نگاهی به زندگی و آثار مهدی آذریزدی، خالق «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب»

ساخت شیرینی از زهر

دوره کودکی و نوجوانی من و شما شاید چند سالی با هم فاصله داشته باشد، اما در هر دو دوره شمار کتاب‌های کودک و نوجوان آنقدر زیاد بوده که ما برای خواندن کتاب دستمان خالی نباشد. با این حال در میان کتاب‌های زیادی که خوانده‌ایم بسیاری از ما هنوز نام «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را به یاد داریم و حتی اگر آن را نخوانده باشیم، حتما این نام را شنیده‌ایم. نویسنده کتاب‌های قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب نامش به اندازه کتابش آشنا نیست، اما طنین آشنایی دارد.
کد خبر: ۲۶۷۷۴۶

حتی معدود کسانی که این نام را نمی‌شناسند، با شنیدن این نام می‌گویند: کجا شنیده‌ام این نام را؟ خیلی آشناست. راست می‌گویند او آشنای همه ماست. ما او را به اسم بشناسیم یا نشناسیم، سال‌ها با او زندگی کرده‌ایم. مگر می‌شود قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب را فراموش کرد. شیرینی آن قصه‌ها هنوز زیر زبان ماست. او این قصه‌های شیرین را در حالی نوشته است که زندگی‌اش آنقدر‌ها شیرین نبوده. مهدی آذریزدی تا به جایی برسد که به جلسه‌های مهم دعوت شود و آدم‌های مهم درباره‌اش حرف بزنند، سال‌های زیادی را پشت‌سر گذاشته است. او با رنج و بدبختی زندگی کرده است، سال 1300 شمسی در روستای خرمشاه یزد به دنیا آمد، در خانواده‌ای با پدری بسیار سختگیر.

از تلخی‌های کودکی

زمان کودکی در روستاها کوتاه است و اگر فقیر باشی بسیار کوتاه‌تر. کودکی مهدی نیز بسیار کوتاه بود. هنوز کودک بود که باید راهی صحرا می‌شد، برای کار کشاورزی که شغل پدرش بود. بعد از کار کشاورزی به کار شاگرد بنایی روی می‌آورد و راهی شهر می‌شود. او پیش از این که شهر برود، می‌توانست تحصیلات ابتدایی را تمام کرده باشد، اما پدر او میانه‌ای با مدرسه ندارد. در آن روزگار که زمان زیادی از تاسیس مدارس جدید در آن منطقه نمی‌گذرد، هنوز برخی از مردم با مدرسه مخالفند و حتی آن را به نوعی مخالف دین و ایمان می‌دانند و یکی از آنان پدر آذریزدی است. پدر او نه‌تنها با مدرسه که با پوشیدن کت و شلوار و کار کردن در ادارات دولتی هم مخالف بود.

همه مشکل آذریزدی این نبود که نمی‌تواند مدرسه برود. او از کودکی‌اش به تلخی یاد می‌کند و معتقد است که زندگی‌اش در تلخی و تنهایی گذشته است و هیچ چیز خوشی در زندگی ندیده است. او یادش نمی‌آید که در کودکی‌اش به خانه آنها مهمان آمده باشد یا به به مهمانی رفته باشند. او حتی حرف‌هایی تلخ‌تر از این دارد و به یادش نمی‌آید که پدرش یا مادرش او را بوسیده باشند، چیزی که بعید می‌نماید، اما در ذهن او تصویری به یادگار باقی نمانده است.

عقده کتاب

ما دوست نداریم برای کتاب از کلمه عقده استفاده کنیم، اما آذریزدی خود از این کلمه استفاده می‌کند، نه یک بار که چند بار تا نشان دهد که نسبت به کتاب چه اشتیاقی داشت و در برابر این اشتیاق چقدر موانع بود.

او در دوره کودکی‌اش خاطره‌ای را به یاد می‌آورد و می‌گوید: «اولین بار که حسرت را تجربه کردم، موقعی بود که دیدم پسرخاله‌ پدرم که روی پشت بام با هم بازی می‌کردیم و هر دو 8 ساله بودیم، چندتا کتاب دارد که من هم می‌خواستم و نداشتم. به نظرم ظلمی از این بزرگتر نبود که آن بچه بی‌سواد، آن کتاب‌ها را داشته باشد و من که سواد داشتم، نداشته باشم. کتاب‌ها، گلستان و بوستان سعدی، سیدالانشاء، نوظهور و تاریخ معجم چاپ بمبئی بود که پدرش از زرتشتی‌های مقیم بمبئی هدیه گرفته بود. شب قضیه را به پدرم گفتم. پدرم گفت، اینها به درد ما نمی‌خورد، اینها کتاب‌های دنیایی‌اند. ما باید به فکر آخرتمان باشیم. شب رفتم توی زیرزمین و ساعت‌ها گریه کردم و از همان زمان عقده‌ کتاب پیدا کردم، که هنوز هم دارم.»

کار در شهر او را به فضایی که می‌خواهد نزدیک‌تر می‌کند. او به طور اتفاقی سر از کتابفروشی در می‌آورد: «از کار بنایی به کار در کارگاه جوراب‌بافی کشیده شدم. صاحب کارگاه با «گلباری‌ها»، صاحب یگانه کتابفروشی شهر، خویشی داشت و او هم جداگانه ‌یک کتابفروشی تاسیس کرد و مرا از میان شاگردهای جوراب بافی جدا کرد و به کتابفروشی برد.»

زندگی در تهران

آذریزدی پس از مدتی سر از تهران در می‌آورد. شاید کنجکاوی او را به تهران می‌کشاند و شاید آرزوهای دور و درازی که از زمان کار کردن در کتابفروشی به سرش زده است و آن نوشتن شعر و قصه است. او با کار کردن در کتابفروشی و ارتباطی که با ناشران تهران برقرار کرده چیزهایی درباره نشر و مطبوعات می‌داند و آنقدر‌ها دور از فضا نیست. خودش می‌گوید: «در بحبوبه‌ جنگ دوم و یکی دو سال از شهریور 1320 گذشته بود که ناگهان آمدم تهران، حال ناگزیر می‌بایست کاری پیدا می‌کردم تا بتوانم زندگی کنم و این کار حتما می‌بایست کاری مطبوعاتی می‌بود. در تهران با چند کتابفروشی از راه مکاتبه آشنا بودم، ولی نمی‌خواستم بروم و بگویم کار می‌خواهم. به صورت ناشناس تقاضای کار کردن برایم راحت‌‌تر بود. پیشتر با مقالات «هاشمی حائری» انسی پیدا کرده بودم. با خودم گفتم، یک روزنامه‌نویس مشهور با همه ارتباط دارد. نامه‌ای به ایشان نوشتم و گفتم که کار مطبوعاتی می‌خواهم. آقای هاشمی قدری توپ و تشر زد و ملامت کرد که به تهران می‌آیید چه کنید؟! ما خودمان از این شهر در عذابیم و از این حرف‌ها. بعد کم‌کم آرام شد و گفت، شما سه‌شنبه‌ آینده بیا یک فکری برایت می‌کنم. سه‌شنبه‌ بعد، آقای حسین مکی را در همان اداره (ظاهرا روزنامه ایران) صدا کرد و گفت، بیا، این همشهری‌ات آمده. با آقای مکی در یزد آشنا شده بودم. آقای مکی گفت، در خیابان ناصرخسرو با چاپخانه‌ حاج محمدعلی علمی صحبت کرده‌ام، برو آنجا و بگو مکی مرا فرستاده. همان روز رفتم و در چاپخانه‌ علمی مشغول به کار شدم.»

او در تهران هرازگاهی شغل عوض می‌کند. یک روز عکاس می‌شود، یک روز کتابفروشی باز می‌کند، یک روز در چاپخانه کار می‌کند و زندگی‌اش را می‌گذارند، اما خودش راضی نیست و انگار گمشده‌ای دارد.

تولد نویسنده در 35 سالگی

گمشده آذریزدی چیست؟ چرا او آرام و قرار ندارد و هر روز سر از کاری در می‌آورد؟ خودش هم نمی‌داند و نمی‌داند چرا دلش یک جا بند نمی‌شود. سن او از 35 سال گذشته است و هنوز نه زن گرفته است و نه فرزندی دارد که به فکر نوشتن برای کودکان می‌افتد. این وسوسه از زمان کار کردن در کتابفروشی در همان یزد به جانش افتاده بود، اما راه و چاهش را نمی‌دانست و اعتماد به نفس نداشت. بقیه‌اش را از زبان خودش بخوانیم بهتر است: اولین بار که به فکر تدارک کتاب برای کودکان افتادم، سال 1335 یعنی در سن 35 سالگی‌ام بود. در این سال، در عکاسی یادگار یا بنگاه ترجمه و نشر کتاب کار می‌کردم و ضمنا کار غلط‌گیری نمونه‌های چاپی را هم از انتشارات امیرکبیر گرفته بودم و شب‌ها آن را انجام می‌دادم. قصه‌ای از «انوار سهیلی» را در چاپخانه می‌خواندم که خیلی جالب بود، فکر کردم اگر ساده تر نوشته شود، برای بچه‌ها خیلی مناسب است. جلد اول «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» خود به خود از اینجا پیدا شد. آن را شب‌ها در حالی می‌نوشتم که توی یک اتاق3x2 متری زیرشیروانی، با یک لامپ نمره 10 دیوارکوب زندگی می‌کردم. نگران بودم کتاب خوبی نشود و مرا مسخره کنند. آن را اول بار به کتابخانه‌ ابن سینا (سر چهارراه مخبرالدوله) دادم. آن را بعد از مدتی پس دادند و رد کردند. گریه‌کنان آن را پیش آقای جعفری، مدیر انتشارات امیرکبیر بردم. ایشان حاضر شد آن را چاپ کند. وقتی یک سال بعد کتاب از چاپ درآمد، دیگران که اهل مطبوعات و کار کتاب بودند، گفته بودند که خوب است. به همین خاطر، آقای جعفری پیوسته جلد دوم آن را مطالبه می‌کرد. کم‌کم این کتاب‌ها به 8 جلد رسید، البته قرار بود 10 جلد شود، ولی من مجال نوشتن آن را پیدا نکردم.»

و سرانجام

سرانجام قصه‌های او تلخ نیست. بگذارید سرانجام این مطلب هم با اشاره جزیی به مرگ او به پایان نرسد. بگذارید بگویم که او هنوز زنده است، چون بچه‌های خوب همین روزها و روزهای دیگر قصه‌های خوب او را خواهند خواند و او در جان این بچه‌ها خواهد ماند.

خوب برای خوب

قبل از آذریزدی هم برای بچه‌های ایران کتاب منتشر شده بود و کار او کار تازه‌ای نبود. تازگی کار او در این بود که برای اولین بار داستان‌های کهن ایران را به زبانی روان و شیرین برای بچه‌ها باز می‌گرداند که پیش از او هم تجربه‌هایی شده بود، اما موفق نبود. با انتشار کتاب قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب بسیاری از چهر‌های برجسته ادبیات از این کار تقدیر کردند و جوایزی نیز نصیب او شد. او همان سال‌ها 3 جایزه مهم گرفت. جایزه سازمان یونسکو، جایزه شورای کتاب کودک از جمله‌ آنهاست.

جعفری مدیر انتشارات امیرکبیر ناشر قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب در خاطراتش می‌نویسد: «در سال 1345 که جلد بعدی کتاب قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب (قصه‌های قرآن) برنده جایزه سلطنتی شد،‌ آقای آذریزدی باید لباس فراک می‌پوشید و به دربار می‌رفت تا از شاه جایزه بگیرد ولی جدا از این کار خودداری کرد، می‌گفت نمی‌توانم لباس فراگ بپوشم، بچه‌های محله‌ام مسخره‌ام می‌کنند، نه لباس فراگ می‌پوشم و نه به دربار می‌آیم و نه جایزه می‌خواهم و بالاخره به دربار نرفت و جایزه را که 2 هزار تومان بود بعدا برایش فرستادند. اما آن روز به هر ترتیب بود راضی‌اش کردیم و برایش کراواتی خریدیم و روانه جلسه‌ یونسکو شدیم.»

هلیا کیانی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها