چند روز پیش، روز پدر بود. من دیدهام که بچهها به مناسبت روز مادر چند باری نامههایی برای مادرشان نوشته بودند و یک جورهایی سعی کرده بودند از زحمات آنها تشکر کنند، اما تا به حال ندیدم که کسی برای پدرش نامه بنویسد. حالا چه به مناسبت این روز و چه بیدلیل، ولی من خیلی حرفها دارم که به پدرم بزنم. حرفهایی که سالهاست توی سینهام انبار شده و حالا که دیگر دانشجو هستم و یک سال دیگر درسم را تمام میکنم، بالاخره تصمیم گرفتهام آن حرفها را بزنم. این حرفها اول رنگ گلایه داشت. گلایه از بداخلاقیها و بیحوصلگیهای پدر. از نه گفتنها و ندارمها و نمیتوانمهایش. از این که همیشه هر وقت میخواستیم شاد باشیم قیافه عبوساش را میدیدیم و همه شادیهایمان بخار میشد و به هوا میرفت. خلاصه حرفهایی از جنس این حرفها، ولی بعد یواش یواش فهمیدم که یک من ماست چقدر کره میدهد. اشتباه نکنید نمیخواهم حالا در نامهام بنویسم آه پدر مرا ببخش که قدر تو را ندانستم نه، این حرفها دیگر خیلی تکراری شده. آنقدر که حتی اگر پدرم آنها را از زبان من بشنود فکر میکند یا جوگیر شدهام یا یک چیزی میخواهم! خلاصه که بحث بر سر این حرفها نیست.
اینجا فقط میخواهم به پدرم بگویم من فهمیدم چقدر تحت فشار بودی. واقعا این را فهمیدم. این را وقتی فهمیدم که خودم برای چند ماه رفتم سر کار تا مثلا بتوانم خرج خودم را دربیاورم. وقتی آمدم و بهت گفتم میخواهم در فلان کارخانه کارگری کنم گفتی برو پسر، برای مرد کار عار نیست. من هم رفتم در حالی که به خودم همان حرفهای همیشگی را میزدم. این که مثلا دانشجو هستم و تو وظیفه داری دقت کن میگفتم تو وظیفه داری مخارج مرا تا پایان درسم تقبل کنی. انتظار داشتم تو بگویی نکن. انتظار داشتم بگویی من هر جوری که هست خرج درس و دانشگاهت را میدهم، اما تو به فکر کار نباش. کار کردن را بگذار برای بعد. وقتی درسات تمام شد، اما تو اینها را نگفتی. مثل همیشه بدون این که نگاهم کنی گفتی برو، کار که برای مرد عار نیست و من هم رفتم. مهم نیست کار چقدر سخت بود. مهم نیست چقدر آدم را تحقیر میکردند و تو در سرمای زمستان در حالی که دستت به فلز میچسبید مجبور بودی هزار و یک کار سخت بکنی. مهم این بود که موقع حقوق گرفتن اصلا دخل و خرجم با هم جور درنمیآمد. انتظار داشتم با آن حقوق بتوانم لااقل بخشی از خواستههایم را برطرف کنم. انتظار زیادی بود؟ نه! واقعا نبود. ولی وقتی دیدم یواش یواش هی باید فهرست خواستههایم را کوتاه و کوتاهتر کنم. هی باید دور خیلیهایش را قلم بگیرم تا برسم به اصلیترین چیزهایی که لازم داشتم. یعنی کرایه راه و نهایتا کفش و لباس و البته گاهگداری هم خورد و خوراک. دردناک این بود که هنوز تو بیشتر خرجهای مرا تقبل میکردی. یعنی من هنوز پای سفره تو مینشستم و تو هر جور که بود یک پول توجیبی هم برایم کنار میگذاشتی. تازه فهمیدم این همه سال تو چه کار سختی داشتی. تازه فهمیدم چرا این همه سال هیچ وقت اعصاب نداشتی. واقعا هم اعصاب برایت نمیگذارد وقتی میبینی به اندازه کاری که کردهای دستمزد نمیگیری و از آن بدتر دستمزدت جوابگوی خیلی چیزها نیست. تازه فهمیدم این همه سال چه عذابی کشیدهای پدر! از آن روز به بعد همه چیز تغییر کرد. از آن روز به بعد فهمیدم تو و مادرم خیلی هنر به خرج دادهاید که توانستهاید این زندگی را تا اینجا بکشانید. تا اینجایی که هر کدام ما به دانشگاه رفتهایم و یواش یواش به هر بدبختی که هست داریم برای خودمان کسی میشویم. داریم تلاش میکنیم دیگر سر بار تو نباشیم هر چند تو که اصلا به این چیزها فکر نمیکنی، میکنی؟ حالا میفهمم آن شبهای عید که به هر بدبختی بود به قول خودت بساط عید را فراهم میکردی چرا آنقدر توی قیافهات رضایت از خودت موج میزدی و یک جورهایی به خودت افتخار میکردی. به خدا کار سختی است. این که با این بساط، با این دستمزدهایی که تو میگرفتی بتوانی از پس خرج عید همه ما بربیایی و تازه آخرش به هر بدبختی که هست یک مسافرت حتی شده تا قم و حضرت معصومه را هم ترتیب بدهی که به قول خودت ما وقتی برگشتیم مدرسه یک چیزی برای تعریف کردن داشته باشیم.
خلاصه که پدر من، من تازه فهمیدهام در این دوره و زمانه پدر بودن چقدر سخت است. چقدر کار دشواری است.
یک زمانی فکر میکردم ما منت به سر شما گذاشتهایم که به این دنیا آمدهایم و شدهایم بچه شما، ولی حالا میفهمم واقعا این طور نیست. واقعا هیچ کس بر سر دیگری منتی ندارد جز این که شما چرا، باید منت بگذارید. منت بگذارید که زندگی را همین زندگی سخت و پرفراز و نشیب که بعضی وقتها آدم هزار بار ازش بیزار میشود به ما دادهای و برای این که زنده بمانیم و خوب هم زندگی کنیم این همه بدبختی کشیدهای. این همه پیر شدهای. این همه شکسته شدهای. چند وقت پیش به سرم زده بود بیایم و بگویم مرا ببخش! ولی هر چقدر فکر کردم دیدم نمیتوانم. نه که غرورم اجازه ندهد یا از این چرت و پرتها، فقط نمیدانستم به تو چه بگویم. خجالت میکشیدم. به خودم گفتم کافی است فقط این جمله را بگویی تا تمام نااهلیهایت را به یادش بیاوری. کافی است این جمله را بگویی تا به یادش بیاوری چقدر ناسپاسی کردهای و این حالش را بدتر میکند. داغ دلش را تازه میکند. حالا هم به خاطر همین دارم این حرفها را مینویسم. هرچند به خیال خودم طی این مدت سعی کردهام همه نافرمانیهایم را با گوش به فرمان بودن و پسر خوب بودن مثلا جبران کنم، اما میدانم فایدهای ندارد. بالاخره آن همه سال اذیتت کردهام. با این همه تو آنقدر بزرگواری که با همین کارهای کوچک اشک توی چشمهایت حلقه بزند و به مادر بگویی من میدانستم میشود روی این پسر حساب کرد! خب، ببخشید مادرها را که میشناسی. این جور حرفها را از زور خوشحالی نمیتوانند پیش خودشان نگه دارند و چه خوب که میگویند. وگرنه من از فرط ناامیدی دیوانه میشدم. این جملهای را که میخواهم الان بگویم تا حالا هیچ وقت به تو نگفته بودم، اما دوستت دارم. خیلی هم دوستت دارم. تو الگوی ایدهآل منی. تجسم واقعی یک مرد آن هم در روز و روزگار ما. دیگر زیاده عرضی نیست.