دختر کاغذی: ...شاید باورت نشه اما من17 نامه فرستادهم؛ 17 تا! اما فکر کنم این اولین نامهای باشه که به دستت میرسه. نگو چرا، که دلم خونه. توی طایفه به قول پدر جدم «پر افتخار قاجار!» این طور کارها، یعنی نامه فرستادن، خیلی بده! 14 تا نامه شریف اولی توسط باباخان نیست و نابود شد. یکی دیگه را دادم مامانم بفرسته که پیش بابا لو رفت و معلوم نیست سر نامه و پستچی، چی اومد! 2تای آخری رو هم به وسیله دوستم با کلی مافیایی بازی پست کردم. نگاه کن... رنجی رو که ما برای فرستادن نامههامون به تو و چاپ شدنشون میکشیم. نگو تا چاپ شدن نامههامون دو ماه قابلدار باید صبر کنیم که پدر جدم را میفرستم سراغت...!
سُها از رشت: راستش هفته پیش یکی بحث قدیما رو پیش کشید گفتم منم دستم رو بالا کنم بگم که قدیمیام! خیلی قدیمی؛ اولین چاپ صفحه چاردیواری رو من خوانندهش بودم. میگی نه؟ نشون به اون نشون که اون موقع قرار بود یه کلبه بدین و ثبت نام میکردین. منم عضوش شدم، نامه نوشتم و با تیتر بزرگ نوشته بودین «دوست فابریک من...» من الان 24 سالمه و هنوزم چاردیواری رو میخونم... نوشتههای «زینب فخار» خیلی قشنگن. اگه قراره دعوت کنید از قدیمیها هم دعوت کنید (راستی اون کلبه چی شد که قرار بود بدین؟)
خاطره از مشکینشهر: از اونجا که دیدم هدف دوستان فقط چاپ متناشون کنار عکسشون نیست بلکه دلشون میخواد کاش یک نفر، و فقط یک نفر وقتی متناشون رو میخونه از خوندن اونا یه چیزی یاد بگیره و اون رو سرلوحه زندگیش قرار بده، واسه همین خواستم به دوستان این نوید رو بدم و بگم که شاید اون یه نفر من باشم...
رعنا از تهران: ...از جوابی که به آتیش دادی خیلی چیزا یاد گرفتم اما مهمترینش این بود که خیلی از ماها (متوجهی؟ یعنی متأسفانه حالا که منصفانهتر نگاه میکنم خودم هم انگار جزو اونام)! یه عادت بسیار بد داریم اونم اینه که قبل از کسب اطلاع کافی از موضوعی که دربارهش نظر میدیم مییایم همین جوری یه نظری میدیم یا به قول شما یه چی میگیم. طرف نه منطق بلده، نه ادبیات خونده، نه آمارگیری به شیوه علمی کرده... یا راحت بگم اصلا سواد کافی تو اون زمینه نداره، مییاد نظرات به قول شما مشعشعانه میده و آسمون ریسمون میبافه که یه چیزی گفته باشه. از خودم خیلی بدم اومد که تا حالا تو خیلی از مسائل این طوری بودم. ممنون از شما.
سیما افغان از خونهمون: ...میگی کِی میآی یا نه؟ ها...؟ دِ... بگو کِی میآی خب؟ کِی؟ چی؟ بابا من باید بدونم که کی میآی یا نه؟ یعنی نباید بدونم کی میآی؟ چرا؟ آخه اگه نگی کی میآی من چه جوری بفهمم که کی میآی؟ آخر سر میآی و من نمیفهمم که کی اومدی اونوقت... (من تا حالا چندین نامه طنز برای شما فرستادم ولی نمیدونم چرا هیچ یک رو چاپ نکردید. آخه به نظر خودم همه نکات رو رعایت کرده بودم و مشکلی هم نداشت...)
مریم ادیبی از اصفهان: اولین بار، اولین نامهام تو اسفند 86 چاپ شد. دیدم چقدر شبیه مطالب منه، وقتی اسمم رو هم دیدم، خیلی شلنگتخته انداختم و خوشحال شدم. داداش بزرگم تشویقم کرد و گفت: ارنست همینگوی هم از یه مقاله تو روزنامه شروع کرده. میبینی پاسخگو، چقدر بعضیها به آدم اعتماد به نفس میدن؟ حالا جون من بگو کی تو رو کشف کرد و بهت اعتماد به نفس داد؟
بدون نام: ببخشید که من مطلبمو توی کتاب ششمین جشنواره چاپ شده بود و مقام اول آورده بود و نمیدونم کدوم کسی از اونا استفاده کرده بود که من براتون فرستادم تا چاپش کنید... عوض اینکه پیغام بذارید که آیا مال خودتون بود یا نه. همیشه این نیست که شما درست قضاوت کردهاید. انسان جایزالخطاست و شاید از روی سهلانگاری کاری یا عملی یا برخوردی را انجام دهد که در خور او نیست. من به شما توصیه میکنم که در طرز جواب دادن به نامهها و سیاه کردن خطوط، کمی مراقب باشید تا قلب کسی مثل من را نشکنید (قلب منو انقده شکستید که دیگه نمیشه همش آورد) من واقعاً ناراحتم به خاطر این جریان که مطلب خودم رو با نام دیگران بفرستم برای جایی که اقلش جوانان مرز و بوم ما خوانندهاش هستند... شما نمیدانید که هنرمندان خیلی حساسند و شاید دلشون از کلمات شما بشکنه. حالا به هر حال قلب من خیلی نازک بود که شما زدید شکستیدش. قلبیمین پرده سینه پر مگس دیسه سنار.
گمنام: چرا فکر میکنی خیلی بامزهای؟
در جستوجوی خورشید: با سلام خدمت خانم حسامی، لطفاً عکسها و طرحهای زیبا و بهتری که باعث شادابی و با روحتر شدن صفحات شوند را چاپ کنید. با تشکر: طرفداری که از ابتدای شکلگیری صفحه بروبچهها اونو میخواند ولی این دومین ایمیلش به این صفحه است.
حامد از اهواز: رها شده از بند آزادی/ و گرفتار در زندان خویشتن/ خیال پرواز را در سر نوشخوار میکند افکار من/ هنگامی که آسمان همنشین زمین شده است/ چه بیحاصل اندیشه میکنی/ ای من!
فرشته ح، 17 ساله: گاهی وقتها آدما انقدر غرق بعضی مسائل میشن که فراموش میکنند هدف اصلی چی هست. مثل بعضی از این بروبچ که هدف اصلیشون رو از نامه دادن به این صفحه فراموش کردند. هدف این دو صفحه این بود که بروبچ مطالب تازه و آموزنده بفرستن، خاطرههای جذاب و قشنگ، شعر و متن ادبی... الخ. آخه دوست عزیز، چه فرقی داره که این پاسخگو خانومه یا آقا، پیره یا جوون، ویراستاره یا ناشر، بچهش رو گازه یا تو مایکروفر یا رو چراغ پریموس...!
جوجه تیغی: ...اومدم جواب آتیش رو بدم و بگم که من هیچ وقت روزنامه نمیخوندم تا یه روز تو خونه خالهم چشمم افتاد به این دو برگ بروبچ. شاید باور نکنید اما از اون روز نشده که یه دوشنبه هم چاردیواری رو نخرم و نخونم؛ حتی اون موقعهایی که ایمیل نمیزدم. خواستم بهش بگم شاید ما صفحههای دیگه چاردیواری رو هم بخونیم اما خیلیهامون فقط به خاطر بروبچههاست که این روزنامه رو میخریم و میخونیم. این رو هم میشه از آمار بالای بچهها و نامهها و ایمیلهاشون فهمید (پاسخگو جان گرامی، حاضرم سه ماه اسمم رو تو هیچ کدوم از قسمتاتون نبینم اما این ایمیلم رو حتماً بچاپی...)