دختر جوان چگونه وارد باند حرفه‌ای سرقت شد؟

بی‌پولی‌، بی‌ایمانی و خانواده نابسامان

سرقت از طلافروشی‌ها جرمی است که کتایون را به زندان انداخته و او باید منتظر محاکمه و تعیین مجازاتش بماند. گذراندن حبس در بهترین سال‌های زندگی، نتیجه جرایمی است که این دختر 22 ساله مرتکب شده. او می‌‌گوید حالا متوجه اشتباهش شده اما دیگر دیر است و تا زمانی که مکافات عملش را نکشد نمی‌تواند رهایی یابد. حرف‌های این دختر نشان می‌دهد که او چگونه جذب باند خلافکاری شد و در مسیر تباهی گام برداشت. او که دستنبد به دست دارد در تلاش برای پنهان کردن آن روی نیمکت جابه‌جا می‌شود و داستان زندگی‌اش را از سه سال پیش شروع می‌کند: «آن زمان به طور اتفاقی با زنی به اسم ماهدخت آشنا شدم. اوایل نمی‌‌دانستم شغلش چیست و چه منبع درآمدی دارد. او می‌گفت می‌تواند کاری کند که مشکلات مالی‌‌ام پایان یابد. اوایل فکر می‌کردم وعده بی‌دلیل می‌‌دهد و فقط می‌خواهد به من ثابت کند زن مهربانی است اما وقتی اصرار کرد کنجکاو شدم او به من پیشنهاد داد با هم سرقت کنیم. تا آن زمان کار خلاف انجام نداده بودم و از دزدی کردن می‌ترسیدم برای همین پیشنهادش را رد کردم.»
کد خبر: ۲۷۱۲۲۷

کتایون سرش را پایین می‌اندازد، کمی مکث می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: «با وجود مخالفت من، ماهدخت خیلی اصرار کرد. در آن روزها از نظر مالی شرایط بدی داشتم. بالاخره وسوسه شدم. پیش خودم فکر کردم یکی دو بار این کار را انجام می‌‌دهم و نیازم که برطرف شد دیگر از دزدی دست می‌کشم آن موقع فکر نمی‌کردم تا این حد گرفتار شوم. سرقت کردن انگار یک راه بی ‌برگشت است. کسی که در این خط افتاد دیگر خیلی سخت می‌تواند از دزدی دست بکشد. دلیل اصلی‌اش هم پول زیاد و بدون دردسر است. از طرفی وقتی عضو یک باند بشوی بیرون آمدن از آن تقریبا غیرممکن می‌شود. احتمال دارد اذیتت کنند، دردسر برایت به وجود بیاورند و...»

متهم یک دلیل دیگر هم برای ادامه دادن به جرایمش داشت: «بعد از دزدی‌های اول و دوم دیگر ترس آدم می‌ریزد و به این فکر می‌افتد که وقتی تا به حال دستگیر نشده از این به بعد هم مشکلی برایش پیش نخواهد آمد برای همین به جرایمش ادامه می‌دهد.»

آشنایی با زنی خلافکار آن هم در روزهای گرفتاری و مشکلات، مسیر زندگی کتایون را تغییر داد اما افراد زیادی هستند که با وجود قرار داشتن در تنگنای مالی سراغ کار خلاف نمی‌روند. کتایون در این باره می‌گوید: «این بستگی به خود آدم دارد. بعضی‌ها طاقت‌شان زیاد است و می‌توانند سختی‌‌ها را تحمل کنند اما بعضی دیگر مثل من خیلی زود می‌برند و خسته می‌شوند. من دیگر تحمل آن شرایط را نداشتم. دنبال یک راه فرار می‌گشتم برای همین هم در برابر ماهدخت تسلیم شدم. او در پاسخ به یک سوال می‌گوید: «ایمان به خدا خیلی مهم است. آنهایی که مومن هستند توان مقاومت زیادی دارند چون می‌دانند خدا از آنها حمایت می‌کند اما اگر ایمان فراموش بشود، آن وقت تحمل آدم هم کم می‌شود و ممکن است هر کار خلافی انجام بدهد.»

کتایون در ادامه صحبت‌ها از دوستان جدیدش می‌گوید: «ماهدخت مرا با افراد جدیدی آشنا کرد. زنان و مردانی که همه‌شان خلافکار بودند آنها وقتی ترس مرا می‌دیدند مسخره‌ام می‌کردند. آنها دنیای خودشان را داشتند، دنیایی که من با آن غریبه بودم ولی خیلی زود جایم را در گروه باز کردم و عضوی از آنان شدم. این‌طوری تنهایی‌ام هم پایان یافت.»

تلاش برای کسب محبوبیت و پذیرفته شدن در گروه یکی از انگیزه‌هایی است که مجرمان غیرحرفه‌‌ای و تازه‌کار را وسوسه و ترغیب می‌کند. کتایون هم از این قاعده مستثنا نبود و سعی کرد وظیفه‌ای را که برعهده‌اش گذاشته بودند به بهترین شکل انجام بدهد. او درباره نقشش در دزدی‌ها می‌گوید: «قبل از این که برای اولین سرقت دست به کار شویم ماهدخت ریز به ریز ماجرا را برایم تعریف کرد. قبل از هر چیز مانتو و روسری شیک خریدم. کار ما این‌طور بود که به طلافروشی‌ها می‌رفتیم، چند سرویس را نشان می‌کردیم و در فرصتی مناسب سرقت را انجام می‌دادیم.»

متهم اول نمی‌خواهد شگردش را به طور کامل توضیح بدهد. شاید از این واهمه دارد که همدستانش او را طرد کنند یا مشکلی برایش به وجود بیاورند اما بالاخره می‌پذیرد بالاتر از سیاهی رنگی نیست و حالا که سر و کارش به زندان افتاده بهتر است شیوه دزدی‌هایش را توضیح بدهد تا مردم آگاه شوند و فریب نخورند. او می‌گوید: «وقتی وارد جواهرفروشی می‌شدیم، چند سرویس را سفارش میدادیم کاری می‌کردیم که روی پیشخوان حسابی شلوغ و فروشنده‌ها گیج شوند. مرتب قیمت‌ها را می‌پرسیدیم و طوری رفتار می‌کردیم که زنان ثروتمندی هستیم و قصد داریم جواهرات گرانقیمت بخریم. فروشنده هم با این تصور که مشتریان خوبی پیدا کرده است با ما کاملا همکاری می‌کرد. بعد از چند دقیقه وقتی مشتری دیگری وارد مغازه می‌شد و حواس فروشنده را پرت می‌کرد من یا ماهدخت چند قطعه طلا را برمی‌داشتیم و سپس با این بهانه که از سرویس‌ها خوش‌مان نیامده است سریع از مغازه بیرون می‌رفتیم.»

شگردی که کتایون توضیح می‌دهد یک روش قدیمی و تکراری برای سرقت است، اما بی‌توجهی فروشندگان باعث شده این گروه از سارقان هنوز در اجرای نقشه‌هایشان موفق باشند. خود متهم می‌گوید: «اگر فروشنده حواسش جمع باشد این اتفاق نمی‌افتد.‌ما از غفلت و سهل‌انگاری آنها استفاده می‌کردیم . این‌جور سرقت‌ها فقط مخصوص طلافروشی‌ها نیست و شنیده‌ام بعضی‌ها با همین شگرد از سوپرمارکت‌ها، بوتیک‌ها و ... هم دزدی و حتی دخل مغازه‌ها را خالی می‌کنند.»

کتایون مانتویش را مرتب می‌کند و دوباره دست‌هایش را به حالتی می‌گیرد که دستبندش زیاد پیدا نباشد. تمام سعی او این است که از نگاه‌های افرادی که از راهرو عبور می‌کنند پنهان بماند. «وقتی یک زن جرمی را انجام می‌دهد نگاه‌ها به او بدتر است. نمی‌دانم چرا. دزدی، دزدی است چه فرقی می‌کند زن انجام بدهد یا مرد اما مردم به زن‌های سارق بدتر نگاه می‌کنند برای همین هم شرایط برای من و امثال من خیلی سخت‌تر است مخصوصا وقتی برای اولین بار دستگیر می‌شوی و تجربه زندان را نداری.»

از او می‌پرسم مگر قرار است در زندان رفتن هم مجرب شود. اول معنی سوال را نمی‌فهمد و وقتی بیشتر توضیح می‌دهم، جواب می‌دهد: ماهدخت تا حالا دو سه باری به زندان افتاده‌ و وقتی دستگیر شدیم خونسرد بود ولی من خیلی می‌ترسیدم هنوز هم هراس دارم و نمی‌دانم چند سال باید در زندان بمانم. فکر نکنم طاقت شرایط سخت حبس را داشته باشم. اگر آزاد شدم کاری می‌کنم که دیگر سر و کارم به کلانتری، آگاهی و زندان نیفتد. زندگی هزار و یک مشکل دارد و آدم باید خودش را مقاوم کند تا به این حال و روز نیفتد من گول ماهدخت را خوردم او به من گفت پولدار می‌شوم، می‌توانم ماشین و خانه بخرم و زندگی درست و حسابی برای خودم تهیه کنم. ماهدخت از زندان و بی‌آبرویی‌اش حرفی نزد و طوری صحبت می‌کرد که انگار هیچ وقت دست‌مان رو نمی‌شود.»

کتایون که حالا صدایش به لرزش افتاده و معلوم است بغضی فروخورده در گلویش پنجه انداخته است درباره نحوه دستگیری‌اش می‌گوید: «خلافکارها همه همین‌طور هستند تا وقتی پایشان گیر نیفتاده ادعای رفاقت و معرفت دارند، اما همین که دستگیر شدند همه چیز یادشان می‌رود و آدم را می‌فروشند، تازه سعی می‌کنند همه تقصیرها را هم گردن دیگران بیندازند.»

این عادت کتایون است یا این که هدف دیگری دارد را نمی‌دانم ولی او به صورت آشکاری حاشیه می‌رود و سوالات را با ابهام جواب می‌دهد برای همین از او یک بار دیگر می‌خواهم توضیح بدهد چگونه دستگیر شده است: «جواهرفروشی‌هایی که ما از آنها دزدی می‌کردیم دوربین مداربسته داشتند البته من این را نمی‌دانستم یعنی اصلا نمی‌دانستم دوربین مداربسته چیست و به چه درد می‌خورد و فقط اسمش را شنیده بودم، آن هم از تلویزیون. وقتی طلافروش‌ها متوجه دزدی ما می‌شدند فیلم‌های دوربین را نگاه می‌کردند و می‌فهمیدند سرقت‌ها کار ماست برای همین به آگاهی می‌رفتند و عکس‌هایمان را نشان می‌دادند این طور بود که شناسایی شدیم. اول ماهدخت را گرفتند چون سابقه‌دار بود، زود شناسایی شد و بعد او علیه من اعتراف کرد.»

کتایون ادعا می‌کند فقط در چهار دزدی دست داشته و جرم ماهدخت سنگین‌تر است چون او از افراد دیگری هم برای سرقت کمک می‌گرفته است. متهم درباره پولی که از این راه به دست آورده است، توضیح می‌دهد: «بیشتر سهم به ماهدخت می‌رسید بعد از هر دزدی هر چه گیر آورده بودم را به او می‌دادم. او هم طلاها را به یک نفر دیگر می‌داد تا بفروشد. این طوری فقط بخش کمی از پول به من می‌رسید که البته از آن راضی بودم چون تا قبل از این که وارد کار سرقت شوم منبع درآمدی نداشتم و پولی که از خانواده‌ام می‌گرفتم کفاف هزینه‌هایم را نمی‌داد. از این که از نظر مالی مستقل شده بودم و به قول معروف دستم توی جیب خودم می‌رفت احساس رضایت می‌کردم ولی ای کاش آن پول، حلال بود و با کار و تلاش به دست می‌آمد تا امروز مجبور نشوم تاوانش را پس بدهم.»

این اولین باری است که کتایون از خانواده‌اش صحبت می‌کند، آن هم با لحنی گلایه‌آمیز. همین یک جمله باعث می‌شود بحثی تازه را شروع کنیم: نقش خانواده در زندگی او. متهم توضیح می‌دهد: «پدرم معتاد است. کارگری می‌کند و بیشتر درآمدش خرج مواد می‌شود و برادرهایم هم که هرکدام برای خودشان زندگی می‌کنند و دیگری برایشان اهمیت ندارد. مادرم هم یک زن زجرکشیده است که وقتی نگاهش می‌کنی دلت به رحم می‌آید من نمی‌خواستم به سرنوشت او دچار شوم برای همین هم فریب ماهدخت را خوردم.»

هنوز سوال‌ها به پایان نرسیده که کتایون از این گفتگو خسته و کلافه می‌شود و می‌گوید دیگر به هیچ پرسشی جواب نمی‌دهد. با اصرار از او می‌خواهم مهم‌ترین عواملی را که باعث شد به این روز بیفتد یک بار دیگر کنار هم بگذارد و به زبان بیاورد. می‌گوید: «وسوسه پول، بی‌ایمانی، خانواده بد، بی‌پولی. دیگر حرفی ندارم. حالا برو.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها