جنوب جزیره است. پل شحیطاط را در ذهن مرور کرد. این پل ورودی به جزیره شده بود خوره ذهن حمید. چرا فرمانده لشکر این همه تاکید می‌کرد؟

«یعنی برادرم در من رگه تردید دیده؟ پس چرا این همه نگرانی؟ اگر از پس این کار بر نمی‌آمدم، یقیناً مرا روانه جنگ مستقیم با سپاه سوم عراق نمی‌کرد. مهدی یک نگفته دارد که تو خودش نگه داشته.»

بچه‌ها که دور نقشه را خلوت کردند، مهدی به حرف آمد.

- تلفن FX ما وصل شده. بهتره به خونه زنگ بزنی.

- همه بچه‌های لشکر هم می‌تونن زنگ بزنن؟

مهدی جا نخورد، ولی رفت تو خودش. دنبال راهی بود که از عذاب وجدان خلاص شود تا بلکه لشکر عاشورا را بهتر فرماندهی کند. مهدی می‌دانست این طور مواقع جلوی حمید کسر می‌آورد. «الان که وقت این جر و بحث‌ها نیست. او به جایی می‌رود که شاید بر نگردد. پس بهتر است به پیشنهادم اصرار کنم.»

- تماس بگیر و حرکت کن.

حمید حالیش شد که اطاعت کند. شماره گرفت. رفت اسلام آباد غرب. کمی پایین‌تر از پادگان ابوذر، چند خانه که ظاهراً روزگاری برای ارتشی‌ها سازمانی بود و مرتب و نو‌‌نوار؛ اما امروز به خانه‌ای متروکه می‌ماند که تا حدی بازسازی شده بودند.

چهارمین زنگ، فاطمه را به خود آورد. داشت می‌دوید طرف موش گنده‌ای که از سوراخی در آمده بود. موش‌ها شده بودند سوهان اعصاب فاطمه و بچه‌هایش. سوراخ موش‌ها که یکی دو تا نبودند. برگشت طرف بچه‌ها. دستمال خیس را گذاشت روی پیشانی 2 بچه‌اش و رفت سراغ تلفن. چشمش به بچه‌ها بود. از بی‌خوابی دو سه شب قبل چشمانش سرخ شده بود. یک کیسه قرص و دارو که کارساز نبودند، کنار بستر بچه‌ها خود نمایی می‌کرد. فاطمه جا خورد.

- تویی حمید؟ پس عملیات چی شد.

- خوبی؟ بچه‌ها؟

- خوبم. خوبن.

- آقا مهدی اصرار کرد که زنگ بزنم. پس باید خبری باشه.

حالا حمید از درز چادر 4 لندکروز پراز بسیجی را می‌دید. آنها پشت وانت ایستاده بودند و هرکدام آرپی‌جی، تفنگ و پرچم به دست آماده عملیات بودند. چشمشان به چادر بود که حمید برگردد. حمید منتظر بود که فاطمه شروع کند. خوب هم را می‌شناختند. تو این چند سال زندگی از جیک‌و‌پوک هم با خبر شدند. حمید هنوز نگاهش به بچه‌های پشت لندکروز بود که گفت:«بچه‌ها منتظرند که بریم.»

- مبارکه. خیالم راحت شد.

- پس خیال منو هم راحت کن.

- حمید؟

- چیه؟

- چون جنبه‌شو داری، می‌گم. چند روزه که بچه‌ها دارن تو تب می‌سوزن.

- دکتر؟

- بردم.

- پاشویه؟

- کردم.

- مادری؟

- تا دلت بخواد.

- پس پدری هم کن.

و اشک فاطمه بیرون زد. بچه‌ها چهار چشمی زل زدند به اشک مادر. بغض مادر که بیرون زد، حریفش نشد. هم حمید می‌شنید، هم بچه‌ها. داشت خودش را سبک می‌کرد که بقیه راه کسر نیاورد. راه را طولانی می‌دید. گاه بی‌حمید که برای همیشه از دست بدهد. این چندمین بار بود که آموزش پدری برای بچه‌ها را به او گوشزد می‌کرد. حمید داشت او را به سمتی می‌کشاند که باید می‌رفت. فاطمه هم می‌فهمید، اما در باورش نمی‌گنجید. اشک بهاری‌اش ته نداشت. دخترش آسیه نیم خیز شد. حمید داشت از دل زمزمه‌های فاطمه، گزارش تنهایی بچه‌هایش را می‌گرفت. نباید جلوی برادرش مهدی سست می‌شد. اشک را بیرون نزده پاک کرد و باز هم گوش داد.

- باشه حمید، باز هم برای بچه‌هات پدری می‌کنم. می‌دونم که می‌دونی از پسش بر می‌‌یام. اگه این لیاقتو در من نمی‌دیدی، یه فکری می‌کردی.

- 400 نفری که مثل بچه‌هام دوستشون دارم، منتظرم هستن.

- تو متعلق به اونایی. بچه‌هات همیشه تو نوبت هستن. اگه خدا بخواد یه روزی هم نوبت اونا می‌شه. وقت گل نی.

حمید پشت سر بسیجی‌ها چشمش به نیزار هور افتاد. نی‌ها قد کشیده بودند، اما هیچ کدام گل نداشتند. فاطمه راست می‌گفت. حمید از راه دیگر وارد شد.

- تو انتخاب این راه شریکم بودی.

- هنوز هم هستم. پس این حرف‌های جمع شده تو دلمو به کی بگم. چقدر نمازمو با سجاده خیس تموم کنم. یه وقتا کسر می‌یارم حمید. هنوز با صدات شارژ می‌شم. همه فکرم روزگار بعد از توست.

- چند بار بهت گفتم. هنوز جوابی برای این سوالات پیدا نکردم. باید باهاش کنار بیایی.

- من هنوز خدای بی حمید رو تجربه نکردم.

حالا دیگر فاطمه گریه نمی‌کرد. رفت سراغ حرف‌های اصلی خودش. تو حس و حال حمید می‌دید که می‌تواند بهش بگوید. خلاصه آن راز ناگفته باید بر ملا می‌شد.

حمید اما بیتاب بود که خودش را به خط شکنان برساند. رویای جنگ در پل شحیطاط در ذهن می‌پروراند، اما حالا وارد جنگی شده بود که بظاهر از پسش برنمیآمد. فقط فاطمه می‌دانست که بچه‌هایش چقدر نزد او عزیز هستند. حمید بدش نمیآمد که رازهای زندگی در جنگ را پشت جبهه‌ای‌ها نیز بدانند. بدش نمی‌آمد که مردم آذربایجان بدانند، اگر زنی مثل فاطمه نصیبش نمی‌شد، اکنون قائم‌مقام لشکر عاشورا نبود و این همه فارغ بال به خط دشمن نمی‌زد. شاید به همین خاطر مهدی اصرار می‌کرد که حمید زنگ بزند. حال حمید می‌فهمید که این تلفن بخشی از عملیات است. از دور دست می‌فهمید که فاطمه سبک شده است. فاطمه هم این سبکبالی را در چهره آسیه و احسان نیز مشاهده می‌کرد. بعد از یک هفته نگرانی، حال می‌دید که طفلان معصوم فارغ‌بال به خوابی عمیق فرو رفته‌اند.

فاطمه هنوز اصرار داشت که آن راز را افشا کند. انگار این تلفن آخرین فرصت بود. باید مقدمه‌چینی می‌کرد. باز هم می‌خواست از حمید یاد بگیرد که چگونه مرد خانه‌اش هم باشد.

- از نگاه غریبه‌ها می‌ترسم.

- اونا همیشه دنبال بهانه‌ان. از پس اونا بر نمی‌یایی.

- بعداً چی.

- بدتر هم می‌شه. آبرو گرو بذار.

حمید کمی مکث کرد. فاطمه گفت: می‌ذارم.

- باز هم اصرار داری که تو عملیات اولین خط‌شکن باشم؟

- داری ازم امتحان می‌گیری؟

- می‌خوام هنوز انتخاب با خودت باشه.

فاطمه یکهو به خودش آمد: حالا موقعشه.

اولین روزی که ازم خواستگاری کردی، تو چشات خوندم که یه عشق دیگه اسیرت کرده. تو وجودم احساس حسادت می‌کردم. یه چیزی مثل تحمیل یا نمی‌دونم مهمون ناخوانده. خیلی اسیر این عشق شده بودم. قیافت داد می‌زد. چقدر طول کشید تا تونستم باهاش کنار بیام. تصور می‌کردم در وجودت یه موجود دست دوم هستم. کم‌کم از حقارت در اومدم و با اون عشق کنار اومدم. تو رو همراه اون پذیرفتم و بله رو گفتم. یادته که واسه این بله چقدر با خودم کلنجار رفتم. بچه‌ها که به جمع ما اضافه شدن، بعضی وقتا زورم به اون عشق می‌چربید. یادته وقتی بچه‌ها رو بغل می‌کردی چقدر از زندگی لذت می‌بردی؟ ولی حمید، اصلاً دوست نداشتم این حس در تو تقویت بشه. یه چیزی مثل وسوسه، نمی‌دونم. شاید رابطه بین جنگ و زندگی رو یادمون ندادن. دو سه بار که از جبهه برگشتی و لباسای غبار گرفته‌ات رو شستم، یه بویی مستم می‌کرد. به بوی حمید یه بوی دیگه اضافه شده بود که از جنس همون عشق بود.

حالا حمید بود که داشت روزگار زندگی با فاطمه را طوری دیگر مرور می‌کرد. حمید چقدر غافل بود از آن همه دنیای زنش. فاطمه حتی یک بار هم از این رازش نگفته بود. انگار رمز و راز این تلفن کش پیدا کرده بود. فرمانده لشکر غرق نقشه عملیات خیبر شده بود. حمید ترجیح می‌داد بازهم از ناگفته‌های زندگی خودش بداند. چقدر غریب می‌پنداشت خود را نزد فاطمه. کاش می‌توانست مثل فاطمه اشک بریزد و سبک شود. کی گفته اشک مال مردها نیست. اشک مرد چه ربطی دارد به فلسفه اشک و زن.

سخنوری فاطمه سرعت گرفت. انگار وقتش رو به اتمام بود.

- ماجرا اونجا ختم شد که تو این اومدن و رفتن‌هات هربار یک تیکه از این عشق رو جا می‌گذاشتی که بشناسمش. عجیب بود که اغلب سر بودن اون عشق نسبت به من و بچه‌هات رو تو وجودت می‌دیدم و هر روز بیشتر تقویت می‌شد.

فاطمه نفس گرفت. حمید باز هم منتظر ماند.

- آنقدر دوستت داشتم که برای ادامه همراهی با مردی مثل تو حاضر به انجام هر کاری بودم. برای همین هم شب‌های عملیات پدر بچه‌هات می‌شدم که به عشق بجنگی. نمی‌جنگیدی؟ منم این‌طوری خودمو تو دلت جا دادم. شیفته من نبودی؟ گنجینه راز دلت نشدم؟ با این همه، باز هم خیالم راحت نشد.

حمید پرید تو غوغای زنش، اما فاطمه اجازه نداد و گفت:

- نه حمید، اینجا دیگه من می‌گم و تو گوش می‌دی. این فرصت برام زود دیر می‌شه.

و حمید آرام گرفت که باز هم بشنود. چقدر حرف داشت تو دلش. اولین بار بود که این‌طوری عقده گشایی می‌کرد. حمید حرفی را که می‌خواست بزند، تو دلش زمزمه و تکرار می‌کرد. «تو چته فاطمه؟»

- دست ببر رو سینه‌ات. قرآن جیبی‌ای که بهت دادم، همراته؟ آروم می‌گیری. من با اون قرآن تو عملیات باهاتم. نیستم؟ ریسک کردم و رفتم سراغش. همه عواقبش رو پذیرفتم، حمید. حتی می‌دونم چه عاقبتی منتظرم است. مگه امام حسین آبرو شو هم به کربلا نبرده بود؟ به چی فکر می‌کنی قائم مقام لشکر عاشورا؟

حالا حمید داشت به معمای فاطمه نزدیک می‌شد. عرق پیشانی قاتی اشکش گم شد تو محاسنش. با وجود این دوست داشت از زبان فاطمه بشنود. انگار یک جورایی کسر آورده بود تا حدی که جنگ روی پل شحیطاط در نظرش کمرنگ شده بود. نگاه منتظر بچه‌های پشت لندکروز شده بود آهن‌ربا. چند گلوله دور و اطراف منفجر شد، اما رنگی نداشت.

- گرفتی، حمید؟ حالا خیالت راحت شد. حتم دارم تو این عملیات بهتر می‌جنگی. دوست ندارم مرد من تو عملیات کسر بیاره. می‌خوام برای همیشه بهت افتخار کنم. می‌دونی حمید، از همون ملاقات اول این عشقو تو چشمات دیدم و ازش واهمه داشتم. خیلی سختی کشیدم که پشت سر گرد‌وغبار این عشق تونستم واسه خودم جا باز کنم. می‌دونستم هیچ وقت ازش جلو نخواهم زد. حس می‌کنم وقتش رسیده که برای همیشه بری سراغش. نگاه به حسادتم نکن. حق دارم که بهش غبطه بخورم. شوخی که نیست. داره حمیدمو، پدر بچه‌هامو، تمام وجودمو ازم می‌گیره. با شعار که نمی‌شه زندگی کرد. حمید! به خدا قسم راضی شدم و تن دادم. اون عشق از تو جدا شدنی نیست. این منم که باید تنها بشم. با جان و دل می‌رم سراغ این تنهایی. پس برو. برو که این عشق در انتظارته. همه تعلقات رو بذار و برو. حتی من و بچه‌هات.

فاطمه و حمید چه آرام در خود شکستند. بعد گریستند. حمید باز نگاهش افتاد به خط شکنان. چقدر بیتاب.

- اگه اون عشق نبود، امروز این همه دوستت نداشتم، فاطمه.

و فاطمه باز اشک ریخت. بچه‌ها به خوابی عمیق فرو رفته بودند. چه آرام، انگار حرف آخر را باید می‌زد، بی‌آن‌که جوابی از حمید بشنود. سعی کرد حرف آخرش صاف و شفاف از ته دلش جان بگیرد. تمرین کرد که این‌طور باشد: حلالین اولسون.

و حمید رفت سراغ خط‌شکنان.

قسمت دوم: افسانه حمید و حمید

- حمید، مهدی. حمید، مهدی

و حمید پاسخی نگرفت. چشم چرخاند سمت چپ جزیره. سراب را می‌ماند. خبری از بچه‌ها نبود، اما از روبه‌رو تا دلت می‌خواست تانک‌های عراقی بودند که به حمید نزدیک می‌شدند. پشت سرش تو جزیره چه غوغایی بود. همه می‌جنبیدند که زیر آتش جان پناهی پیدا کنند. سپاه سوم عراق توپخانه‌اش را مامور کرده بود که هر چه گلوله دارند بریزند تو جزیره. از دیروز که این شخم‌زدن‌ها شروع شد، یک سره آتش ریختند.

حمید پشت خاکریز نفس تازه کرد. نشست و رفت تو فکر. از آن همه انفجار حالش بهم می‌خورد. کلافه بود. رفت سراغ بچه‌ها. پشت سیل‌بند جزیره شهدا را ردیف کنار هم گذاشته بودند و حالا داشتند یکی دیگر را هم به آنجا می‌بردند. از دیروز که در آنجا مستقر شده بودند، یک سره داشت می‌جنگید تا مانع ورود عراقی‌ها به جزیره شوند.

بی‌سیم‌چی دوید سمتش. حمید گوشی را گرفت.

- حمید، مهدی، پس چی شد.

- طلاییه قفل شد. خودتی و گردانت.

- که چی بشه؟

- که مقاومت کنی که عراقی‌ها وارد جزیره نشن.

- ما حتی نمی‌تونیم تعداد تانک‌ها شونو بشمریم. بی‌شمارند آقا مهدی، یعنی... .

- حمید، دیگه بسه. این مشکل خودته که حلش کنی. نمی‌دونم ما کی می‌رسیم به پل شحیطاط، ولی حتماً می‌رسیم. پس تا اون موقع مقاومت کن.

حمید دانست مهدی چه می‌خواهد. فرمانده لشکر عاشورا دیگر تمایلی به ادامه نداشت. به حمید  برادرش  می‌گفت که به کام مرگ برود. صدای مهدی گم شده بود تو خش‌خش‌های بی‌سیم. صدا مجدداً صاف شد. حمید گفت:

- داریم تنها می‌شیم. من موندم و شیر قرارگاه نصرت.

مهدی از تو قرارگاه با حمید صحبت می‌کرد. صدای حمید را فرماندهان نیز می‌شنیدند.

- سالمی داره رجز امام حسین تو کربلا رو می‌خونه. جاده منتهی به جزیره پر از جسد عراقی‌هاست. دیگه به اینجا دست رسی ندارن. بهتره پشت سرمونو محکم کنین.

حمید کمی مکث کرد. مهدی رگه‌هایی از نگرانی را در صحبت‌های حمید حس می‌کرد. نگاهش افتاد به فرماندهان نگران از سرنوشت خیبر. طلاییه که قفل شد، امیدشان به مقاومت در پل شحیطاط خلاصه شد تا جزایر مجنون را حفظ کنند. مهدی می‌دانست چگونه جواب برادر را بدهد.

- حمید، بنده خدا، مگر به خدا شک داری که نگرانی، بجنگ.

- گلوله‌ها‌مون داره تموم می‌شه.

حالی دیگر سراغ مهدی آمد و به خشم گفت:

حمید باید خیال مهدی را راحت می‌کرد. باید چیزی می‌گفت که به‌‌دل برادر بنشیند: خدمت امام که رسیدین، به امام بگین ما مثل امام حسین تو میدون موندیم

- خاک بپاش تو چشم دشمن.

- من نگران عاقبت عملیاتم، نه خودم.

مقابل حمید تانک‌های عراقی که بی‌شمار نفرات جلودارشان بود، صف‌آرایی کرده و به پل شحیطاط نزدیکتر شده بودند. حمید باید خیال مهدی را راحت می‌کرد. باید چیزی می‌گفت که به دل برادر بنشیند.

- خدمت امام که رسیدین، به امام بگین که ما مثل امام‌حسین تو میدون موندیم.

دست مهدی سست شد و گوشی بی‌سیم افتاد. چشمش پر اشک شده در حالی که چشم حمید پر خون بود. چهار شب قبل که حمید با گردانش وارد هور شد، 48 ساعت تو نیزار و آبراه‌ها پارو زدند. چند تا از بچه‌های قرارگاه نصرت که راهنمایش بودند، پا به پایش داشتند می‌جنگیدند. حالا فقط سالمی مانده بود که یک نفس داشت صف عراقی‌ها را رگبار می‌بست. اگر سالمی نبود، حمید حریف آن آبراه‌های پیچ در پیچ نیزار هور نمی‌شد. یک سال تو این نیزارها رنج کشیدند تا شدند راه‌بلد بچه‌های عملیات. حمید وقتی گردان را پشت سیل‌بند مستقر کرد، باورش نمی‌شد تو قلب دشمن مستقر شده. اما حالا باید مقاومت می‌کرد تا جزایر به‌دست‌آمده سقوط نکنند. سالمی دوید طرف حمید، از پشت خاکریز ردیف کامیون‌های عراقی را نشانش داد.

- دارن نیرو پیاده می‌کنن.

سالمی پشت تیربار نشست و منتظر ماند. از دو آیفایی که با آرپی‌جی سیدطالب ترکیده بود، هنوز دود بلند می‌شد. دو‌طرف جاده پر بود از جسد عراقی‌ها. حمید نگران درازکش شد. خیره به امدادگری شد که داشت مجروحان را مداوا می‌کرد. از صبح یک‌تنه زخم مجروحان را پانسمان و راهی‌شان می‌کرد عقب. انفجار خمپاره بیشتر شد. حمید رفت بالاسر سالمی. داشت سمت 3 کامیون عراقی شلیک می‌کرد. سر‌و‌کله هواپیمای ملخی عراقی‌ها پیدا شد. خلبان می‌آمد رو سیل‌بند و یک رگبار می‌گرفت طرف بچه‌ها و دور می‌زد. ناله چند بسیجی بلند شد. حمید رفت سراغ امدادگر. پای بسیجی از کشاله ران قطع شده بود. امدادگر دست کرد تو کوله‌پشتی. آخرین باند را هم استفاده کرد و به حمید گفت:

- آخریشه.

صدایی توجه حمید را جلب می‌کرد. خون از سر یک بسیجی جاری شده بود. انگار منتظر امدادگر بود. عمامه امدادگر توجه حمید را جلب کرد. امدادگر روحانی گردان هم بود. حمید دست روحانی را گرفت و دویدند طرف مجروح. حمید دست دراز کرد طرف عمامه. روحانی متوجه منظورش شد. گوشه‌ای از عمامه سفید را برید و سر مجروح را بست. و حمید لبخندی زد و به مجروح گفت: «به همین راحتی عمامه سرت کردی.»

روحانی عمامه را تکه‌تکه کرد و رفت سراغ بقیه مجروحان. با خود زمزمه کرد «او لایق این عمامه است.»

چند تانک داشتند به پل شحیطاط نزدیک می‌شدند. سالمی باید جا عوض می‌کرد. حمید چشم انداخت به طول سیل‌بند. فقط چند نفر سرپا بودند. رجزخوان سالمی، حمید را مست کرده بود. تو نزدیکی‌های دشت کربلا بود، اما حس می‌کرد کنار امام حسین می‌جنگد. یکی را دید که افتاده رو زمین. سیدطالب، رفیق سالمی بود. از بچه‌های اطلاعات عملیات قرارگاه نصرت. هیکل‌درشت و شکم گنده بود. حمید بالاسرش که رسید، خون از سرش جاری بود.

ترکشش ریزه. می‌تونم بجنگم. بلندم کن. پشت خاکریز که درازکش بشم کافیه.

حمید کمکش کرد که سرپا شود. تیربار را برایش آماده کرد و تنهایش گذاشت. عراقی‌ها یک گام جلوتر آمده بودند. حمید باید رسیدن تانک‌های عراقی به پل را تاخیر می‌انداخت. با همین چهار پنج نفر هم داشت کارش را پیش می‌برد. 2‌‌‌آرپی‌جی‌زن را روانه کانال کرد که به تانک‌ها نزدیک‌تر شوند. حمید پشت خاکریز سینه در نفس حبس کرد و منتظر ماند. اولین تانک که آتش گرفت، رفت طرف سالمی و گفت:

- بهشون مهلت نده، نفراتشون پخش و پلا شدن.

- دوید طرف کانال و به ترکی داد زد تانک روی جاده رو بزن که جاده بسته بشه.

حمید باز هم دوید. به بسیجی که رسید، با جسد تکه‌پاره‌اش روبه‌رو شد. آرپی‌جی به دوش خیز برداشت طرف تانک. نزدیک‌تر شد که موشک خطا نرود. برجکش را نشانه رفت و شلیک کرد. بعد یک‌نفس دوید پشت سیل‌بند.

5 هلیکوپتر عراقی از سمت جاده نشوه داشتند می‌آمدند. حالا عراقی‌ها تو دشت پخش شده بودند تا در پناه هلیکوپترها پیش‌روی کنند. موشک هلیکوپترها که به سیل‌بند اصابت می‌کرد، زمین و زمان را به‌هم می‌زد. حمید پشت چند گونی خاک پناه گرفته بود و منتظر فرصت، یک هو از جا کنده شد و رفت سراغ سالمی.

- بزن، بزن سالمی، نذار نزدیک بشن.

و سالمی تیربارش را به کار انداخت و بی‌باک شلیک می‌کرد. هلیکوپترها که رفتند، شلیک تانک‌ها باریدن گرفت. یکهو سیدطالب افتاد زمین. سالمی و حمید دویدند طرفش. چه راحت بود. ترکش شکمش را دریده بود و بخشی از روده‌اش بیرون زده بود. او هم داشت روده را می‌کشید که از شرش خلاص شود. سالمی خندید و گفت:

- این روده که ته نداره.

و بعد کمکش کرد که روده را سر جای خودش بگذارد. چفیه را دور شکمش بست و باز هم به خنده گفت:

- درمان بماند برای بعد. تو فقط پشت تیربار بشین و شلیک کن.

حمید باز هم سیدطالب را پشت تیربار نشاند. حس می‌کرد توانش کم شده است. حتی قدرت ایستادن روی پای خودش هم نداشت. سیدطالب شکمش را به گونی چسباند و بعد اشاره کرد که یک گونی خاک بگذارد پشتش که به زمین نیفتد. سیدطالب عراقی‌ها را چپ و راست می‌دید. گاه تار می‌شدند. بالا و پایین می‌دید تانک‌ها را صدای بال بال هلیکوپترها می‌آمد. داشتند می‌آمدند سراغ حمید که هنوز سرسخت مقاومت می‌کرد. سیدطالب را به حال خود رها کرد و رفت سراغ سنگر تک‌لول.

- بهشون مهلت نده. وقتی نزدیک شدن، شلیک کن.

جوانی که پشت تک‌لول نشسته بود، مثل شکارچی‌ها منتظر ماند. 5 هلیکوپتر نزدیک‌تر شدند. اولین موشک که شلیک شد، جوان شروع کرد. دود از یک هلیکوپتر بلند شد و بعد در هوا منفجر شد. 4 هلیکوپتر بعدی هر چه موشک داشتند، شلیک کردند. سیل‌بند در میان گرد و غبار و دود و آتش گم شد. حالا دیگر هیچ جنبنده‌ای نبود که توجه حمید را جلب کند. رفت سراغ سیدطالب. داشت خودش را عقب می‌کشید که از معرکه خارج شود. به روحانی امدادگر که رسید، کنارش نشست. آخرین تیکه عمامه در دستش بود. آن را به سرش بست و درازکش شد. سالمی هنوز با رجزخوانی خودش را سرپا نگه داشته بود و داشت می‌جنگید. عراقی‌ها انگار زمینگیر شده بودند. چه قتلگاهی به راه افتاده بود دو‌طرف پل شحیطاط. این طرف خودی‌ها و آن طرف عراقی‌ها. جسد عراقی‌ها بی‌شمار بود. حمید دنبال راهی بود که باز هم ورود عراقی‌ها را به تاخیر بیندازد.

حالا دیگر جز سالمی و دو سه نفر دیگر، کسی پشت سیل‌بند نبود. حمید هی رگبار می‌گرفت طرف عراقی و هی جا عوض می‌کرد. به صدای بلدوزرها که در 200 متری داشتند خاکریز می‌زدند، دل خوش شد. اگر خاکریز شکل می‌گرفت و بچه‌ها مستقر می‌شدند، دیگر نگران سقوط پل شحیطاط نبود. انگار خسته به نظر می‌رسید. پایش شل شد و ولو شد. دست کرد در جیب که قرآن فاطمه به کمکش بیاید. رفت تو حال و هوای فاطمه و بچه‌هایش. تراژدی دوباره در ذهنش مرور شد. عشقی که فاطمه می‌گفت، سراغش آمده بود. چشم چرخاند تو چهره بسیجی‌هایی که پشت سیل‌بند افتاده بودند. کسی نبود جنازه‌هایشان را ببرد. پشت سیل‌بند شده بود تماشاخانه آن عشقی که فاطمه می‌گفت. حمید انگار باید می‌رفت سراغش. باز قرآن را بوسید که یاد فاطمه کند. نبرد پل شحیطاط داشت به آخر خط می‌رسید. اگر فاطمه را وارد این نبرد نمی‌کرد، آرام نمی‌گرفت. حالا دیگر می‌توانست فاطمه را رها کند. چشم می‌انداخت طرف خاکریز بلکه مهدی از راه برسد که نرسیده بود. تانک‌های عراقی رسیده بودند به سیل‌بند و مسلط به جزیره شلیک می‌کردند. گلوله‌های خمپاره مثل تگرگ باریدن گرفت. سپاه سوم عراق هر چه گلوله داشت ریخت تو جزیره. فرمانده عراقی، خاکریز جدید را که دید، دانست برای ورود به جزیره چند ساعتی تاخیر داشتند. حالا حمید آسوده‌خاطر دنبال راهی بود که از میان آتش نجات یابد. بلند که شد، انفجاری او را از جا کند. ترکش‌های ریز و درشت طرفش خیز برداشتند. حمید تو آسمان‌ها سیر می‌کرد. «می‌دونستم یه عشق دیگر تو دلته، حلالت باشه. قرآنی که بهت دادم گرو که دعام کنی» و حمید محکم چنگ زد به قرآن که باز هم با فاطمه باشد. به زمین که افتاد، خون از چند جای بدنش بیرون زد و جسدش بین بقیه شهدا گم شد.

یکی انگار به پشت آن خاکریز رسیده بود. دوربین انداخت پشت سیل‌بند. جز شهدا چیزی نمی‌دید. فرمانده لشکر عاشورا انگار کمرش خم شده باشد، به خاکریز تکیه داد. تو دلش سخت توفانی بود و چشمانش بارانی. آسمان جزیره در نظرش پرفتنه شده بود. بین ماندن و رفتن گیر کرده بود. حمید را خوشنام و گمنام می‌پنداشت. آرام بر خود گریست و با خود به حمید گفت: «دوستم بودی، هم‌دلم بودی، هم‌رازم بودی، قائم‌مقامم بودی، ولی اول از همه برادرم بودی.»

قسمت سوم: افسانه حمید و مهدی

مهدی کمی دیر رسیده بود، اما حمید کارش سرانجام گرفت. پشت خاکریز ولو شد. رفت تو فکر. آن امانتی، سبکبال از دستش پر زده بود. «چگونه می‌توانم داغ این شقایق را به قاصدکی بسپرم که مقصدش خانه فاطمه و 2 فرزندش احسان و آسیه است. کار من که درد و داغ بردن نیست. حمید اکنون در 200متری من آرام گرفته. فاصله بین من و او، بین ماندن و رفتن است. فاصله‌ای بین گمنام و بی‌نام» دستی به دوشش خورد. سر بلند کرد. مرتضی آمده بود که در اشک ریختن همراهش شود. مرتضی اما اشکی در چشم مهدی نمی‌دید. انفجار، پشت انفجار. زمین سوخته مجنون گرفتار گرداب توپخانه سپاه سوم عراق شده بود. گلمب، گلمب، گلمب و بعد ویز‌ویز ترکش‌های سرخ‌رنگ ریز و درشت. نگاه مهدی به بچه‌های پشت خاکریز افتاد که زیر آتش تاب می‌آوردند. تماشای جهنم چه زجری می‌داد او را.

دوربین گرفت طرف سیل‌بند. شهدا را یک یک ورانداز کرد. دنبال حمید بود، انگار. تانک‌های عراقی آن سوی سیل‌بند مستقر بودند و هی شلیک می‌کردند. هنوز جرات رفتن از روی جنازه شهدا را پیدا نکرده بودند که وارد جزیره شوند. حمید جنازه اش در مسیر تانکی قرار گرفته بود که باز هم مانع شود. تک تیراندازهای عراقی دست به کار شده بودند. از پشت سیل‌بند نشانه می‌گرفتند به سمت افراد عاشورا، فرمانده لشکر عاشورا می‌دید که تیر بعضی از شکارچی‌ها به هدف می‌خورد و بچه‌ها را بر زمین می‌انداخت. چهره اش به خشم نقش بست. رو کرد به مرتضی.

- با توپخانه تماس بگیر، بگو اگه حجم آتشو بیشتر نکنین، فردای قیامت باید جوابگو باشین.

صدای رسای مهدی، عاشورایی‌ها را دلگرم کرد. یکی که خیلی سمج بود، رفت سراغ یکی از تک تیراندازهای عراقی. با همان کلاش حریفش شد. خلاصه زدش. مهدی جان گرفت. باز هم لذت همراهی با این بچه‌ها را چشید. دوباره رفت سراغ حمیدش. دست بردار نبود. چه باید می‌کرد. چشم چرخاند سمت مرتضی که هنوز ساکت بود و حیران.

- این کاری که حمید شروع کرد، باید دنبالش کنیم. مسوولیت حمید آقا روی دوش شماست. با محسن کار مهمی دارم.

- از محسن کاری بر نمی‌یاد. با رفتن حمید کمرش شکست.

- می‌دونم حال و روز خوبی نداره، از قول من بهش بگو، حالا چه وقت مریض شدنه. وقت برای مریض شدن بسیاره. باید نذاریم کار حمید روی زمین بمونه.

- حمید خودش هم روی زمین مونده.

ولی هدفش مهم‌تر از خودشه. من حمید رو می‌شناسم. می‌دونم چطوری خشنودش کنم. هنوز عراقی‌ها از ترس هیبت جنگیدن حمید جرات نمی‌کنن از سیل‌بند عبور کنن. نباید این فرصت رو از دست بدیم. پس بهتره بری سراغ محسن.

مرتضی این بار نگاهش را سمت شهدای عاشورا که پشت سیل‌بند رو زمین افتاده بودند، چرخاند. انگار می‌خواست پیشنهادی که از یک ساعت قبل در ذهن مرور کرده بود، با مهدی در میان بگذارد. مهدی باز رفت سراغ شهدا، مرتضی خیلی آرام گفت:

- شب که شد، می‌تونیم تو تاریکی بریم سراغ شهدا. اگه جسد حمید رو پیدا کنیم، خیلی خوب می‌شه.

- تعدادشون زیاده. شما هم بیشتر از5 نفر نمی‌تونین جلو برین. عراقی‌ها تو کمین نشسته‌ان که یکی از خاکریز بیرون بره.

- ولی می‌تونیم دو سه تا از شهدا رو بیاریم.

مهدی رفت تو فکر «اگر حمید جزو این دو سه نفر باشد، پس تکلیف بقیه چه خواهد شد.» حمید را خوب می‌شناخت. می‌دانست که از این کار خوشش نمی‌آید. یاد حرف‌هایش افتاد. وقتی به او گفته بود تلفن بزند، خیلی راحت پرسید: «بقیه بچه‌های لشکر هم می‌تونن تلفن بزنن؟» مهدی آنجا حریفش شده بود، ولی اینجا چی. اگر رضایت نمی‌داد، چه؟ یکهو ترس به دلش افتاد. انگار حمید از 200‌متری به او نهیب می‌زد. با خودش درگیر شد و نتوانست کنار بیاید. مرتضی هنوز منتظر دستور فرمانده اش بود که سراغ حمید برود. حدس می‌زد که چه غوغایی در درون مهدی به راه افتاده. شوق دیدار با حمید دیوانه‌اش کرده. مرتضی این عشق را در چهره‌اش می‌خواند. مهدی اگر چاره داشت از خاکریز عبور می‌کرد و می‌دوید سمت حمید که در آغوشش بگیرد. اگر اسم این کار را خودکشی نمی‌گذاشتند، یقیناً چنین می‌کرد. رگبارعراقی‌ها بیشمار بود. تا مهدی به حمید برسد، آبکش می‌شد. مهدی حالا خودش را برادر حمید نمی‌پنداشت. فرمانده لشکر عاشورا بود.

مهدی خیلی با خود کلنجار رفت تا حرف حمید را بزند.

- غیر از حمید، این همه شهید پشت سیل‌بند جا مونده. اگه راهی پیدا کردی که همه شونو بیارین، موافقم.

- مگه آتیش دشمنو نمی‌بینی. ما فقط تو تاریکی می‌تونیم بی سر و صدا بریم و با حمید برگردیم.

- هنوز نتونستم بفهمم حمید با شهدای دیگه چه فرقی داره.

- ولی آقا مهدی. حمید برادرته، قائم مقامته. عزیز بچه‌های عاشوراست... .

و گریه امان مرتضی را برید و ادامه نداد. مهدی داشت وسوسه می‌شد که تسلیم شود. باز هم رفت تو حال‌و‌هوای حمید. جواب همان بود که قبلاً گرفته بود. سرش را پایین انداخت و گفت:

- وقتی بنا نیست همه جنازه‌ها رو بیارین، بهتره حمید آقا هم پیش شهدا بمونه. بذارید روحش آروم باشه.

مهدی دیگر تاب نیاورد و بسرعت خاکریز را ترک کرد تا فاصله‌اش با جسد حمید بیشتر شود، بلکه دوباره وسوسه نشود.

سنگری تو دل جزیره ساخته بودند که شده بود مقر فرماندهی لشکر. نشست تو سنگر و این نامه را برای خانواده نوشت.

بسم‌الله الرحمن الرحیم

سلام به خانواده‌ای که سربازی متقی، رشید و متواضع، جسور، با توکل، همیشه حاضر در سخت ترین صحنه‌های نبرد، مقلد خالص روح‌الله، بریده از دنیا را در دامن پاکش پرورد و تقدیم به پیشگاه رب‌العالمین نموده است. شرمنده‌ام که شهادت حمیدتان را بدون جنازه‌اش اعلام می‌کنم. می‌بخشیدم از این‌که نتوانستم برای مراسم حمید آقا بیایم، زیرا خود حمید این اجازه را به من نمی‌دهد که عملیات را ناتمام رها کنم. والسلام. مهدی باکری

نامه را به پیک داد و خود گوشه سنگر خوابید. پتو روی سر انداخت و ‌های‌های گریست.

نصرت‌الله محمودزاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها