ساعت 9 صبح روز 23 تیر 1371 به پاسگاه انتظامی بومهن اطلاع داده میشود که جسد خونآلود مرد میانسالی در حاشیه جاده مشاهده شده است. ماموران پاسگاه بلافاصله در محل حضور یافته و با جسد خونآلود مرد نسبتا جوانی روبهرو میشوند. سر جسد بر اثر ضربه یک سنگ بزرگ که در کنار جسد قرار داشت تقریبا متلاشی شده بود و جای ضربات ممتد کارد نیز روی بدن مقتول کاملا مشاهده میشد.
در کنار جسد یک غلاف کارد و زرورق سیگار آغشته به مواد مخدر و تعداد زیادی تهسیگار دیده میشد. بررسیهای اولیه حکایت از آن داشت که مقتول به نام منوچهر 44 ساله راننده کامیون بر اثر ضربات وارد شده با سنگ به سرش و همچنین ضربات کارد که بر سینهاش وارد آمده به قتل رسیده است.
ماموران پاسگاه پس از انجام تحقیقات اولیه مراتب را به بازپرس ویژه جنایی اطلاع دادند و با حضور بازپرس و انجام مراحل اولیه تحقیق جسد به پزشکی قانونی انتقال و پرونده برای بررسی بیشتر به اداره آگاهی تهران ارجاع میشود.
با ارجاع پرونده به اداره آگاهی، کارآگاهان شعبه یک کار رسیدگی و تحقیق درخصوص پرونده را آغاز میکنند. تحقیقات اولیه نشان میدهد که مقتول سالهاست به شغل رانندگی مشغول بوده و روز قبل از مرگ کامیون خود را بارگیری و قصد رفتن به یکی از شهرهای شمال کشور را داشته که طعمه قاتل یا قاتلان شده و به قتل میرسد. کامیون وی نیز که حامل لوازم خانگی بوده به سرقت رفته است.
کارآگاهان در تحقیقات خود پی بردند که منوچهر ساعت 8 شب در حال بارگیری بوده و سپس یک ساعتی با رفقایش در همان باربریگپزده و حدود ساعت 9 شب به قصد رفتن بهشمال کشور باربری را ترک کرده است.
ماموران با این فرضیه که منوچهر پس از خروج از شهر و احتمالا جهت استراحت در کنار جاده کامیون را متوقف کرده، در همان زمان طعمه جنایتکار شده است. البته این فرضیه نیز وجود داشت که قاتل با منوچهر آشنایی داشته و احتمالا با او همسفر بوده است، چرا که بررسیها نشان میداد که اولا هیچگونه آثاری از ضرب و جرح بر بدن منوچهر نبوده و هیچ درگیریای نیز با قاتل نداشته است، در ضمن بررسیهای بعدی در صحنه جنایت حکایت از آن داشت که احتمالا منوچهر مهمان داشته است، چرا که وجود 2 عدد استکان و وسایل پذیرایی بر این امر صحه میگذاشت.
کارآگاهان بلافاصله شماره خودروی منوچهر را به تمامی یگانهای انتظامی اعلام و تحقیق و بررسی پیرامون خانواده او را آغاز کردند. آنها خیلی زود موفق شدند محل سکونت خانواده منوچهر را در اطراف شهر قزوین پیدا کنند. تحقیقات سرپایی از خانواده مقتول به عمل آمد و نتیجه این تحقیقات حکایت از آن داشت که منوچهر مرد پرکار و پرتلاشی بوده و سرش به کار خودش گرم بوده و اهل هیچ خلافی نیز نبوده و حتی سیگار هم نمیکشیده است. منوچهر متاهل و صاحب 3 فرزند بوده و زندگی آرام و خوبی داشته است.
کارآگاهان همچنین پی بردند که منوچهر اصولا تنها رانندگی میکرد و هیچ شاگرد و کمکی نیز نداشته است.
همسر جوان او که بشدت از مرگ ناگهانی شوهرش شوکه شده بود به کارآگاهان گفت:
منوچهر مرد بسیار زحمتکشی بود. او سال گذشته با هزار زحمت و قرض از همه ، یک کامیون خرید و به خاطر این که خیلی بدهکار بود به سختی کار میکرد و گاهی روزها میشد که به خانه نمیآمد.
و در مورد دوستان و رفقای منوچهر گفت: او سرش به کار خودش گرم بود و زیاد اهل دوست و رفیق نبود. البته در محل کارش رفقای زیادی داشت اما هرگز با آنها خیلی صمیمی نمیشد.
کارآگاهان همچنین از دیگر اعضای خانواده مقتول بازجویی مفصلی انجام دادند. در این میان برادر مقتول به نام فرامرز کمک بزرگی به آنها نمود. او که خود نیز راننده کامیون است به کارآگاهان گفت: آن روز که برادرم در حال بارگیری بود، یک نفر همراهش بود که گویا میخواست با برادرم همسفر شود. گویا آن فرد از دوستان قدیمی برادرم بود اما من تا به حال او را ندیده بودم.
وی ادامه داد: چون از برادرم بر سر این که اجازه نمیداد با ماشیناش کار کنم دلخور بودم، جویای موضوع نشدم، اما آن مرد از عصر همراه برادرم بود.
با اظهارات فرامرز، کارآگاهان بلافاصله به محل بارگیری کامیون مقتول رفته و پس از تحقیقات گسترده متوجه شدند که آن روز منوچهر یک مهمان لاغراندام به نام بهروز داشته کههمسنوسال خود مقتول بوده است.
کارآگاهان در تحقیقات بعدی متوجه شدند که این مرد لاغراندام گویا از همخدمتیهای منوچهر بوده و لهجه یکی از شهرهای غرب کشور را داشته و به شغل فروشندگی دورهگرد اشتغال داشته است.
در تحقیقات بعدی جستجو برای یافتن بهروز آغاز شد. تلاش کارآگاهان برای شناسایی و دستگیری بهروز 3 هفته به طول انجامید تا بالاخره رد او را در یکی از شهرهای غربی کشور پیدا کرده و وی را در یکی از آخرین روزهای مردادماه دستگیر کردند.
بهروز پس از دستگیری تلاش بسیار کرد که خودرا بیگناه جلوه دهد. او ابتدا منکر دوستی با منوچهر شد اما وقتی با شاهدان عینی روبهرو شد و آنها تایید کردند که وی را یک روز قبل از کشف جسد منوچهر با او دیدهاند به کارآگاهان گفت: آن روز برای گرفتن مقداری پول به منوچهر مراجعه کردم که جواب رد داد. گفت دستم تنگ است. بعد هم او را ترک کردم و دیگر هیچ خبری از او ندارم.
کارآگاهان که در طول بازجویی بارها شاهد ضد و نقیضگویی در اظهارات بهروز بودند دامنه بازجویی را تنگتر کردند. وقتی بهروز دید دیگر راه گریزی به غیر از گشودن راز قتل منوچهر ندارد لب به اعتراف گشود و پرده از قتل دلخراش منوچهر کنار زد.
بهروز در بازجویی گفت: در دوران خدمت با منوچهر آشنا شدم. با او بسیار صمیمی بودم. سالها پس از خدمت گاهگاهی با او تماس میگرفتم و هر وقت به شهرمان میآمد سری به من میزد و من هم هر چند ماه یک بار که گذرم به تهران میافتاد به سراغش میرفتم. این اواخر به خاطر اعتیاد بد وضعی پیدا کردم. زنم جدا شد و من هم هر چه داشتم و نداشتم خرج اعتیادم کردم. برای امرار معاش شروع به دروهگردی کردم تا این که سر از تهران درآوردم. به سراغ منوچهر رفتم و از او مقداری پول قرض خواستم. منوچهر گفت بدجوری بدهکارم و اصلا وضع مالی خوبی ندارم. خلاصه دست رد به سینهام زد. آن روز متوجه شدم که قصد دارد بار لوازم خانگی بزند و عازم شمال شود. همان موقع یک نقشه شیطانی از ذهنم گذشت. از منوچهر خواستم مرا همراه خودش تا یک جایی برساند. قبول کرد و خلاصه با هم همسفر شدیم.
بهروز ادامه داد: وقتی از تهران خارج شدیم هوا کاملا تاریک شده بود. پس از یک ساعتی رانندگی تصمیم گرفتیم در محلی خلوت شام و چای بخوریم و دقایقی استراحت کنیم. منوچهر گویا نان و کنسرو در کامیون داشت. وقتی کامیون در کنار جاده در محلی خلوت ایستاد و از ماشین پیاده شدیم، نقشه شیطانیام را پیاده کردم. در یک فرصت مناسب با قطعه سنگ نسبتا بزرگی به او حمله کردم. سنگ را به سرش کوبیدم. منوچهر تلوتلو خورد و روی زمین افتاد. معطل نکردم و با کارد به جانش افتادم. وقتی مطمئن شدم مرده، مواد کشیدم و سوار کامیون شدم و فرار کردم، اما نه به طرف شمال بلکه به طرف شهر خودم. نزدیکیهای ساعت 11 ــ10 صبح بود که رسیدم. به سراغ یکی از رفقای سابقهدار رفتم. موضوع را با او در میان گذاشتم. البته نگفتم که مرتکب قتل شدم. به او گفتم یکی از رفقایم یک کامیون حامل لوازم خانگی سرقت کرده و میخواهد آن را آب کند. جلال با اکراه پذیرفت. کامیون را جای مطمئنی مخفی کردیم، بعد هم شروع به فروختن لوازم خانگی نمودیم. نیمی از لوازم را فروخته بودیم که من گرفتار شدم و الان خودرو و لوازم در اختیار جلال است.
با اعترافات بهروز، کارآگاهان بلافاصله اقدامات گستردهای را برای دستگیری جلال آغاز کردند و 2 روز بعد او را در روستایی دوردست دستگیر میکنند. جلال نیز پس از دستگیری به فروش محموله کامیون اعتراف اما نسبت به قتل منوچهر اظهار بیاطلاعی میکند.
با اعترافات متهمان، پرده از راز قتل منوچهر کنار زده میشود و متهمان با پرونده تنظیمی تحویل مراجع قضایی میشوند تا قانون در مورد آنان تصمیم بگیرد.
حمید موفق