به من فرصت بده

عـالـیـه اشـرفی از رضوانشهر: می‌دانم حالا که نـامـه‌ام را مـی‌خـوانـیـد حـتـمـا روز مادر تمام شده و دیگر برای تبریک گفتن و این حرف‌ها دیر است، امـا از شـمـا عـاجـزانـه خـواهـش مـی‌کـنـم همین متن کـوتـاه مـرا که برای مادرم نوشته‌ام چاپ کنید. این تنها هدیه‌ای است که می‌توانم به او بدهم... .
کد خبر: ۲۶۳۵۸۱

چـقـدر دور... چـقـدر دورنـد آن سـال‌ها که همه زنـدگـی مـن تـو بـودی. چقدر دورند آن سال‌ها که آرامـش در بـوی پـیـراهـن تـو خـلاصـه مـی‌شـد و در خنده‌هایت به نادانی‌ها و بچگی‌هایم. چقدر دورند آن سال‌ها که فقط تو بودی و من. ما با هم زندگی کردیم. من زیر سایه تو قد کشیدم. مثلا بزرگ شدم، اما ای کاش هیچ وقت نمی‌شدم. کاش آن سال‌ها هـیـچ وقـت نـمـی‌گـذشـتـنـد. کـاش روزهـا از پـی هم نـمـی‌آمـدنـد و نمی‌رفتند تا با گذرشان من هر روز یـک قـدم از تـو دورتـر شـوم. یـک قـدم از تـو فاصله بگیرم و تو هی محوتر و محوتر شوی... .

کـاش هـمـیـشـه کـودکـت مـی‌مـانـدم مادرم. کاش هــمــیـشــه هـمــان مــادری بــودی کــه خــلاصــه هـمــه خــوبــی‌هــا بــود. کــاش بـا نـدانـم‌کـاری‌هـا و جـوانـی کـردن‌هـایـم ایـنـقدر عذابت نمی‌دادم. هیچ می‌دانی که حالا چند وقت است با هم دیگر نخندیده‌ایم؟ با هم دیگر حرف نزده‌ایم، حتی با هم بیرون نرفته‌ایم. مـن پـشـت ایـن پـیـلـه تـنـهـایـی که خودم برای خودم بافته‌ام اسیر شده‌ام و آنقدر در را به روی تو بسته‌ام کــه تــو دیـگـر رغـبـت در زدن نـداری، امـا خـواهـش می‌کنم مادر! برای آخرین بار لااقل دوباره سراغم بیا. کمک کن از این پیله تنهایی بیرون بیایم و نفس بکشم. بگذار دوباره دست‌هایت را در دست بگیرم و با رگ‌های آبی‌اش بازی کنم. بگذار دوباره سرم را تـوی بـغـلـت پـنـهان کنم و ببویمت. دلم برای آن روزهـا خـیـلـی تـنگ شده مامان! دلم برای تو، برای خـودم تـنـگ شـده. مـی‌دانم که هنوز چقدر دوستم داری. این را از نگاه نگرانت خوب می‌فهمم. به من فرصت بده تا من هم بگویم که چقدر دوستت دارم و چقدر نیازمند تو هستم... به من فرصت بده... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها