پاداش مهربانی

کد خبر: ۲۶۶۲۹۲

نام او جان است. چند سال قبل وقتی تنها 5 سال داشت به اتفاق پدر و مادرم همگی به سواحل هاوایی رفتیم. باید بگویم در سال‌های کودکی جان، به خاطر این‌که خیلی به ناتوانی‌اش فکر نکند سعی می‌کردیم در کارها به گونه‌ای کمکش کنیم که کمتر تنها باشد و با اسباب بازی و سفر و گردش وقت او را پر می‌کردیم. ما تصور می‌کردیم این گونه به او خدمت می‌کنیم.

البته چند ماه قبل پدرم به نارسایی حاد کلیه شده بود و متخصصان تشخیص داده بودند که باید پیوند کلیه شود. پس در بیمارستان ثبت نام کرده بود و منتظر اهدا کننده مناسب بود.

جان همانطور که در ساحل نشسته بود و با اسباب بازی‌هایش بازی می‌کرد، گفت من خیلی خوش شانس هستم. من، مادر و پدرم که تعجب کـردیـم بـه یکدیگر نگاه کردیم و منظور او را نفهمیدیم. او ادامه داد من خیلی اسباب بازی دارم. تازه خیلی چیزهای دیگر هم در خانه دارم که بتوانم با آنها بازی کنم. به گردش می‌آیم و بازی می‌کنم. اما خیلی از بچه‌ها اسباب بازی ندارند و نمی‌توانند سفر کنند.

این حرف‌ها از یک کودک پنج ساله خیلی عجیب به نظر می‌رسید. او از ما خواست که زودتر به خانه مان در لویزیانا برگردیم تا بتواند کارهایی را که دوست دارد انجام دهد.

وقتی به منزل برگشتیم او گفت که می‌خواهد بیشتر اسباب بازی‌هایش را به بچه‌های دیگر بدهد. او از پدرم خواهش کرد پولی را که از زمان تولدش تا حال برایش پس‌انداز کرده بود از بانک بگیرد تا اسباب بازی‌های بیشتری برای بچه‌های دیگر بخرد.

جان حتی از دوستان و بستگان نیز درخواست کرد چنین کاری را انجام دهند تا به قول او بچه‌های بیشتری خوشحال باشند و اسباب بازی داشته باشند.

یک شب تمام دوستان و بستگانی که بچه داشتند را دعوت کردیم و برایشان پیتزای خانگی پختیم تا این دعوت را از آنها هم کرده باشیم.

بار اول کمک‌های خود را به مهد کودکی که در نزدیکی منزل مان بود فرستادیم تا به بچه‌هایی که توان خرید اسباب بازی‌های متنوع را ندارند، بدهند.

بار دیگر جان پیشنهاد کرد که کتاب‌های درسی سـال‌هـای گـذشـتـه را از تـمـام آشـنـایـان و دوسـتـان جمع‌آوری کنیم و با جلد نو به بچه‌های نیازمند بدهیم.

او می‌گفت که می‌خواهد بچه‌ها خوشحال باشند. ما هم این کار را انجام دادیم.

وضع جسمی پدر بدتر شد و ما نمی‌توانستیم کاری بـکـنـیـم زیـرا طـبـق قانون باید منتظر کلیه ازطرف بیمارستان می‌شدیم.

ما فکر می‌کردیم جان در حال خودش است و متوجه وضع پدر و خانواده نیست. زیرا هر روز سعی می‌کرد راه جدیدی برای کمک به دیگران و بخصوص بچه‌ها پیدا کند.

یک بار که خانواده فقیری به همسایگی ما آمده بودند، جان به مادر گفت که کمدها را بیرون بریزد و هر چهار رختخواب و از لباس گرفته تا ظرف و ظروف را به آنها بدهد. مادر همین کاررا هم کرد. این اتفاق درست در شبی افتاد که حال پدر خیلی بد شد اما فردا صبح که باید به بیمارستان می‌رفت با کمال ناباوری دیدیم که یکی از کلیه‌های پدر به وضعیت مطلوب برگشته و می‌تواند تا اطلاع ثانوی با همان کلیه ادامه دهد.

حالا جان 16 ساله شده است و پدر مشکل خاصی ندارد. البته جان مهربان ما هنوز هم به دیگران کمک مـی‌کـنـد. امـا مـا فـکـر مـی‌کـنیم قلب مهربان او و کمک‌هایش به دیگران موجب شد تا وضعیت جسمی پدر بهتر شود و کلیه‌ای که دیگر به آخر عمر خود رسیده بود، مجددا فعال شد.

شاید این رفتار برادر کوچکم بود که باعث شد لطف الهی دیگر بار به سوی خانواده ما سرازیر شود. شاید هم یک امتحانی بود که باز با نقش برادرم توانستیم از آن سربلند بیرون بیاییم. اما در هر حال قلب مهربان برادرم کمک زیادی به ما کرد.

مترجم:‌سحر کمالی نفر
منبع :RD

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها