خاطره از مشکینشهر: ...من نمیدونم این صفحه چه هیزم تری به بعضیها فروخته که میون این همه صفحه، گیر دادن به این صفحه. فقط صفحه بروبچ زیادیه؟... !شما برین هر صفحهای رو دوست دارین بخونین. چیکار به این صفحه دارین؟ تازه داره قلممون روون میشه، از کجا معلوم فردا نویسنده و شاعر نشدیم؟...
شب جنگلبان: ...به قول خودت حالش رو بردم وقتی گفتی تو هم برای خودت یه خط رمزی داشتی. خیلی وقتها وقتی میفهمم کسانی هستند که کارایی رو انجام میدن که من انجام میدم، احساس میکنم یه وجه اشتراکی بین من و بعضیها وجود دارد... راستی، از راهنماییت برای اینکه کاری کنم تا دوستام آرزوی دوستی با من رو داشته باشن فوقالعاده ممنونم... نمیدونم این حرف درسته یا نه، اونم اینکه: «وقتی بدون دلیل از کسی خوشت نمییاد به خاطر اینه که خیلی شبیه خودته...»
زینب احمدی از بروجن: من آن سرو تنهای دشت سبز آرامشم که شاخههای وجودم پر از برگهای سرزنده شکوفاییست و طراوت و زلالی باران به آنها تازگی و نشاط میبخشد. جنس ساقههایم از عشق و امید است و در برابر بادها و توفانها نمیشکنند...
هانیبال: آقا یا خانوم یا سردبیر یا پاسخگو یا هر کی که هستی، چرا به جای چاپ کردن نامهها و نوشتههای بروبچهها اینقدر با حرفهای خودت صفحه رو سیاه میکنی و خوانندهها رو دلزده میکنی؟ هر چند میدونم یا چاپ نمیکنی یا یه جواب مثلا دندونشکن تو آستینت آماده میکنی که مطمئنم اگه یه آمار به قول خودت علمی بگیری همه میگن حالشون از خوندن جوابهات به هم میخوره.
هانی اسدی از اهواز: خیالم سرد بود سرد/ شبم تاریک و ناروشن/ تو را از دور میدیدم/ چراغم گرمتر میشد/ به من نزدیکتر بودی/.../ گذر کردی و در راهت/ ندیدی برق چشمانم/ ندیدی شوق دستانم/ گذر کردی چو بادی سرد/ یادی گنگ، عطری خوش/ ز افکار پریشانم/ ز تشویش شب تارم/ و ماندم بیچراغ امشب/ دوباره سرد و بیفردا( .../به جون خواجه، میخواستم برات نثر بنویسم ولی اینجوری شد! شرمنده. روم به دیوار، ما رو ببخش)!
امیر از بوشهر: به یه جمله همیشه اعتقاد داشتهم. به اینکه غصه آدم رو نابود میکنه، ولی بیخیالی نه... البته همیشه نمیتونیم تو جاده بیخیالی بمونیم اما تا از جاده بیخیالی هم مییایم بیرون چیزایی رو میبینیم که غصهای دوچندان دارن! آدما نه اون آدما هستن و هر کسی به فکر زندگی خودشه. بعد از این واقعیتها برگشتن به جاده بیخیالی سخت میشه. پس به این دنیا میخندیم...!
مینا، شیشهای شکسته از برهوت دوستی: خواهش میکنم نوشتهم رو بدقت بخون؛ اغلب نصف سوالامو جواب نمیدی! 1-به خاطر تبریک تولدم ممنون. بهترین کادوی تولدم بود که از عزیزترین ندیده گرفتم. 2-تشکر عمیق به خاطر همه راهنماییهات. واقعاً تأثیرگذارن. 3-ما خیلی وقته به راهنماییهای شما گوش میدیم و سعی کردیم خودمون رو اصلاح کنیم. پس ناامید نشو. 4-یه مشکل هست: من وقتی ناراحتم میتونم متن ادبی بنویسم اما حالا که خودم رو تغییر دادهم و سعی دارم اشکالاتم رو رفع کنم، ناراحتی رو هم از بین بردم و حالا دیگه نمیتونم شعر بگم و متن ادبی درست و حسابی بنویسم! چیکار کنم؟ 5-مربوط به قسمت چهارم 11 خرداد: پس فکر کردی چرا چاردیواری اینقدر مخاطب داره؟ به خاطر پاسخگوشه دیگه.
اشکان امامی از اندیمشک: ...«آه، راجو! این شعر واقعاً عالیه. پاسخگو باید اون رو وسط صفحه چاپ کنه وگرنه به همه ما توهین کرده» خوشت اومد؟ یا حالت به هم خورد؟ نمیدونم، ولی بامزه بود! ببین واقعاً خوبه دیگه وسط صفحه باشه. باشه؟ آهان قبول کردی. خودت قول دادی... وسط صفحه دیگه؟ زیرش نزنیها. حالا بخون و حالش رو ببر: هدف عشاق وصاله/ عشق بیغصه محاله/ پایان غمها قشنگه/ وقتی که هدف وصاله/ خودت رو رها کن از غم/ بگو عشقمون قشنگه/ من میسازم مثل روِیات/ کلبهای از جنس مهتاب/ بیا عاشقونه باشیم/ بیا شادمونه باشیم.../
یک خواننده همیشگی: عجیبه! این «آتیش» بعد از اون جوابتون بازم نامه داد و بازم حرف خودش رو تکرار کرد و شما هم حتی بدون اینکه یه خط بهش جواب بدین چاپش کردین؟!! آتیش جان، شما که نوشتی «آخه ما بیسوادیم، ادبیات نخوندیم، ریاضی هم اصلا بلد نیستیم» یه بار دیگه جوابی رو که پاسخگو به نامه اولت داده بود بخون. خب ایشون هم همه حرفش همین بود که خوبه اول بریم درباره موضوعی که میخواهیم نظر بدیم باسواد بشیم بعد بیایم نظر بدیم. درکش که آسونه! یعنی اگه خودت هم میگی ادبیات و ریاضی بلد نیستی، اول برو ادبیات و ریاضی یاد بگیر و با اطلاع و سواد نظر بده... از این گذشته، من نمیدونم اگه کسانی مثل شما و «گمنام»، لذتی از خوندن این دو صفحه نمیبرین، خب چه اصراریه اصلا؟ نخونین. این همه روزنامه و مجله هست، به قول معروف قَسمتون رو باور کنیم یا دم خروسه رو؟! من و امثال من، هم لذت میبریم از خوندنش، هم یاد میگیریم از کسی که دانستههاش رو بدون چشمداشت، با ما هم تقسیم میکنه. با مطالعه همین دو صفحه زندگی شخصی من یکی از این رو به اون رو شده، چرا تا یه صفحهای گل میکنه همه میشن آتیش بیار و سنگانداز و...
بدون نام: من و خواهرم، غزل، جدیدیم. از آن بالاها یک نظر به این پایین مایینا (یعنی ما) بنداز و هوامون رو داشته باش. یه وقت زبونم لال افسردهتر نشیم!
غزل شیدایی: این روزا حالم عجیبه، مثل یک قصهی خسته/ مثل آیینهی خالی، که توی چشام نشسته/ این روزا دلم گرفته، مثل یک راز پر از درد/ مثل یک پنجره شادی، پشت کوچههای بنبست/.../ مثل نقاشی مهتاب، روی صفحهی پر از آب/ مثل جنگل، مثل برکه، قصهی ایما و رنگه.../
شهرزاد قصهگو: ...همیشه به خودم میگفتم این حسامی پاسخگو هم درسته که میگه انتقادپذیره ولی منم اگه مثل اون چطور جواب دادن رو بلد بودم و همیشه یه جوابی تو آستینم داشتم میشدم یه پا انتقادپذیر! اما اون دفعه که یه عالم انتقاد چاپ کردی حتی بدون اینکه جواب بدی واقعاً تا چند ساعت گیج و ویج میزدم. بعد با خودم گفتم پس معلومه که واقعاً با انتقاد مشکلی نداره (هر چند هنوزم تو شَکََّم...)! رفتم که منم ظرفیتم رو واسه شنیدن انتقاد ببرم بالا. میشه راهش رو به منم یاد بدی؟...
بدون نام: اندر فواید سیگار کشیدن: سیگار کشیدن باعث میشه شما هر چه سریعتر از شر سلامتی و زندگی خلاص بشید و بتونید پا به عرصههای جدیدتری از جمله جهان قبر بگذارید... ادعای بزرگی، به بزرگمنشی و کام گرفتن از لحظات ناب و ارزشمند زندگیست، نه کام گرفتن از سیگار بینوا.
ریحانه: خواستم از متنهای زیبای «رحیم طاهری»، «نشمیل نوازی» و «حسین عابدی» که تازه به جمع بروبچ پیوسته تشکر کنم و از خانوم «شبزده عاشق» هم که مدت زیادیه خبری ازش نیست خواهش کنم اگه هنوز خواننده این صفحاته ما رو از نوشتههای خوبش محروم نکنه. ممنون.