حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
ایـن هـم یـک شـعـر دیـگـه از مـارمـولـک قـرمـز اســت: «حــس مـیکـنـی؟/ چـیـزهـایـی کـه در دلـم میلولند و غربت این ثانیهها را زمزمه میکنند/ کـی مـیشـود از صـنـدلـی صبر بلند شوم و فقط فریاد بزنم/ آن وقت حتما دلت هیزم کم میآورد برای سوختن/! حالا روی همین صندلی که تابم مــیدهــد ــ از ایــن خــاطـره پـرت مـیشـوم بـه آن خاطره ــ/ خوابم نمیبرد مرا تا حوالی تو/ آنقدر مینشینم تا حنجرهام تار عنکبوت ببندد/ حالا .../ داری حس میکنی چقدر تنهایم؟.»
ایـن شـعـر را هـم هی یولا فرستاده نمیدانیم مال خودش است یا کس دیگر، اما چون خیلی از دســت مــا عـصـبــانـی بـود مـا بـه اسـم شـخـص شخیص خودشان این را میچاپیم: «من استوا را دور مـیزنـم و تـو/ نـصـفالنهار را/ وقتی بزرگ میشوی که برای الف کلاهی بسازی/ کاغذی، آهنی، کاموایی/ وقتی بزرگ شدی نه/! ضمانت نـمـیکـنـم کـه بـفـهـمـی/ در جـا دور زدن بـهتر از/ سقوط در دنیای دیگر است.»
بدون نام:
از هر چی عشق و کاره فقط خدا میمونه
از عکس آدم تو فقط حوا میمونه
از اون همه نگاهت فقط یه عکس رو طاقه
از اون گلهای باغچه شمعدونیها تو باغه
از هرچی با تو بودن فقط خاطره مونده
از اون همه آسمون فقط ستاره مونده
یه روزی این زمین هم از بغض تو میگیره
دنیا دلش میسوزه از غم تو میمیره
بگو که رفتن تو فقط خیال و خوابه
هر چی تو اون روز دیدم بگو فقط سرابه
هر وقت دلم میگرفت میگفت خدا باهاته
هنوز هوامو داره ببین حوا باهاته
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....