تا امید هست زندگی باید کرد

نامه تکان‌دهنده امید نامه تلخی است. نامه‌ای که انگار از طرف یک ستاره کوچک روشن نوشته شده که در دل شب گم شده است. امید مانند اسمش سرشار از زندگی است. آن هم با وجود سختی‌هایی که در نامه‌اش به آن اشاره مفصلی کرده است. پس او را منتظر نگذارید و برایش بنویسید تا بداند تنها نیست. ما منتظر نامه‌های شما هستیم.
کد خبر: ۲۶۷۷۵۲

اسم من امید است، ساکن تهران هستم ولی حالا سربازم و در شهر بجنورد خدمت می‌کنم. چند روز پیش به طور اتفاقی به نسل سوم برخوردم و دیدم که بچه‌ها برای شما نامه می‌دهند، گفتم من هم نامه‌ای به شما بدهم. البته من اینجا در خدمت درس هم می‌خوانم که وارد دانشگاه شوم و در رشته کامپیوتر بتوانم ادامه تحصیل بدهم. حالا می‌خواهم از بدبختی‌های خودم بگویم. خب، آدم‌ها حرف‌های مختلفی برای زدن دارند. یکی از عشق شکست خورده‌اش می‌گوید یا مشکلاتی از این دست، اما من این بار فقط می‌خواهم از خودم بگویم. یک جوان 20 ساله از نسل سوم که مشکلات خیلی زیادی دارم، اما با این وجود خودم را نباخته‌ام و همیشه خندیدم و می‌خندم. من از نظر جسمی چندین مشکل دارم: ضعف اعصاب، بیماری پوستی که هنوز هم خوب نشده، ناراحتی معده از نوع عصبی و فشار خون بالا. از نظر روحی هم افسردگی، شکست عشقی و شکست‌های پی در پی در کار و درس و... دارم، اما باز هم می‌گویم هیچ وقت خودم را نباختم. همه دوستان و آشنایان مرا مسخره می‌کنند و می‌گویند امید مثل دخترهاست. البته نمی‌خواهم خدای نکرده به دخترخانم‌ها بی‌احترامی کنم، این حرفی است که آنها می‌زنند، اما خب آنها چنین حرفی می‌زنند چون من فوق‌العاده آدم احساساتی هستم. دیوانه‌وار عاشق گل و گیاه و شعر و موسیقی هستم. لابد می‌گویید خب خیلی‌ها این چیزها را دوست دارند، ولی من نمی‌دانم چرا با من چنین برخوردی می‌کنند. به عنوان مثال دو نفر از دوستان من شاعر هستند هرچند شهرتی ندارند و تا به حال کتابی چاپ نکرده‌اند، اما به هر حال شاعرند. آنها به من می‌گویند تو از نظر روحی خیلی لطیف‌تر از ما هستی. همه می‌گویند امید بچه است. آخر شما بگویید دفتر شعر داشتن کجایش مشکل دارد که من نباید داشته باشم؟ تا به حال در هر کاری که قدم گذاشته‌ام مورد توهین و تمسخر واقع شدم. به من بی‌احترامی کرده‌اند و به هر بهانه‌ای لقب خنگ بهم داده‌اند. درجه هوشی من 113 است، اما از نظر دوستان و... من خنگ و احمق هستم. با همه این حرف‌ها هیچ وقت به این آدم‌ها بی‌احترامی نکردم یا اگر کردم خیلی کم بوده. یعنی وقتی کاسه صبرم لبریز شده است. من دوست دارم همه را بخندانم، اما دلقک نیستم. ولی خیلی‌ها حتی به این خصوصیت من هم به چشم تحقیر نگاه کردند. حالا افسردگی گرفته‌ام و الان در حال طی کردن دوران افسردگی‌ام هستم. با همه این حرف‌ها، اما باز هم خندیده‌ام. حتما می‌گویید مگر می‌شود کسی که می‌خندد و اینقدر روی شاد بودن تاکید دارد افسردگی بگیرد؟ بله، من می‌خندم و همه را شاد می‌کنم ولی در دلم مدام می‌گریم. شب‌های زیادی به دور از چشم دیگران گریه کردم. به خاطر همه چیزهایی که نداشتم، به خاطر تمام دردهای خوب نشدنی‌ام، به خاطر عشق شکست خورده‌ام. به خاطر تمام توهین‌هایی که به من شده است و به خاطر تمام صحبت‌های بی‌موردی که پشت سرم شده و می‌شود. راستش دیگر از دکتر رفتن خسته شدم و همه چیز را سپردم به خدا. قرص اعصابم را البته می‌خورم که افسردگی‌ام خوب شود. شما نمی‌دانید قرص اعصاب خوردن چقدر بد است. اگر فقط یک یا دو ساعت قرص بعدازظهرم را دیر بخورم فردا صبح که از خواب بیدار می‌شوم تمام دندان‌هایم درد می‌کند چون هنگام خواب مدام دندان‌هایم را به هم ساییده‌ام و فشار داده‌ام. همیشه دو تا آرزو داشتم اول این که در سلامتی کامل به سر ببرم و دوم داشتن جمعی از دوستان خوب که واقعا با همدیگر رفیق باشند نه متلک‌انداز و مسخره کن. همه آدم‌ها دردهای جسمی و روحی مرا تبدیل به یک پتک بزرگ کرده‌اند و توی سرم کوبیده‌اند. من از 15 سالگی خودم را شناختم. درست وقتی که زمین خوردم، اما دستم را گذاشتم روی زانوهایم و یک یاعلی گفتم و بلند شدم. دوباره از نو شروع کردم، به امام رضا(ع)‌ پناه بردم و دوباره همه چیز را از صفر شروع کردم. خیلی سخت بود. واقعا مشکل زجرآوری داشتم ولی بالاخره توانستم. البته من یک دوست خوب و فقط یک دوست خوب دارم که در تهران است و استاد روان‌شناسی است، اما اینجا هیچ کس نیست. اینجا شب‌ها خیلی دلم می‌گیرد. نمی‌توانم توی این شهر غریب سر کنم. آن هم بدون یک دوست خوب. همه دوستانم اینجا سیگاری‌اند و خیلی بهم سیگار تعارف می‌کنند، اما من تا به حال لب به آن نزده‌ام و امیدوارم تا آخر این جوری بمانم. البته چند باری هم به فکر خودکشی افتادم ولی به خودم گفتم تو بدتر از اینها را هم گذرانده‌ای پس این را هم پشت‌ سر می‌گذاری. 5 سال است که دارم زیر این همه فشار مقاومت می‌کنم حالا نمی‌خواهم به خاطر خدمت سربازی از زندگی‌ام دست بشویم. می‌دانید امید مثل یک کاکتوس است. توی بدترین شرایط هم باز می‌ایستد، اما حالا دیگر دارم می‌شکنم. یک راه‌حل بهم نشان بدهید. دوستان خوبم شما هر چقدر هم که وضعیت بدی داشته باشید باز مثل من نیستید. پس در سخت‌ترین شرایط همیشه یادتان باشد یک کسی هست که از شما ویران‌تر است، اما دارد سعی می‌کند اگر بهتر نمی‌شود لااقل از اینی که هست بدتر نشود. از شما می‌خواهم یک راه‌حل به من، نشان بدهید و کمکم کنید. من منتظرم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها