منیرخاتون، راستش آنقدر تحت تاثیر واقع شده بودیم و خودمان هم حالمان بابت همان چیزی که تو فقط نیمنگاهی به آن انداخته بودی، بد بود که این جوری شد. حالا تو هم اینقدر به قول مادربزرگ محترم ما نفوس بد نزن. شاید هیچ کدام از این اتفاقات نیفتاد و واقعا همه چیز به خوبی تمام شد. به هر حال ما را بیخبر نگذار که بسی نگرانیم.
استاد دیوانه سلام! فیالواقع آن بساط سوپرمنی و تار مو را خیلی خوب آمدی. حالا اگر واقعا چارهساز است، برای ما بفرست چون از دست این وروجک فکر کنیم تا چند وقت دیگر کار به همین جاها هم بکشد. چه خوب که کنکور دادی و خلاص شدی. همه خلاص شدند. فقط خواهش میکنم چه از تو و چه از بقیه که تا زمان اعلام نتایج هی حرص و جوش نخورید. آخرش بالاخره یک چیزی میشود بابا! خلاصه که دمت گرم. داستانت هم خیلی خوب بود، باور کن!
زینب محمدزاده! از این که دوباره در نامهات کلی کتابهای تازه خوانده شده حضور داشت، بسی کیف کردیم. اولا که هاروکی موراکامی یکی از نویسندههای مورد علاقه ماست و اصولا ادبیات ژاپن یک چند وقتی است که توجه ما را بشدت جلب کرده است. به خاطر همین بهت پیشنهاد میکنم کتاب «زن در ریگ روان» را هم حتما بخوان. دوما آن نکتهای که در مورد اطلاعات تاریخی و این جور چیزها گفتی نکته خوبی بود، اما یک چیز همیشه یادت باشد؛ اطلاع داشتن تنها و آن را به رخ این و آن کشیدن کافی نیست. مهم این است که تو از این اطلاعات بخصوص اطلاعات تاریخی بتوانی تحلیل داشته باشی، اما در مورد این که گفته بودی احساس کردی خیلی از این چیزها عقبی هیچ غصه نخوری. آدم بهتر است جویبارهای به عمق دهها متر باشد تا اقیانوسی به عمق یک سانتیمتر. بعد هم دیر که نشده دخترم، از همان تاریخ ایران باستان شروع کن بیا بالا.
آخرین بازمانده؛ امتحان کنکور را بد دادی؟ فدای سرت؟ واقعا فکر میکنی مهم است؟ خب، حالا غصه نخور باباجان! دنیا که به آخر نرسیده... واقعا نرسیده؟... نه نرسیده. اولا که ممکن است همین جوریاش هم کلی جاها قبول شوی بعد هم اگر قبول نشدی سال بعد را که ازت نگرفتهاند. خلاصه این جوری.
بهبه «سیفوجو» چه عجب، حالا اسمت را مثلا نمینویسی که ما نفهمیم دنیا دست کیست؟ حالا که این جوری شد ما هم به همان اسم اشتباهی خطابت میکنیم که بسی یاه یاه برای خودمان راه بیندازیم. اولا که من هم با تو موافقم اصولا سلیقه موسیقاییات یک جورهایی به ما میخورد. دوما چرا اسم کتاب را ننوشته بودی؟ اصولا یوسا یکی از بهترین نویسندگان روی زمین است که ما عاشقانه به کتابهایش عشق میورزیم به شرط این که استاد عبدالله کوثری آنها را ترجمه کرده باشد. خلاصه بدجنسی نکن و بگو کدام کتابش را داشتی میخواندی.
ای بابا جناب مستطاب پدرخوانده، پدرخواندهها که مخلص کسی نمیشوند که تو آخر نامهات نوشته بودی مخلص شما، پدرخوانده. اصولا پدرخواندهها اگر میخواستند مخلص چیزی یا کسی باشند دیگر پدرخوانده نبودند. به هر حال به قول خودت بیخی خی. چه خبر؟ جناب پدرخوانده لطف کرده و به زبان شیرین آذری هم برایمان دو خطی حال و احوال فرستاده از این قرار: «اولا سلام عرض الیرم تمام هموطن لره، گوزل ایرانیمزین هر یرینده کی یاشییلار. من بو نامه نی یازماقدان قصدم ارادت عرض الماقیدی. عزیز یولداشیمین خدمتینه کافه جانا. کافه جان اگر قابل بیلسن، یایدا تشریف گتی آذربایجان شرقیه و قدم گوی بیزیم گوزلریمیزین اوستونه.» به طور کلی حال کردیم. دست شما درد نکنه. باز هم از این کارها بکن.
خب آخر صفحه رو هم برای این که یک حال اساسی ببرید میسپاریم به داش رضای فلاحتی دیگه: «کسی از حضار از خانه استادها خبری دارد که کجایه؟ واقعا خانه استادها کجایه؟ هر کی مِدِنه بگه و دانشجویی رو از نگرانی نمره نجات بده. هماکنون نیازمند آدرس سبزتان هستیم. مو نِمِدنُم چرا این جوری شد این امتحانا. گفتیم لیسانس بگیریم حالی به حولی. اینچنین مصیبتزده شدیم. جون تو کافه نشستم عین هم بنز، مقاومت مصالح خوندم. رفتم سر جلسه. از 70 نفر، عین لشکر شکستخورده تعداد کم شد (یعنی درس رو حذف کردند) رسیدیم به 3 نفر. اول مو مگفتم بقیه کجاین؟ مو زود آمدم؟ بله. ورقه سوالها را دادند. از 3 نفر، یهو یکی تریپ غش، افتاد زمین. اون یکی پرید که مهدیجان چی شد؟ رفت که اونو ببره پایین. رفتن که خوب بشن (فرار.) شد فقط و فقط رضا فلاحتی. خب مو هم گفتم ترسوها. مو عین مرد الان جواب مدم. خب سوال اول رو که نمدنم. سوال دوم رو که فرمولاش رو قاطی کردم. سوال سوم رو هم که، ای نامرد از همون فصلی که مو نخواندمه. خب موند سوال چهارم. بنویسم. نشستیم به حل کردن. هرچی بیشتر حل مکردم، میدیدم جوابها به مساله نمخوره. استاده بعد 2 ساعت آمد بالای سرم. نگاه کرد، گفت بابا شجاع، دلیر، اعتماد به نفس، مرد، چند تا حل کردی؟ گفتم فقط سوال 4. گفت ببینم. بله دیگه شما اشتباه رفتین، اصلا این راهحلش نیست. خب کلا اشتباه است. مو هم بغض کرده بودم. مگفتم مو حاجیم رو مخوام!!! گفتم استاد، مو این اسمم رو خوشخط نوشتم 10 نمره ندره؟ حالا 5 نمره اسمم، 6 نمره هم نام استاد رو خوب نوشتم. یک11 بده ما بریم. بله.... از امتحان بعدی یعنی ریاضی هیچی نمگم. موقع امتحان میگی یک سطل آب میریزن روی مغز مو. همه رو مشورن. تازه تی هم مکشن. رسیدیم به امتحان آمار و احتمالات. مو برام یک سوال فنی پیش آمده. این که وقتی 2 تاس با هم پرتاب میکنیم و از قبل مدنم یک تاس 4 مییاد، خب آزار داریم اونو پرتاب میکنیم. تنمان مخاره. به قولی درباره این امتحان صحبت نکنم بهتره. فقط اگر اون کیسهای که مو با چهار تا توپ پینگپنگ رنگی داشتم رو مذاشتن مبردم توی امتحان، الان 19 شده بودم... آی روزگار خط خطی. لطف کنین این آهنگ را با حزن بخوانن.
دیروز و امروزم ببین حال شب و روزم ببین
ای کافه جان ای کافه جان
کو استادم کو نمرهام. بله خیلی ممنونم... خب دیگه مو برم. یک 2 واحد دیگه پاس ببینم مشه که پاس شه!!!! مو (من سابق) رضا فلاحتی هستم فرزند حاج آقای فلاحتی.»