آنها درست می‌گفتند

«استیو هم عین پدرش شده بود. احساس می‌کرد که چون مرد خانه است حق دارد هر طوری که دلش می‌خواهد با من رفتار کند. از کارهایش منزجر بودم. از این که می‌دیدم همان جایی و راهی را انتخاب کرده که پدرش آن را رفته بود احساس وحشت می‌کردم. کدام مادری است که پسرش را دوست نداشته باشد. اصلا مگر می‌شود که کسی احساس کند که فرزندش که از خود اوست با او سر دشمنی داشته باشد اما واقعیت این بود که استیو مرا به چشم دشمنش می‌دید.
کد خبر: ۲۶۹۶۴۳

احساس می‌کرد در تمامی اشتباهات گذشته در زندگی من و پدرش مقصر من بوده‌ام و اگر من کوتاه می‌آمدم، هیچ کدام از آن اتفاق‌ها نمی‌افتاد. او 25 سال سن داشت اما همچون یک پسر 16 ساله هرچه که به او توضیح می‌دادم که در مورد من اشتباه می‌کند باز همان یکدندگی‌ها را داشت. فکر می‌کرد به او دروغ می‌گویم. ارتباطی که با پدرش داشت هم در این ماجرا سهم زیادی داشت. هر 10 روز یکبار که به ملاقات پدرش می‌رفت نمی‌دانم او چه حرف‌هایی تحویل استیو می‌داد که وقتی به خانه بازمی‌گشت باز همان پسر عصبی و پرخاشگر می‌شد که احساس می‌کرد دشمن بزرگ زندگیش تنها من هستم. من که تمام عمر و جوانیم را به پای او گذاشته بودم دشمنی بودم که باید از بین می‌رفتم. ماجرای غم‌انگیز زندگی من انگار باید در همین جا به پایان می‌رسید.» خانم «فلورا کولیان» زن 47 ساله‌ای است که پسر24‌ساله‌اش استیو را با شلیک یک گلوله از پا درآورده است. مرگ استیو پسر جوان که توسط مادرش از پا درآمد تا مدت‌های طولانی محل بحث بسیاری از روانشناسان بود. این که یک زن نسبتا جاافتاده با شرایط عقلی کاملا سالم بتواند پسر بزرگش را که با زحمت بسیار بزرگ کرده بود با شلیک گلوله از پا درآورد حاکی از آن بود که جنون آنی می‌‌تواند سبب جنایات عجیب و غم‌انگیزی شود که هیچ‌کس حتی تصور آن را هم نمی‌تواند بکند. خانم فلورا زمانی که پسرش7 ساله بود از همسرش جدا شد. علت جدایی آنها اعتیاد همسرش به مواد مخدر بود که سبب شده بود او از محل کارش اخراج شود. مخارج خانه به عهده خانم فلورا بود و او که به عنوان معلم در مدارس تدریس می‌کرد به ناچار برای خرج بالای زندگی باید به شکل خصوصی در خانه‌های شاگردانش نیز تدریس می‌کرد. تمام مشکلات و هزینه‌های زندگی مشترک او با همسرش به عهده او بود و تنها موضوعی که سبب می‌شد این زن به زندگیش ادامه دهد حضور تنها پسرش استیو بود. استیو پسری بسیار آرام بود که ظاهرا دعوا و مشاجرات هر روزه والدینش از او فردی گوشه‌گیر ساخته بود که از همه چیز و همه کس نفرت داشت. استیو زمانی که 10 ساله بود و تنها چند سال از جدایی پدر و مادرش می‌گذشت به خاطر دعوای شدیدی که با یکی از همکلاسی‌هایش کرد از مدرسه اخراج شد. او نزد روانشناسان بسیاری رفت تا مشخص شود ریشه این تنفر و رفتارهای پرخاشگرانه و در عین حال آرامش عجیبی که در چهره‌اش بود چیست و همه تحقیقات حاکی از مشکلات عمیق روحی و روانی در این پسر بود که در طی سال‌ها در او ریشه دوانده بود. دعواهای شدید و حتی زد و خورد میان پدر و مادرش، همگی سبب شده بود که استیو از همه‌کس بترسد؛ اما در عین حال حالتی پرخاشگرانه داشته باشد. رفتارهای عجیبش سبب شد که در خانه بماند و مادرش بناچار مجبور به تعلیم و تربیت او در خانه شود.

«هم باید کار می‌کردم و هم به استیو رسیدگی می‌کردم. پس از جدایی از همسرم، همه چیز راحت‌تر بود؛ اما وجود استیو که سرسختانه پدرش را می‌خواست، تنها مشکل من بود. نمی‌دانستم چه چیزی از پدرش دیده است که آنقدر به او احساس وابستگی می‌کند. نمی‌توانستم خواسته‌هایش را برآورده کنم. انگار هرچه که بیشتر تلاش می‌کردم، نتیجه‌ای بدتر داشت. در تمام طول سال‌هایی که در خانه سعی می‌کردم او را آموزش دهم، متوجه بودم نگاه‌هایی که به من می‌کند، سراسر تنفر است؛ اما معتقد بودم با محبت هر احساسی را می‌توان کنترل کرد. می‌دانستم که قدر محبت‌هایم را می‌داند و بالاخره یک روز متوجه می‌شود که من همه تلاشم را کرده‌ام تا او را در زندگی لااقل خوشبخت نگه دارم. تمام کاری که می‌کردم و همه تلاشم برای فراهم کردن زندگی بهتر برای او بود. با وجود این که تنها بودم؛ اما توانستم در طول سال‌ها کارم بالاخره مبلغی را پس‌انداز کنم تا زمانی که 18 ساله شد به عنوان سرمایه به او بدهم تا کاری برای خودش دست و پا کند، اما انگار همه این کارها نتیجه‌ای عکس داشت.»

به گفته خانم فلورا او تمام پولی را که مادرش برای کار کردن پس‌انداز کرده بود تحویل پدرش داد. استیو با تصور این‌که پدرش قصد کمک کردن به او را دارد، ‌تمام پولی را که داشتند در اختیار او گذاشت و تنها چند ماه بعد بود که متوجه شد که پدرش در واقع همه آنها را صرف خرید مواد مخدر کرده و تمام وعده‌هایی که در مورد تاسیس شرکت به یکی از دوستانش داده یک مشت دروغ بوده است. سرخوردگی استیو از این مساله ناراحتی‌های روحی او را بیش از پیش تشدید کرد. «هر چه به او گفتم که این پول کمی را که برای او جمع کرده‌ام تحویل پدرش ندهد زیر بار نرفت، من می‌دانستم که پدری که در طول این سالهای سال هرگز برای او پدری نکرده است، حاضر نیست شرکتی را برایش تاسیس کند، اما زیر بار نمی‌رفت. انگار هر چه که من می‌گفتم را باید بالعکس انجام می‌داد. می‌دانستم که از این کار پشیمان می‌شود، اما جلوی او را نگرفتم وقتی فهمید که پدرش همه پولها را صرف خرید مواد مخدر و برگزاری مهمانی‌های چندین نفره کرده است، یک هفته خودش را در اتاق حبس کرد و بیرون نیامد. نگرانش بودم، اما کاری از دستم برنمی‌آمد. از آن زمان بود که وضعیت روحی‌اش بدتر هم شد. حاضر نبود که ملاقاتهایش را با پدرش قطع کند با این‌که می‌دانست او یکبار همه اعتماد و پولش را از بین برده، اما باز هم پیش او می‌رفت و هر وقت که به خانه باز می‌گشت شروع به دعوا با من می‌کرد.

این سناریو در زندگی من سالهای سال ادامه داشت تا شبی که تولد 24 سالگی او را گرفتم. تعدادی از دوستانش را دعوت کرده بودم. می‌خواستم هر طور شده امسال برای او سالی خاطره‌انگیز باشد. نمی‌خواستم رنج و تلاشی را که سالهای سال تنها برای او کرده بودم، این‌طور به‌خاطر کارگردانی‌های از راه دور شوهر سابقم از دست بدهم. باید هر طور بود به استیو ثابت می‌کردم که من آن زن دیوانه و یک دنده‌ای که پدرش از من در ذهن او ساخته نیستم. تولد برگزار شد و او در تمام طول مدت جشن حتی کلامی حرف نزد. آخر شب زمانی‌که در حال جمع کردن تمامی ریخت و پاش‌ها بودم به سمتم آمد و گفت؛ هر چقدر هم که تلاش کنم، همان زنی هستم که پدرش می‌گوید. دیوانه شده بودم. نمی‌فهمیدم چه می‌کنم، فریاد می‌کشیدم انگار رنج تمام این سال‌ها در من ناگهان بیرون ریخته بود. اسلحه قدیمی پدرم را در اختیار داشتم. به خود که آمدم، او را نقش بر زمین کرده بودم. من همانی بودم که او و پدرش می‌گفتند.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها