در طول این سالها کمتر شاعری را دیدهام که از این قاعده مستثنی باشد یعنی یک تکیهگاه یا بهتر بگویم عنصر شعری ویژهای در آثارش قابل طرح و برجسته کردن نباشد؛ فارغ از آنکه داشتن یا نداشتن این عنصر خاص و برجسته، نکتهای مثبت یا منفی است (که پرداختن به آن از حوصله این یادداشت فراتر است) شعرهای سعیده زارع در «نامههای باد» اینچنین است یعنی عناصر مختلف شعری او، دقیقا انگار که بادی بر آنها وزیده باشد به صورت پراکنده در سطرها و شعرهای مختلف پخش شدهاند که به رودی میماند که آرام آرام حرکت میکند و جاری است و البته هیچکس هم در صرافت تعیین نقطه عمیق این رودخانه نیست درست برخلاف اقیانوسها که تمام دانشمندان و دریانوردان در حال کشف عمیقترین نقطه آن هستند.
بت بزرگ
هر شنبهای که میخواهد باشد
یک
دو
سه
یا حتی جمعه
که همه مردم شهر رفتهاند.
من از اسطورهها دورم
پس منتظر نباش بتشکنی بیاورم اینجا
و بتی بزرگ
و نهایتا ایمان.
فقط به پدربزرگ فکر میکنم
و درختانی که با نام تو افتادند.
راستی پدر ِ بزرگ !
اینکه چه شنبهای باشد
برای آدمی به سنگی من
چه فرقی میکند؟
اصلا آخر همین هفته
تبرت را بیار
من شکستن تمام بتها را
به گردن میگیرم.
سطرهای بالا یک شعر کامل و موفق است. شعری که میتواند مصداقی کامل برای همه صحبتهایی باشد که پیش از این طرح شد. سعیده زارع در این شعر زبانی سالم را به کار گرفته است البته این زبان سالم به مفهوم برخورد ساده با زبان نیست بلکه او با ظرافتی خاص و مثلا با اضافه کردن یک کسره به کلمه پدر در ترکیب «پدر بزرگ» بار معنایی شعر را تغییر میدهد یا نحوه تقطیع او نیز شاهدی است که او بر اهمیت زبان آگاه است.
در این شعر همچنین ما فرامتن یا به قول قدما تلمیح نیز داریم اگرچه خودش در همین شعر به تاکید میگوید از اسطورهها دورم اما خوانش این شعر بدون رجوع به داستان ابراهیم خلیلالله تقریبا امکانپذیر نیست ضمن این که همین روایت به دلیل داشتن یک پیش ذهنیت در نزد مخاطب، باعث شده تا شعر قدری تصویر هم داشته باشد مثلا همین سطر همه مردم شهر رفتهاند در پیوند با آن فرامتن ناخودآگاه فضای خالی و ساکتی را به نمایش درمیآورد یا حتی میتوان این فرامتن را امروزی خوانش کرد و آن را به مسائل اجتماعی و سیاسی پیوند داد.
همه اینها را گفتم تا متوجه شویم که شعرهای سعیده زارع تقریبا به صورت یکنواخت (کمرنگ یا پررنگ فرقی نمیکند) از همه عناصر شعرساز بهره میگیرد، اما نمیتوان یک عنصر را بر عنصر دیگر برتری داد و برجسته کرد.
سعیده زارع تقریبا به صورت یکنواخت (کمرنگ یا پررنگ فرقی نمیکند) از همه عناصر شعرساز بهره میگیرد، اما نمیتوان یک عنصر را بر عنصر دیگر برتری داد و برجسته کرد
نکته دیگری که در رابطه با شعرهای زارع میتوان گفت وجود یک نوع غافلگیری و شگفتیآفرینی کاذب و زودگذر است من نمیخواهم از واژه معناگریزی استفاده کنم چراکه شعر زارع در بخشهایی اتفاقا خیلی معناگرا و مفهومگراست، اما فکر میکنم که حس، عاطفه و اندیشهای که او در شعرش به کار میگیرد به عنوان یک شاعر زن چندان عمیق و هدفمند نیست اینگونه بگویم که ضربهای را بر مخاطب وارد میکند او را تحریک هم میکند، اما تاثیر لازم و نهایی و بلندمدت ندارد آن تاثیری که باعث شود مخاطب شعر یا سطرهایی از آن را در تنهایی و خلوت زمزمه کند یا گوشه دفتر خاطراتش یا در باکس ایمیل خود آن را نگه دارد و....
اما آنچه که به زعم من باعث میشود تا در یک ارزیابی کلی بتوان عنوان موفق یا قابل تامل را به نخستین شعرهای سعیده زارع در نامههای باد اطلاق کرد این است که سعیده زارع برخلاف آنچه خودش میگوید: چقدر شبیه خودم نیستم. اتفاقا در نامههای باد خودش است زارع سعی میکند زیبا بسراید اما ادا درنمیآورد، از آنچه تجربه نکرده نمیسراید و شعرش شعاری هم نمیشود. اگر ناراحت است و اندوهی دارد، سطرهایش نمناکی اشک دارند اگر عاشق است، کلمات او فریاد عشق سر میدهند.
فکر میکنم همین که او توانسته ساده و روان خود خودش را شاعرانه بیان و روایت کند دستاورد کمی نیست آن هم برای شاعری جوان که در آغاز راهی طولانی است:
پس از زندگی
چقدر شبیه خودم نیستم
هی که بزرگ میشوم
و استخوان میترکانم
و خانم میشوم
هی که از چشمهای تو دور
هی که لبخند تو را
فراموش میکنم
که فراموش میشوم
خودم نیستم
که در 3 سالگی، تو بودم
با لبخندی که بوی رهایی میداد
هی که خسته میشوم، در آلبوم تو را نگاه میکنم
که شبیهم نیستی
خسته و گم شده.
ورق میزنم:
3 سالگی
13 سالگی
23 سالگی
30 سالگی
و بعد...
بعدتر نمیروم
کنار تو که در گندمزارها ایستادهای
سرم را روی شانه 3 سالگیام میگذارم
و اشک میریزم.
سینا علیمحمدی