اگرچه مرگ کیشلوفسکی فقید که در سال 1995 تا حدودی به معنای پایین کشیده شدن کرکره فیلمسازی مدرن روشنفکری در سینمای اروپا بود، اما ناگزیر چیز دندانگیری از قاره سبز و سینمای آن نصیب سینمادوستان نشد. حالا دوباره نسیمهایی مشغول وزیدن هستند و شاهد آثاری هستیم که بسیار جمع و جور اما درخشان به نوعی یادآور سینمای دهه 60 اروپا را برایمان تداعی میکنند. «ساعات تابستان» ساخته الیویه آسایا یکی از همین فیلمهاست. یک درام خانوادگی خوشساخت که نه دیالوگ اضافه دارد و نه پلان و سکانس زیادی. یک قصه سرراست دارد درباره میراث آدمی و قضاوت آنهایی که ذینفع این میراث هستند. به جا گذاشتههایی که اگرچه شی و اسباب هستند، اما میتواند دارای روح هم باشند و فرهنگی را روایت کنند. ساعات تابستان از اوایل می 2009 به صورت محدود در آمریکای شمالی به اکران رسیده است.
اولیویه آسایا که تا یک دهه پیش عمدتا بحث نویسندگیاش بیشتر به میان میآمد تا فیلمسازیاش، پس از این که طی سالهای 2000 با فیلم بیهدف، 2002 با اهریمن و سرانجام در 2004 با پاکیزه 3 بار نامزد دریافت نخل طلای فستیوال کن شد؛ توانست بیشتر شخصیت فیلمسازیاش را به اثبات برساند. در ساعات تابستان در نگاه اول با قصهای مواجهیم که به نظر میرسد نویسنده و کارگردانش مضامین دمدستی و پیشپا افتاده را قصد روایت دارد. اما در ادامه نگاه هوشمندانه آسایا به میراث آدمی و ورثه او؛ ما را با این مهم آشنا میسازد که ساعات تابستان مضامین بکری را برای این مضمون به ظاهر تکراری در خود دارد.
هلن برتیه؛ بانوی متمول و فرهنگدوست آخرین روزهای زندگیاش را در کنار انبوه نوهها میگذراند و فرزندانش نیز از راه دور و نزدیک از حال او با خبرند. پسر ارشد او یعنی فردریک بیش از بقیه با او دم خور است و ظاهرا با روحیات او آشناست چرا که در نزدیکی اوست. اما فرزندان دیگر هلن، یعنی پسر کوچکش جرمی که ساکن چین است و دخترش آدرین که مقیم آمریکاست به این اندازه با مادرشان دم خور نیستند. با مرگ خانم هلن برتیه، آنچه از او باقی میماند همین فرزندان و نوهها هستند و 2 چیز دیگر: اولی خانه بزرگ و مجلل اوست و دومی اشیا و کلکسیون هنری وی! پس طبیعی است ذینفعهای میراث او درباره آنچه باقی مانده به تصمیمگیری بپردازند و در خلال همین روند است که آسایا ضمن روایت روحیات و خلقیات هر فردی از هنر و فرهنگ، به بازگویی زیباشناسی این میراث هم میپردازد.
سکانس افتتاحیه فیلم با ساختاری منظم و جمع و جور به معرفی هلن این زن سالخورده میپردازد. علاقه او به نقاشی و مجسمه و همچنین روایت پیدایش این علاقه به سبب وجود عموی هلن در جوانی، که یک نقاش خبره بوده است برای تماشاگر گفته میشود. ضمن این که نوع گفتار هلن درباره پیری و مرگ با طعنههایی به پایان زندگیاش بیش از هر چیز به افسردگی و تشتت خاطر فردریک منجر میشود. او نگران مادر است و دوست دارد حتی پس از او نیز هر چه از وی باقی مانده، آنچنان دست نخورده بماند تا نسلهای آینده نیز بتوانند از این میراث بهرهمند شوند. ضمن این که دقیقا میداند مادرش در دل چه آرزویی دارد. فردریک (چارلز برنینگ) مانند مادرش میپندارد هر شیء فرهنگی یا باستانی و هر عتیقهای برای خود سرگذشتی دارد که میتواند بسان روحی درخشان جلوهگری کند و به همین سبب علاقه دارد همه چیز گویی هیچ چیز رخ نداده سالم و دستنخورده باقی بماند...
در این میان خواهر خانواده یعنی آدرین (با بازی ژولیت بینوش) عامل تضاد در این آرامش است، البته تضادی که به عنوان یک آیتم تاثیرگذار در چارچوب داستان و در روند شکلگیریاش سهمی کلان هم دارد. تضادی که به گونهای ملایمتر نزد برادر کوچک یا همان جرمی (با بازی جرمی رنیه) موجود است. هر دوی این برادر و خواهر، نظری متفاوت با فردریک دارند. آنها مایلند خانه مجلل و قدیمیشان هرچه زودتر به معرض فروش برسد و اگر شد، تعدادی از عتیقهها و کلکسیون به موزه محلیشان هدیه شود.
البته هر سهتای اینها به هر حال زیباشناسی کلکسیون مادر را میفهمند و اگرچه فردریک، تمام آن معانی را میفهمد؛ اما خواهر و برادر نیز کمی تا قسمتی در باب زیباشناسی کلکسیون مادر مرحومشان، دیالوگ هم میگویند. آسایا با ظرافت و هوشمندی، نظرات هر 3 نفر را کنار هم قرار میدهد؛ یعنی نظر فردریک و دیالوگاش درباره میراث که در اوج پختگی است و البته کمی تا قسمتی سنتیتر در کنار نظرات مدرن آدرین و نظرات تقریبا مشابه برادر کوچکتر قرار میگیرد. حتی اگر 2 نفر آخری حراج این آثار را هم خواستار باشند، بامزه اینجاست که در این جمع 3 نفره دوربین اریک گوتیه (فیلمبردار ساعات تابستان) چنان حضور سیال اما پرطراوتی دارد که گویی نفر چهارمی هم به عنوان ناظر حضور دارد. سیالیتی که آسایا به خرج میدهد، شاید همان پرداختن به جزئیات را هم شامل میشود؛ جزئیاتی که البته مانع روایت قصه اصلی نمیشوند، ضمن این که آسایا در تعریف این جزئیات به دام روایتگری مطلق از اشیاء و اجسام نمیافتد و در این رابطه کاراکتر ورثه هم هر کدام به سهم خود پرداخت شدهاند. فردریک به عنوان یک استاد اقتصاد، جرمی به عنوان یک بازرگان فعال در تولید کفش و آدرین که او نیز درگیر فعالیتهای اقتصادی و شرکتش است، هریک نمادی از نسلهای متفاوت در فرانسه هستند. ضمن این که خلق و خوی خاص خود را هم دارند. فردریک فرزند ارشد اگرچه گوشهگیر نیست؛ اما عمدتا رفتاری با طمانینه دارد و اهل غرور نیست. خواهر خانواده یعنی آدرین فرزند دوم هلن زنی بداخلاق و کمحوصله است و برادر کوچک نیز هنوز کودکیهای خود را به همراه دارد. این 3 نسل همراه همان میراث خاص یعنی عتیقهها و کلکسیون اشیای هنری توسط آسایا به شیوایی و ظرافت (اگرچه مستقل) اما با ریشههای مرتبط با هم روایت شدهاند.
در پایان فیلم، میراث به موزه سپرده میشود؛ اما نه بدین معنی که با چالشهای شدید بین 3 فرزند این تصمیم نهایی شده؛ بلکه با گفتمان نسلهای متفاوت سرانجام راهکار نهایی به دست آمده که همانا سپردن میراث خانواده به موزه است تا نسلهای بعد از این نیز از این فرهنگ بهرهمند شوند و در آخر اینکه اگرچه میتوان یکسوم پایانی ساعات تابستان را فلسفیتر از 2 قسمت ابتدایی و میانه فیلم دانست؛ اما مهم این است که پیام آن تغییر نمیکند.