خانه بر و بچه‌ها

تنهایی

کد خبر: ۲۶۹۲۲۶

الان، یعنی 21 سال بعد، دیگه خنده کمتر رو لبهامون نقش می‌بنده. انگار دیگه همدیگر رو دوست نداریم، دیگه زیاد دور هم جمع نمی‌شیم؛ یعنی دیگه به فکر هم نیستیم... چرا؟ مگه چی عوض شده؟ یعنی چون تکنولوژی پیشرفت کرده و وسایل ارتباط از راه دور زیاد و فراگیر شده، دیگه نباید همچین جمعهایی برگزار بشه؟

اگه قرار بود همچین اتفاقی بیفته، ای کاش هیچ وقت تکنولوژی پیشرفت نمی‌کرد. ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی‌شدم. ای کاش بابابزرگ زنده بود، ای کاش مادربزرگ نمی‌مرد. ای کاش...

چقدر دلتنگ اون روزهام. می‌خوام برم سر خاک همه اون آدمهایی که تو اون عکسها، 21 سال پیش، کنارم بودن. می‌خوام باهاشون درد دل کنم، شاید دلیل این همه تنهایی آدمها رو درک کردم.

سیاوش منصور، میثاق


سندباد و چراغ علاءالدین

بچه که بودم، عاشق کارتونهای تلویزیونی بودم. مامانم که از دستم کلافه شده بود واسه این‌که کمتر به هوای تماشای کارتون با دکمه‌های تلویزیون ور برم، اونو رو یه میز پایه بلند گذاشته بود تا دستم بهش نرسه و هر وقت خودش بود روشنش کنه! یه روز که برخلاف همیشه، توی حیاط مشغول بازی بودم، صدای پسر همسایه رو شنیدم که به بچه‌های دیگه گفت: «بچه‌ها بدوئید! سندباد شروع شد.» بسرعت خودم رو به اتاق رسوندم و از اون‌جا که مامانم نبود و منم متخصص بالا رفتن از دیوارهای راست بودم! از لبه طاقچه بالا رفتم و به هر زحمتی بود، دستم رو به دکمه تلویزیون رسوندم و اون‌قدر حواسم متوجه کارتون شده بود که وقتی خواستم بپرم پایین، زیر پام رو نـگـاه نـکـردم و حـیـن پـریـدن، پام گرفت به لبه چراغ علاءالدینی که گوشه اتاق بود و چراغ رو زمین ولو شد و در عرض سه سوت خونه آتیش گرفت.

شانس آوردم که بابام خیلی زود با چند تا از همسایه‌ها رسیدن و آتیش رو خاموش کردن اما تا یه ساعت بعد، من و خواهرم و مامانم سر جامون واستاده بودیم و گریه می‌کردیم؛ مامانم واسه قالیچه جهیزیه‌ش که قد یه دیگ حلیم‌پزی از وسط سوخته بود، خواهرم واسه عروسکش که کور و کچل شده بود، منم واسه این‌که آخرشم نتونستم اون قسمت «سندباد» رو ببینم!

زهرا فرخی 28 ساله از همدان


نوشته‌های نانوشته

مثل دخترکهای خل و چل، خیره خیره نگاه می‌کنم به گوشه و کنار اتاقم. دقایقی نگاه می‌کنم و توی ذهنم مدام می‌نویسم. از خنده‌های سرسام‌آور سر ظهر گرفته تا بـغضهایی که لای کتابهایم، توی دفتر خاطراتم، پنهان است. فکر می‌کنم نـوشـتـه‌هـایـم یکی دو صفحه‌ای شده باشند؛ یکی دو صفحه‌ای که هرگز نوشته نشده‌اند!

همیشه کارم همین است. توی اتوبوس، تـوی صـف پـسـتـخـانـه، تـوی صف نانوایی روبروی خانه، که هیچ وقت آن‌جا نبوده‌ام! حتی روی آن نیمکتی که عاشقش هستم و فقط یک شب بارانی رویش نشسته‌ام.

مـــی‌نـــویــســم... دربــاره آدمـهــا و احـســاســاتـشــان، دربـاره احـسـاسـات خودم. می‌نویسم، مدام و مدام. بعد عاشق نوشته‌هایم می‌شوم و منّتشان را می‌کشم که تنهایم نگذارند! اما آنها می‌روند...

گاهی فکر می‌کنم تنها زمانی که نمی‌نویسم، زمان نوشتنم است!

سمانه مالمیر از قم


نگاهی از پشت شیشه

هوا گرفته و تلخ بود و بر زمین، فرشی از برگهای خشک پهن شده بود. پا که رویشان می‌گذاشتی خش‌خششان بلند می‌شد و ریز ریز خُرد می‌شدند. گاهی لکه‌هایی سیاه نزدیک و نزدیکتر می‌شدند و روی درختان لخت و عریانی که شاخه‌های پُر پیچ و خمشان تا فلک سر کشیده بود می‌نشستند و قارقارشان فضا را پر می‌کرد.

دخترک که موهای فرفری‌اش نصف صورتش را پوشانده بود پیش از آمدن کلاغها با چشمانی چون دانه‌های روشن انگور، به تَهِ حیاط، به انبار کوچک گِلی و درِ چوبی آن خیره شده بود. آرام خم شد و چند سنگ برداشت و به‌ طرفشان پرت کرد و کلاغها قارقارکنان دور شدند.

هیچ چیز سایه‌ای نداشت، حتی خود خورشید! پاره‌های ابر، آفتاب را از آسمان دزدیده بودند و دخترک، همچنان به نگهبانی‌اش ادامه می‌داد. با رفتن کلاغها خیالش راحت شد و به داخل خانه رفت و در گوشه‌ای کز کرد. هنوز خانه بوی دود می‌داد و خاکستر سیگارهایی که پدر همه را تا نصفه کشیده و خاموش کرده بود، روی طاقچه به چشم می‌خورد.

صدای به هم کوبیده شدن در حیاط به گوشش رسید. لحظاتی طولانی گذشت اما پدر نیامد. نگران شد. بلند شد و نگاهش را از پشت شیشه چرخاند. ناگهان دستانش یخ کرد و چشمانش گرد شد و لبهایش لرزید. پدرش آستین لباسش را بالا زده بود و با چاقوی خون‌آلودی که در دست داشت، زیر درخت ایستاده بود. لکه‌های قرمز خون، سفیدی لباسش را پوشانده بود و ریش و سبیل بلندش چهره او را گرفته‌تر نشان می‌داد. کنار باغچه، پیکر بیجان مرغش را دید که سر بریده‌اش کمی آن‌سوتر افتاده بود.هوا گرفته و تلخ بود و حیاط پر از برگهای خشک. اشک از گوشه چشمش سُر خورد و گونه خشکش را خیس کرد.

ناقوس عشق


در سوگ شاپرکها

وقتی برای اولین بار به تو دل بستم، شب پر از خیال مهتابی شدن بود و شکوفایی رازهایمان از نجابت خاکستری ستاره‌ها هم پررنگتر شده بود. وقتی لحظه‌های بی‌هم بودن، پوست نازک روزهایم را زخمی کرد، شانه‌های ماه مرهمی برای قابهای خالی دستهایم نبود. تو که مکالمه‌ی زیبای آسمان هستی! اگر بخواهی آسمان را میان رد پای چشمه‌ها گم می‌کنم و ستاره‌ها را به چشمانت می‌دوزم. اگر بخواهی هر صبح با مهتاب به خانه باد می‌روم و بوی گلها را برایت می‌فرستم. از هجای غزلهایم، عاشقانه‌ها را دستچین می‌کنم و سبدهای سحر را برای آینه‌ چشمانت می‌فرستم. من تمام قدمهایت، حتی خنده‌های کوچک را خواب دیده‌ام. من با سرانگشتان خاطره‌ها قصه‌ گلهای سبز را آبی کرده‌ام و قول داده‌ام کنار کهکشانها به تو برسم. کاش این بار نرگسهای دستانمان روی بی‌سرانجامی سوگ شاپرکها نفس نکشند. کاش روزهای بارانی پشت آفتاب لجوج فاصله‌ها نمیرد و لطافت خیس جاده‌ها برای حس قدمهایمان بی‌تابی‌اش را خشک نکند.

نرگس، عاشقترین ستاره


بازی بازی... با زندگی هم بازی؟

اون روز واسه این‌که بشینیم درباره زندگی مشترک و آینده صحبت کنیم چند تا شرط گذاشت؛ گفت: باید موهات رو فشن کنی و مثل فلانی تیپ بزنی و لباست این رنگی باشه!

جلوی آینه ایستادم و سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم. نگاهی بهم انداخت و با حالتی طلبکار و اخمو گفت: تو که به هیچ یک از خواسته‌های من توجه نکردی و اون جور که دوست داشتم تیپ نزدی؟ با لبخندی جواب دادم: من که عروسک و مترسک نیستم تا به هر شکل و قیافه‌ای که خواستی دربیام. هر کسی شخصیت و طرز فکر خودش رو داره، منم با این لباسها و این تیپ و ظاهر راحتم. شما هر شکل و ظاهری که دوست دارین سفارش بدید تا از کارخونه به عنوان بازیگر زندگی براتون بفرستن؛ من یک عمر می‌خوام با شریک زندگیم، زندگی کنم، نه بازی.

جعفر دردمندی از سلماس


تُنگِ تَنگ

(قبل از این‌که نامه‌ام را بخوانی، یک نگاهی به اطرافت بینداز. قشنگ نگاه کن‌ها. دم در، توی راه پله... خوب وارسی کن. اگر احیاناً مردی با هیکل تپل و تیپ دوران قجر دیدی، هر چه زودتر نامه را به هر وسیله ممکن از بین ببر و خودت -با کمال احترام می‌گویم- فلنگ را ببند! اگر گیر افتادی هر چی گفت که تو پاسخگوی صفحه بروبچ هستی، انکار کن و بگو: نه بابا، اشتباه اومدی. اگه سوتی بدهی و نامه‌ام لو برود کلا بساط چاردیواری جمع شده و در ساختمان جام‌جم هم گِل گرفته می‌شود یا کمِ کم، صفحه بروبچ را با آن پاسخگوی باحالش از صفحه روزگار محو می‌کند و خلاص! جد پدری‌ام از رسیدن نامه اولم به دست شما خبردار شده! حتی اگر بر حسب بدشانسی کسی هم تو را صدا زد یادت باشد که شتر خواندی؟ نخواندی!! پس مواظب خودت باش که اگر بلایی سر تو یا صفحه بیاید من یکی جوابگوی دوستدارانت نیستم)!

دیشب در خواب، تنهایی ماهیها را حس کردم. زمانی در تنگ کوچکی یکی از آنها را حبس کرده بودم و برای شادی چند روزه سر سفره‌ای به نام هفت‌سین گذاشته بودم. امروز، بعد از 3 ماه، تازه می‌فهمم که چرا هر روز، هنگامی که خورشید از شیشه اتاق بر تُنگ می‌تابد، او خود را به دیواره تَنگ آن می‌زند: امید به آزادی و روِیای رسیدن به دریا.

دختر کاغذی


اراده خودم کو؟

1-مدتها بود که اسیرش بود. خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بود بیخیالش بشه. خیلیها تونسته بودن، پس اونم می‌تونست. تمام توانش رو جمع کـرد روی پاهاش و با تمام وجودش خواست؛ خواست و تونست.حالا روی پاهاش ایستاده و به صندلی چرخدارش نگاه می‌کنه؛ صندلی‌ای که چند وقت بود اسیرش شده بود.

2-دلم گرفته. خسته‌ام از دست زمین بدجنس، آسمان بی‌معرفت، و ابرهای سنگدل؛ ابرهایی که می‌آیند، با بغضی سخت هم می‌آیند اما نمی‌ترکند و نـمـی‌بارند. خسته‌ام از آدمهایی که می‌بینند غم همنوعشان را ولی به روی خود هم نمی‌آورند. دلم گرفته و خسته‌ام...

(خیلی از دستت عصبانی‌ام. یه ساعت روی متن خوش‌شانس‌ترین کار کرده بودم. حالا اون هیچی، چرا چتم با سهراب رو نمی‌چاپی؟ با سهراب دشمنی داری؟ در هر صورت خواستم بدونی که تا یکیشون رو نچاپی، بیخیال نمی‌شم. راستی متنام بهتر شدن یا نه، دارن بدتر می‌شن؟)

جوجه تیغی


ماندن در نبودن

تنهایی، چون جغدی شوم بر دیوار دلم نشسته و تو کبوترنشین بام دیگران شده‌ای. من برای ماندنت بودنم را فدا کردم؛ اکنون تو بگو، در نبودنم چگونه می‌مانی؟

نگاهت را به نگاهم پیوند بزن تا فاصله‌ها پل شود.

حسن جعفری باکلانی از اراک


عبور

(بابا شرمنده کردی! یعنی واقعاً دفعه پیش، شعرم رو وسط صفحه چاپیدی؟! یه کم اون‌ورتر هم چاپش می‌کردی قبول بودا. شعرم رو که اون وسط دیدم نزدیک بود سکته کنم. خب دیگه، اولین بار بود... لطف کن وقتی نوشته‌هام رو می‌خونی، حتی اگه خوشت نیومد، هی سرت رو به علامت تأیید تکون بده)!!

1-حرمت از نگاه تو می‌بارد وقتی هر روز از این کوچه می‌گذری و برایم دست تکان می‌دهی. من عروجت را به چشم می‌بینم وقتی ریشه می‌زنی و انتظار جوانه زدن پیرت می‌کند. من و تو از کنار هم نمی‌گذریم مگر برای دست تکان دادن؛ حتی بدون دست. تو ریشه می‌زنی و با هیچ انفجاری آتش نمی‌گیری، آنگاه حرمت از نگاه تو می‌بارد.

2-آنگاه که از آسمان عبور می‌کنی/ گاهی به زیر پایت نگاهی بینداز/ شاید کسی آویزانت باشد/ و آنگاه که قدم بر خاک می‌نهی/ گاهی به آسمان نگاه کن/ شاید دستی به سویت دراز شده باشد.

بهناز، 17 ساله


یه لحظه لطفاً...

مگه اون ور چراغ قرمز چه خبره که این‌جوری بیقرار عبور از اونی؟ مگه با زودتر پر شدن باک ماشینت قراره چه اتفاقی بیفته که این همه عجله و بـیـتابی می‌کنی؟ مگه توی صف ایستادن مترو و اتوبوس و غیره چقدر برات سخته که حاضری همه رو آب‌لمبو کنی و خودت رو اول از همه بندازی تو؟ می‌خوای به کجا بری و آخرش به کجا برسی که داری پابرهنه بین زمین و آسمون می‌دوی و لحظه‌ای هم آروم و قرار نداری؟ وایستا... برای چند ثانیه هم که شده وایستا و به حالا، به لحظه‌ای که توش ایستادی توجه کن.

ستاره دنباله‌دار


درس زندگی

ننه‌م همیشه سرکوفتش رو به من می‌زد. می‌گفت: «ببین، نصف تو هم نیست. صبح تا غروب کار می‌کنه، حتی بیش از توانش. هیشکی هم اونو نمی‌بینه و به حساب نمی‌آره. نه ادعایی داره و نه اهل قمپز در کردنه. فرمول زندگیش هم برخلاف تو، سه حرف بیشتر نیست: کار و کار و کار. آزارش به همنوع خودش هم تا به حال نرسیده. زندگی و کار کردن رو باید از این یاد بگیری. با این همه کوچیکی و بی‌آزاری، ببین چه اراده و پشتکار آهنینی داره. نه مثل تو بچه ننه! که هر وقت خاری به دستت رفت یا غمی اومد سراغت، دلت به آه و هوارت به عرش می‌رسه. ببین چه تلاشی می‌کنه! چه عرقی هم ریخته...! بیا نیگاه کن! همین الان اگه بارون هم بیاد، خونه‌ش رو آب می‌بره. تو فکر می‌کنی اگه خونه‌ش خراب بشه مثل تو ناامید و ناراحت می‌شه؟ با اون جثه نحیف و ضعیفش، محکمتر و پرشورتر از قبل، همه چی رو از نو می‌سازه. بیا اصلا امتحان کنیم. یه مقدار آب بریز تو خونه‌شون، ببین عکس‌العملشون چیه. ببین آیا غمباد می‌گیرن و تو سر خودشون می‌زنن یا یه گوشه می‌شینن و ماتم می‌گیرن؟»

به ننه‌م می‌گم: «تو درست می‌گی ننه. کاش ما آدما هم به قدر مورچه‌ها امید و پشتکار داشتیم.»

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه

مرغ همسایه کلاغه!

1-خوبه آدم هر چی رو که واسه خودش می‌خواد واسه دیگران هم بخواد. مثلا همین چند وقت پیش به یکی از آشناهامون گفتم: «دختر فلانی داره دکترا می‌خونه»، گفت: «بیخود! درس خوندن زن مال قبل از ازدواجه! بعدش دیگه باید خونه‌داری کنه و به بچه‌هاش برسه.» جالب این‌جاست که 5 دقیقه بعدش گفت: «راستی دخترم فوق لیسانس قبول شده! البته شوهرش زیاد راضی نیست ولی من بهش گفتم: حرف شوهرت رو گوش نکن و برو درست رو ادامه بده تا پیشرفت کنی و به یه جایی برسی!»

من از حرفش نتیجه گرفتم که خانه‌داری خیلی خوبه، ولی نه واسه دخترهای خودمون، واسه زن همسایه!

2-اگر پرنده‌ای آزاد بودم، پرواز را به همه یاد می‌دادم؛ پرواز به سوی آسمان، به سوی روشنایی، به سوی امیدی دوباره را؛ ولی افسوس که استعداد پروازم محبوس است. در قفس، هیچ چیز پرواز نمی‌کند، هیچ چیز حتی یک لبخند کوتاه.

فرشته، ح. 17 ساله


ستاره‌ای در زمین

همه به آسمون و ستاره‌هاش نگاه می‌کردن و یه ستاره واسه خودشون انتخاب می‌کردن. یکی رو می‌شناسم که دیدش با همه فرق می‌کرد. همه می‌گفتن کاش فلان ستاره مال من بود ولی اون می‌گفت کاش خودم یک ستاره بودم. چقدر بهش خندیدم!

چند وقت پیش تو یه تصادف، مرگ مغزی شد. تو بـیـمـارسـتـان از جـیـبـش کـارت اذن اهدای عضو درآوردن و به چند نفر زندگی بخشید. حالا می‌فهمم منظورش از ستاره شدن چی بود.

حسین عابدی از امره


عشقولانه

دیشب احساسی غریب سراپای وجودم را پر کرده بود. احساسی شبیه باران، به زیبایی هر چه زیبایی‌ست. احساسی شبیه تنهایی، به تنهایی هر چه تنهایی‌ست. احساسی شبیه درخت، به سرسبزی هر چه سرسبزی‌ست. احساسی بی‌انتها؛ بی‌انتهاتر از هر چه کهکشان است. لمسی نو بود به آب، به درخت، به سنگ، به آسمان، به زیبایی. چیزی شبیه عشق.

گفتم عشق... همین است: احساسی عاشقانه. عشق سرآغازی‌ست بر هر چه آغاز.

هانیه طیبی از نیشابور


آخرین لالایی

دختر بچه، آروم نشسته بود و داشت به لوله‌ها و دستگاههایی که به مادرش وصل بود نگاه می‌کرد و از آهنگ یکنواختی که شنیده می‌شد خسته شده بود. او داشـت بـرای عـروسـکـش لالایـی می‌گفت تا خوابش ببره که یک‌دفعه ریتم صدا تغییر کرد و خط سبز دستگاه بالای سر مادرش برای همیشه صاف شد.

چند ثانیه بعد، پرستار ملافه سفیدی روی مادر دختر انداخت و او با لالایی دخترش برای همیشه خوابید.

جزیره‌ای در مرداب از اراک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها