گلنوشا صحرانورد

پنج دوست مهربان

کد خبر: ۲۶۹۲۲۲

وسط جنگل یک برکه آب بود. آقا خرگوشه و فیل اینطرف برکه زندگی می‌کردند، موش و لاک‌پشت و کلاغ آنطرف برکه زندگی می‌کردند. زمستان بود و برف می‌بارید. فیل در خانه‌اش تنها بود. او کنار آتش نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. یک مرتبه یاد دوستانش افتاد. با خودش گفت کاش دوستانم اینجا بودند. اگر بودند کنار هم دور آتش می‌نشستیم و با هم حرف می‌زدیم. من برایشان قصه می‌گفتم و آنها می‌شنیدند. اما در آن هوای سرد برفی دوستان فیل نمی‌توانستند از خانه بیرون بیایند.

فیل با خودش فکر کرد کلاغ نمی‌تواند به اینجا بیاید، چون بالهایش زیر برف خیس می‌شود. موش و لاک‌پشت هم نمی‌توانند بیایند چون راه را در برف گم می‌کنند. خرگوش هم نمی‌تواند بیاید چون جست و خیز کردن در برف برایش سخت است.

بنابراین فیل تصمیم گرفت خودش دنبال دوستانش برود و آنها را پشت خود سوار کند و به خانه بیاورد. از خانه بیرون آمد و بطرف خانه دوستانش به راه افتاد. فیل خبر نداشت که در همان موقع خرگوش در راه آمدن به خانه اوست.

کمی بعد از رفتن فیل، خرگوش رسید. در زد، اما جوابی نشنید. صدا زد: کجایی دوست من... آقا فیله... من هستم... خرگوش... در را باز کن!

اما باز هم جوابی نیامد. خرگوش تعجب کرد. جستی زد و بالا پرید. از پنجره توی خانه را نگاه کرد. فیل را ندید. نگران شد و با خودش گفت: حتما جناب فیل در این برف و سرما گم شده است. بعد هم به سرعت دوید تا خبر گم شدن فیل را به دوستانش بدهد.

فیل در راه بود. به وسط جنگل رسیده بود. دست و پایش از سرما یخ زده بود و نمی‌توانست جلوتر برود. با خودش گفت: بهتر است به خانه برگردم و دست و پایم را کنار آتش گرم کنم بعد دوباره می‌روم دنبالشان. فیل به طرف خانه برگشت. در آن وقت خرگوش به لانه کلاغ رسیده بود. او کلاغ را صدا زد. کلاغ سرش را از لانه بیرون آورد و گفت: کیه... چه خبر شده ؟

خرگوش گفت: من هستم... خرگوش. بعد هم تند تند ماجرا را تعریف کرد: رفته بودم به خانه جناب فیل. خانه نبود. حتما گم شده است. کلاغ هم نگران شد و از خانه بیرون آمد و گفت: باید برویم و بقیه دوستانمان را هم خبر کنیم.

خرگوش دوید. کلاغ پرید. لاک‌پشت هم دنبال آنها به راه افتاد. موش در خانه بود و از تنهایی حوصله‌اش سر رفته بود. دلش می‌خواست برایش مهمان بیاید که یک مرتبه صدایی شنید. صدای در بود. خوشحال شد. با خودش گفت این هم مهمان و دوید و در را باز کرد. خرگوش و کلاغ و لاک‌پشت را دید. با خوشحالی گفت: خوش آمدید... زود بیایید تو هوا سرد است. خرگوش با ناراحتی گفت: نه نه نه... وقت نداریم... جناب فیل گم شده است و باید برویم و دنبالش بگردیم. موش خیلی ناراحت شد و گریه‌اش گرفت. کلاغ گفت: گریه نکن موش، او را پیدا می‌کنیم.

فیل در خانه‌اش کنار آتش نشسته بود و با خودش فکر می‌کرد که چه خوب شد به خانه برگشتم... نزدیک بود از سرما یخ بزنم... کمی گرم می‌شوم و بعد می‌روم دنبالشان. او خبر نداشت که دوستانش در برف و سرما بدنبال او هستند. دوستان فیل در جنگل می‌گشتند و او را صدا می‌زدند. خرگوش داد می‌زد: کجایی دوست من... آقا فیله...

کلاغ بال‌های خیسش را تکان می‌داد و فریاد می‌زد. جواب بده آقا فیله... کجایی تو...

موش هم با صدای بلند می‌گفت: جناب فیل شما گم شده‌اید... کجایید... ما می‌خواهیم پیدایتان کنیم.

جناب فیل که خودش را گرم کرده بود از جا بلند شد. در را باز کرد و از خانه بیرون آمد. هنوز از خانه زیاد دور نشده بود که صدای دوستانش را شنید. خرگوش و کلاغ و لاک‌پشت با هم فریاد می‌زدند: آهای آقا فیله... تو کجایی... جواب بده. و موش صدا می‌زد: جناب فیل شما گم‌شده‌اید. فیل خیلی تعجب کرد. با خوش گفت: من گم شده‌ام؟ عجب حرفی.

آن وقت داد زد: من گم نشده‌ام... من اینجا هستم.

خرگوش و کلاغ و لاک‌پشت و موش، صدای فیل را شنیدند و خوشحال شدند و با عجله خود را به او رساندند. موش جلوتر از همه دوید و به فیل رسید. سلام کرد وگفت: جناب فیل... شما گم شده بودید چه خوب شد که پیدا شدید.

فیل دوستانش را بر پشت خود سوار کرد و آنها را به خانه خود برد و همه دور آتش نشستند و گرم شدند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها