ترجیح می‌دهم نباشم

«همه ما در زندگی‌مان با هم مشکل داشتیم. من حتی یک روز را در زندگی‌ام به یاد نمی‌آورم که احساس کرده باشم در آن روز با مادرم احساس نزدیکی می‌کنم و هیچ اختلافی با هم نداریم. همه زندگی ما به دعوا و تشنج می‌گذشت تا زمانی که پدرم با ما زندگی می‌کرد این تشنج‌ها به شکل دیگری بود و پس از جدایی پدر و مادرم هم شکل دیگری از این درگیری‌ها مدام در خانه ما جریان داشت. نمی‌دانم علت آن چه بود.
کد خبر: ۲۶۵۰۷۲

شاید دوران بچگی سختی که من پشت سر گذاشته بودم مسبب اصلی تمامی مشکلات دوران بزرگسالی من هم بود. مرگ برادر کوچکترم حدود 4 سال قبل هم نقطه عطفی در زندگی پرفراز و نشیب من بود که با شرم و خجالت من به پایان می‌رسد.» شان‌سی‌ون 24 ساله به اتهام به قتل رساندن مادر 52 ساله‌اش فرانکی دستگیر و به اعدام محکوم شده است. در پرونده این پسر جوان عنوان شده است که او پس از درگیری شدید فیزیکی با مادرش به سمت وی شلیک کرده و با دست‌کم 6 گلوله وی را از پا درآورده است. کالبد شکافی جسد خانم فرانکی سی‌ون نشان داده است که او از پشت سر هدف گلوله قرار گرفته است. این گزارش پزشکی قانونی یکی از مهم‌ترین موضوعاتی بود که سبب شد شان به قتل عمد متهم شود. پیش‌تر او مدعی بود از آنجایی که از سوی مادرش تهدید می‌شده برای نجات و دفاع خود به سوی وی شلیک کرده است که خیلی زود با انتشار گزارش پزشکی این ادعا را پس گرفته و به قتل عمدی مادرش اعتراف کرد. «من 13 سال سن داشتم که پدر و مادرم از هم جدا شدند. آنها هیچوقت با یکدیگر تفاهم نداشتند و مشکلاتشان انگار پایانی نداشت. جنگ و جدل میان آنها از اوضاع مالی شروع می‌شد و خیلی زود به همه جوانب دیگر کشیده می‌شد. پدرم مردی بسیار تنبل بود که برای زندگی‌ای که داشت زحمت چندانی نمی‌کشید و مادرم هم که زن زحمتکشی بود و شغلش پرستاری از سالمندان بود همه سعی‌اش را می‌کرد تا هر طور شده زندگی‌اش را هر طور که هست به بهترین شکل اداره کند. درگیری‌های آنها معمولا بر سر مسائل مالی بود اما پدرم که مردی خشن با رفتارهای بسیار بی‌رحم بود بر سر هر مساله‌ای ما را به باد کتک می‌گرفت و کتک‌هایش هنوز به یادم مانده است. من مطمئن هستم که برادرم هربر سر همین مسائل دست به خودکشی زد. او هرگز روی شادی را در زندگی‌اش ندید.» طبق آنچه که اطرافیان این خانواده عنوان می‌‌کنند این 4 نفر هرگز روی آرامش را در زندگی خود ندیدند. درگیری‌های میان والدین و کتک‌ها و رفتارهای بسیار خشن پدر بچه‌ها سبب شده بود که آنها حتی در خانه خود نیز کمترین آرامشی نداشته باشند. خانم سی‌ون که برای اداره زندگی دو پسرش مجبور بود دو شیفت را کار کند تنها کسی بود که خرج خانه را درمی‌آورد و این فشار وی را دچار ناراحتی‌های روحی شدید نیز کرده بود.

خواهر خانم سی‌ون که تنها بازمانده خانواده اوست مدعی است که خواهرش از زمانی که فرزند بزرگترش تنها 5 سال سن داشته به خاطر مشکلات روحی ‌قرص‌های اعصاب مصرف می‌‌کرده است. این زن که به خاطر مشکلات شدید با همسرش پس چند سال تصمیم به جدایی از وی گرفت تنها چند سال بعد با خودکشی پسر کوچکترش مواجه شد. مرگ فرزند کوچک خانم سی‌ون شوک روحی بزرگی به او بود که سبب شد وضعیت روحی او از قبل نیز وخیم‌تر شود. درگیری این مادر با پسر بزرگش پس از مرگ پسر کوچک و جوان او شدت بیشتری گرفت. «بعد از مرگ برادرم همه چیز بدتر شد. مادرم انگار فرد دیگری شده بود شناختی از او نداشتم. انگار همیشه در خواب راه می‌رفت. با او حرف که می‌زدم ادعا می‌‌کرد که در حال گوش دادن است اما وقتی از او می‌پرسیدم که درباره چه با او حرف می‌زدم پاسخی برای من نداشت. من این رفتارهایش را به حساب بی‌‌توجهی‌هایش می‌گذاشتم. احساس می‌کردم که اگر او در زندگیمان همیشه کوتاه نمی‌آمد و نقش قهرمان را بازی نمی‌کرد شاید پدرم مجبور می‌شد که کمی به خودش بیاید و برای زندگی‌اش زحمت بکشد. مدام به او می‌گفتم اگر از پدرم جدا نمی‌شد شاید اوضاع ما بهتر بود و این را مطمئن بودم که برادر کوچکترم هم هنوز زنده بود. او هیچ‌وقت لبخندی به لب نداشت و این موضوع هنوز هم مرا به شدت عذاب می‌دهد. روزی که او خودکشی کرد یکی از بدترین روزهای عمرم بود چون همیشه با خودم فکر می‌کردم مهم‌ترین عضو این خانواده من هستم که پسر بزرگم و باید توجه بیشتری به من شود در صورتی که این طور نبود. انگار فشارهای روحی بسیار زیادی که روی برادرم بود توان او را گرفته بود. مرگش یکی از فجیع‌ترین اتفاقات زندگی‌ام بود و اکنون فکر می‌کنم من همان زمان مادرم را هم از دست دادم. او آنقدر گیج و مبهوت شده بود که از محل کارش هم اخراج شد و به ناچار در خانه‌های مردم کار می‌کرد. حقوق ناچیزی که می‌گرفت تنها اجاره خانه‌مان را می‌داد و من هم که انگار متوجه نبودم باید نقشی را در این زندگی ایفا کنم تنها در خانه می‌ماندم و همه وقتم را پای تلویزیون می‌گذراندم. درگیری‌های لفظی میان من و مادرم انگار پایانی نداشت. او از من می‌خواست که سرکار بروم و راهی را که پدرم شروع کرده بود ادامه ندهم اما من که انگار با همه دنیا لج کرده بودم به حرف‌هایش اهمیتی نمی‌دادم. بحث دوطرفه را که با اتهاماتی که من به او وارد می‌کردم و تقاضاهای مادرانه او همواره ادامه داشت معمولا به خشونت کشیده می‌شد. من خودم می‌دانستم که روی اعصابم هیچ تسلطی ندارم و هر چه مادرم سعی می‌کرد که مرا قانع کند تا به پزشک بروم و تحت معالجه قرار بگیرم زیربار نمی‌رفتم. آنچه من تصور می‌کردم آن بود که در این میان این مادرم است که از لحاظ روحی مشکل دارد و باید مورد مداوا قرار بگیرد و من فردی سالم هستم که از لحاظ روحی در صحت کامل به سر می‌برم. این روزها که وقت بیشتری برای فکر کردن در سلول زندان دارم مدام از خودم می‌پرسم که چرا زندگی همه‌مان را اینطور تباه کردم. شاید اگر می‌توانستم درست‌تر فکر کنم جلوی جدایی پدر و مادرم را هم می‌گرفتم. یکی از دلایل بحث‌ها و جدل‌های همیشگی آنها مشکلاتی بود که من برایشان ایجاد می‌کردم. زندگی آنها بدون من شاید بهتر از اینها پیش می‌رفت. نافرمانی‌های من و اعتراض‌هایی که به هر چیزی در زندگی‌مان داشتم سبب می‌شد تا پدر و مادرم اعصاب ناآرامشان را با تلاش به حمله به یکدیگر آرام کنند. هرگز خودم را بابت تمام نقشی که در از هم پاشیدن زندگی‌مان ایفا کردم نمی‌بخشم. گرچه هنوز هم قلبا احساس می‌کنم پدرم هم یکی از مقصرهای اصلی فروپاشی این زندگی بود.» بنا به رای دادگاه، ‌شان سی‌ون به اتهام قتل مادرش به اعدام محکوم شده است. گرچه وکیلشان سعی بسیاری می‌کند تا ثابت کند که موکلش از لحاظ روحی بیمار است و از نوعی اسکیزوفرنی رنج می‌برد اما با وجود عدم مدارک کافی این ادعا هنوز اثبات نشده است.

در صورتی که او نتواند ثابت کند که مشکلات بچگی او را از لحاظ روحی بیمار کرده است چند سال دیگر باید منتظر مرگی به خاطر جنایت خونین خود باشد. «من آماده همه چیز هستم. برایم حبس و یا مرگ فرقی نمی‌کند. از خانواده 4 نفره ما کسی به جز پدرم باقی نمانده است. ترجیح می‌دهم نباشم تا بیش از این عذاب نکشم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها