حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
چند سال داری و از چه زمانی در زندان بودی؟
حالا شدهام 18 ساله و از زمانی که 16 سال بیشتر نداشتم، در زندان هستم. مرا به جرم قتل صاحبکارم بازداشت کردند و دیگر آزاد نشدهام. البته قضات به من گفتهاند اگر به این نتیجه برسند که من پشیمان هستم و تنبیه شدهام در مجازاتم به لحاظ جنبه عمومی جرم، تخفیف میدهند.
چطور شد که مرتکب قتل شدی؟
من احساس خطر کردم و نمیخواستم کسی را بکشم. چون نتوانستم در برابر صاحبکارم مقاومت کنم برای دفاع از خودم مرتکب قتل شدم. البته من تنها یک ضربه چاقو زدم و خواستم او را زخمی کنم و بتوانم فرار کنم، اما ظاهرا ضربه به جای حساس او برخورد کرده بود و باعث مرگش شد.
چرا از صاحبکارت ترسیدی و تصمیم گرفتی از خودت دفاع کنی؟
قصد داشت من را مورد آزار قرار دهد. زمانی که نیمه شب به سراغم آمد، من وحشت کردم و چاقویی که زیر بالشم بود، درآوردم و او را زدم.
صاحبکارت را از قبل میشناختی؟
نه من هیچ آشنایی با او نداشتم. از شهرستان به تهران آمدم تا زندگی بهتری برای خودم بسازم واینطور شد. من قصد داشتم با آیندهای روشن و به عنوان فردی موفق به سمت خانوادهام برگردم اما سر از زندان درآوردم.
چه چیز باعث شد تا از شهرت به تهران بیایی؟
در جایی که من بودم، کاری نبود و همه به دنبال این بودند که هر طور شده از آن شهر خارج شوند. من هم همین کار را کردم. یک هفته بعد از این که به تهران آمــدم بــه عـنــوان شــاگــرد قـهــوهچـی در یـکـی از قهوهخانههای اطراف تهران مشغول به کار شدم و بعد از آن هم که سر از زندان درآوردم.
چطور توانستی اثبات کنی که مرد قهوهچی قصد تعرض به تو را داشته است؟
من نتوانستم این مساله را اثبات کنم. هر چند همهچیز به نفع من بود چرا که بعد از قتل بدون این که سرقت کنم، از محل کارم فرار کردم. ضمن این که این حادثه نیمه شب اتفاق افتاده بود و من انگیزه دیگری نمیتوانستم داشته باشم. البته دادگاه حرفهای من را قبول نکرد و چون از محل فرار کرده بودم، من را متهم به قتل عمد کردند و با تقاضای اولیای دم محکوم به قصاص شدم و از آن به بعد بود که سایه مرگ را بالای سرم میدیدم.
چطور توانستی رضایت اولیای دم را جلب کنی؟
کار بسیار دشواری بود. من بیش از 2 سال اصرار و التماس کردم و خواستم به من کمک کنند. خواستم که من را ببخشند. پدرم دو قطعه زمین در شهرستان داشت که تمام داراییاش بود. آن را فروخت و به تهران آمد تا به من کمک کند. با این حال راضی نمیشدند. مددکارانم در زندان خیلی با آنها صحبت کردند و در نهایت وقتی آنها متوجه شدند که من واقعا ناراحتم و از کرده خودم پشیمان هستم، قبول کردند که با گرفتن دیه از خون من بگذرند و حالا من زندگیام را مدیون آنها هستم.
قبل از این که به تهران بیایی، چه میکردی؟
در شهرستان با پدرم کشاورزی میکردم. ما درآمد خوبی نداشتیم و همه چیز در زندگیمان به هم ریخته بود. من فکر میکردم اگر به تهران بیایم و کار کنم، مـیتـوانـم بـرای پدر و مادرم هم پول بفرستم و هزینههای زندگیشان را تامین کنم؛ ولی سر از زندان درآوردم.
خانوادهات با این که تو به تهران بیایی، مخالفتی نداشتند؟
پدرم میگفت که این کارت درست نیست. تو اگر در شهر خودمان بمانی و کار کنی، میتوانی درآمد بهتری داشته باشی؛ اما من قبول نمیکردم و میگفتم اگر در شهر خودم بمانم، هیچ وقت نمیتوانم برای خودم کسی بشوم. یک روز صبح بدون این که به پدر و مادرم بگویم خانه را برای همیشه ترک کردم وسر از تهران درآوردم. یک شبانهروز گذشته بود. من با خانوادهام تماس گرفتم و گفتم که به تهران آمدم و قصد ندارم دیگر به شهرمان برگردم. پدرم تا مدتها حتی تلفنی هم با من صحبت نمیکرد. بعد از این ماجرا بود که با هم آشتی کردیم و پدرم تصمیم گرفت به من کمک کند.
در این مدت درس هم خواندهای؟
زمانی که در شهرمان بودم، چند کلاس درس خواندم. مادرم میخواست من را به شهر بزرگتری بفرستد تا درسم را ادامه دهم؛ اما چون پول نداشتیم، نتوانستیم این کار را بکنیم. من بناچار با پدرم مشغول به کار شدم و بعد هم که به تهران آمدم، فرصت درس خواندن وجود نداشت تا این که به زندان افتادم. در مدتی که زندانی بودم، همه چیز تغییر کرد. من درس میخواندم و بیشتر وقتم را صرف این میکردم که قرآن یاد بگیرم و با قرآن مانوس شده بودم. هر چند زندان شرایط سختی دارد و کسی که در زندان است، زندگی عادی ندارد و از خانوادهاش و آزادی به دور است اما به هر حال برای من این خوبی را داشت که با قرآن مانوس شدم و به این نتیجه رسیدم که اگر پیش از این هم در زندگیام، قرآن را سرلوحه قرار میدادم، زندگیام خیلی بهتر از این میشد.
خـودت فـکـر مـیکـنـی چـه چـیز باعث شد تا به جای رسیدن به خوشبختی، سر از زندان درآوری؟
بعد از این که با قرآن آشنا شدم، فهمیدم که دورشدن از خداوند و ناآشنایی من با اسلام که همه را به آرامش و صبوری دعوت میکند، چقدر خوب و مفید است و من در این مدت چقدر نادان بودم. فکر میکنم امید من به خداوند و توبه واقعیام به درگاه او بود که باعث شد من از مرگ نجات پیدا کنم.
بعد از آزادی چه میخواهی بکنی؟
اولین کارم این است که درسم را ادامه دهم و از این به بعد تمام توانم را برای خدمت به پدر و مادرم که به خاطر اشتباه من، داراییشان را از دست دادند و در سن پیری آواره شدند، به کار گیرم. سعی میکنم از این به بعد فرد مفیدی برای جامعه باشم.
چـه تـوصـیـهای برای نوجوانان مثل خودت داری؟
همیشه به یاد خداوند باشند، به حرف پدر و مادرشان گوش کنند و بدون این که کسی را بشناسند، با او کار نکنند و سختیهای زندگی را تحمل کنند و با آرامش خواستههای خودشان را پیگیری کنند.
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....