اگر بخواهیم مفهوم قدرت را در توصیف انسان و با یک نگاه فلسفی بهکار ببریم باید بگوییم حالتی است نسبی که انسان بتواند هرکاری را خواست انجام دهد و هر کاری را اراده نکرد، انجام ندهد. بنابراین، انسان قدرتمند، چنین انسانی است.
در طول تاریخ و در نظامهای مختلف، انسانهای قدرتمند زیادی آمدهاند و رفتهاند. برخی از ابتدا قدرتمند نبودهاند اما بتدریج مولفههای قدرت را در خود جمع کردهاند و صاحب قدرت شدهاند. برخی قدرتمند بودهاند و تا آخر ماندهاند و برخی قدرتمند بودهاند اما بتدریج از قدرت آنها کاسته شده و بعضاً به انسانهایی ضعیف و فاقد اثربخشی خاص تبدیل شدهاند.
انقلاب اسلامی ایران نیز از وجود چنین انسانهایی بیبهره نبوده و نیست و برای هر نوع مصادیقی را میتوان برشمرد.
حوادث انتخابات اخیر ریاست جمهوری، از بردن نام هاشمی رفسنجانی و پسرانش از سوی احمدینژاد در مناظره تلویزیونی با میرحسین موسوی و تحلیل احمدینژاد از حضور هاشمی پشت سر موسوی، کروبی و رضایی گرفته تا نامه پررمز و راز هاشمی به رهبری سه روز قبل از انتخابات و از مطالبی که ولی امر مسلمین در خطبههای نماز جمعه تاریخی خود درباره هاشمی گفتند، تا خطبههای روز جمعه او موجب شد یکبار دیگر نام هاشمی رفسنجانی بر سر زبانها و قلمها بیفتد. ولی هاشمی از کدام نوع قدرتمندان است؟ از آنهایی که ابتدا مطرح نبوده و سپس صاحب قدرت شدهاند و یا انسانهای قدرتمندی که همچنان قدرتمند ماندهاند و یا از آن دست قدرتمندانی که بتدریج ضعیف شده و اثربخشی خود را از دست دادهاند؟
هاشمی رفسنجانی بدون تردید از چهرههای قدرتمند انقلاب اسلامی بوده است که از ابتدای پیروزی انقلاب نقشآفرینیهای او غیرقابل انکار است. از عضویت در هسته اولیه شورای انقلاب اسلامی در سال 57 گرفته تا فرماندهی جنگ (از عملیات خیبر تا پایان جنگ) و از ریاست مجلس شورای اسلامی دور اول و دوم گرفته تا دو دوره ریاست جمهوری و سپس ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام و اخیراً ریاست مجلس خبرگان رهبری.
البته بخشی از «قدرت» به جایگاه رسمی فرد مربوط میشود که هاشمی رفسنجانی هنوز این بخش را در اختیار دارد. ولی بخش مهمتر آن به تاثیرگذاری و اعتبار حقیقی فرد برمیگردد که هاشمی رفسنجانی از این نظر موقعیت پیشین خود را ندارد.
ضعف جدی هاشمی رفسنجانی به افت محبوبیت او نزد افکار عمومی بازمیگردد.
در واقعی بودن این افت همین بس که بخش عمدهای از دو دوره ریاست جمهوری احمدینژاد مرهون مخالفت او با هاشمی رفسنجانی بوده است.
ریشه این افت محبوبیت و شکستهای پیدرپی هاشمی رفسنجانی را در دو چیز میتوان جستجو کرد.
نخست ذهنیت منفی جامعه نسبت به هاشمی رفسنجانی که عمدتاً ناشی از رفتار فرزندان و برخی دیگر از منسوبین اوست.
این ذهنیت که الزاماً همه آن هم صحیح نیست و شایعات و اخبار صحیح و غلط در ایجاد آن موثر بوده است، در کنار نه تنها سکوت وی در قبال عملکرد فرزندان و منسوبین خود بلکه دفاع از آنها، تقویت شده و به ظن قوی یا حتی یقین نزدیک گشته است.
دوم بلاتکلیفی هاشمی رفسنجانی با خود، خانوادهاش و جناحها.
هاشمی رفسنجانی بدلیل جایگاهش در انقلاب اسلامی از سویی و روحیاتش از سوی دیگر بگونهای مشی کرده است که تا میتواند «فراجناحی» باشد؛ اما پیچیدگیهای عالم سیاست اجازه نمیدهد که فردی همواره بتواند این موقعیت را برای خود تثبیت شده نگاه دارد.
هاشمی رفسنجانی در سالهای اخیر خود را با تعارضات و تناقضات متعددی روبرو کرده است که نمیتوان همه آنها را با هم جمع کرد.
هاشمی رفسنجانی از سویی متعلق به انقلاب اسلامی با اصول و ارزشهای خاص خودش است و نمیتواند از انقلاب جدا شود یا به آن پشت کند. پشت کردن به انقلاب اسلامی برای هاشمی رفسنجانی یعنی روی برگرداندن از همه پیشینه خود.
از سوی دیگر هاشمی رفسنجانی با انقلابیون اول نهضت پیوندی عاطفی و سابقهای ناگسستنی دارد که برجستهترین و اوج آنها را در ارتباط با ولی امر مسلمین حضرت آیتالله خامنهای میتوان یافت. شخصیتی که هاشمی چندی پیش او را «عشق» خود خواند.
هاشمی رفسنجانی همچنین پیوندی وثیق، عاطفی و خونی با خانواده خود دارد. خانوادهای که شرایط او را نمیتوانند یا نمیخواهند درک کنند و موقعیت هاشمی برای برخی آنها پشتوانه و سرمایهای شده است برای بیتوجهی به بسیاری چیزها از جمله خود این سرمایه!
نسبت خانواده هاشمی رفسنجانی با انقلاب و با یاران انقلاب با خود هاشمی فاصله بسیاری دارد و دغدغههای آنها نیز بسیار متفاوت است.
مشکل دیگر هاشمی رفسنجانی، اصلاحطلبان هستند. آنهایی که این روزها تلاش میکنند هاشمی رفسنجانی را در جایگاه رهبری جنبش ولو در پشت پرده قرار دهند و آنهایی که انتظارات متعدد از جمله ایستادن مقابل نظام را از هاشمی دارند، همانهایی هستند که بیشترین لطمات، اهانتها و تخریبها را در دوران اصلاحات به هاشمی رفسنجانی وارد کردند. عالیجناب سرخپوش و دهها عنوان تخریبی دیگر، عناوینی بود که مریدان امروز هاشمی و تخریبگران دیروز به او هدیه کردند و هاشمی نمیتواند و نباید به راحتی به آنها اعتماد کند. چرا که این جماعت در استفاده ابزاری حتی از هاشمی ید طولایی دارند و سوابقی فراموش ناشدنی.
و بالاخره دوستان اصولگرای هاشمی که اگرچه آنها احترام او را نگه میدارند ولی اعتماد گذشته را به هاشمی ندارند و هاشمی هم ارتباط و حرفشنوی سابق را از آنها سراغ ندارد.
بنابراین هاشمی رفسنجانی در سالهای اخیر در یک حصار حداقل پنج ضلعی گرفتار شده است که شرایط او را سخت «بحرانی» کرده و خطبههای جمعه گذشته نمونهای از این بحران بود.
هاشمی رفسنجانی نمیداند چه باید بگوید، چون در این حصار قرار دارد و به هر طرف که رو کند اضلاع دیگر را پشت سر خود قرار داده است. از همین رو هاشمی نه میتواند صریح و شفاف موضع بگیرد و نه دیگران از سخنان چندپهلو یا رفتار تناقضآمیزش راضی میشوند. کما اینکه خطبههای این هفته هیچکس را راضی نکرد حتی احتمالاً خود هاشمی را.
راه برون رفت از این حصار، یک چیز است. هاشمی رفسنجانی باید تکلیف خود را روشن کند.
فرزندان انقلاب اسلامی هنوز مشتاقند هاشمی رفسنجانی را همچون روزهای اول انقلاب، مدافع و پشتیبان جدی ولایت فقیه مشاهده کنند. فرزندان جبهه و جنگ و فدائیان انقلاب اسلامی نیز دلتنگ مبارزه مجدد هاشمی با دشمنان انقلاب در آنسوی خیبر هستند.
دوستان واقعی آقای هاشمی از اینکه کسانی به نماز جمعهاش بیایند که بعضاً نسبتشان با نماز جمعه از طریق BBC و دیگر رسانههای داخل خیبر برقرار شده است، خون دل میخورند. البته هاشمی آنقدر هوشمند هست که به این جماعت دل نبندد و اعتبارش را بیش از این در گرو آنها نگذارد.
هاشمی، قدرتمند ضعیف شدهای است که برای احیای قدرت خود باید به «مردم» رجوع کند.
همانهایی که در خطبههایش به تفصیل درباره آنها سخن گفت.