از همان وقتها بود که انتظار برای رسیدن تابستان، به یکی از انتظارهای شیرین زندگی ما تبدیل شد. هنوز هم بهار که میشود ناخود آگاه ما کار خودش را میکند و ما هم بدون این که متوجه باشیم مثل همان وقتها گاهی بیصبرانه منتظر رسیدن تابستان هستیم. هرچند میدانیم که از آن تابستانهای رویایی، سالهای سال است فاصله گرفتهایم و اگر بتوانیم پشت گوشمان را ببینیم، میتوانیم، به آن روزهای خوب هم برگردیم و خاطرات خوش گذشته را مرور کنیم.
مهر ماه هم در ناخودآگاه ما همین وضعیت را دارد.آن وقتها با نزدیک شدن به ماه مهر از یک طرف باید با تابستان خداحافظی میکردیم و از طرف دیگر باید آماده شروع سال تحصیلی جدید میشدیم. آن وقتها البته نمیدانستیم که پدر و مادر ما در این روزها چه سختیهایی میکشند و آنها مجبور بودند وسایل مورد نیاز ما را برای شروع ماه مهر بخرند و ما که چیزی از بار خرج خانه نمیدانستیم مدام به وسایل و لباسهای تازه فکر میکردیم. جعبههای 24 تایی مداد رنگی حسابی پشت ویترینها دلربایی میکرد و ما هم به هیچ قیمتی حاضر نمیشدیم جای آنها در سبد خرید خانواده با جعبههای 12 تایی عوض شود.
روز اول مهر روز تازهای بود برای ما که با لباس و وسایل جدید به مدرسه میرفتیم تا کلاس جدیدمان معلوم شود و هم کلاسیهای جدید مان را بشناسیم و برای یک سال تحصیلی میزی را که باید پشت آن مینشستیم، پیدا کنیم.
هنوز هم که ماه مهر از راه میرسد به بچههایی خیره میشویم که دست در دست پدر و مادرشان به مدرسه میروند تا سال جدیدی را شروع کنند.
هنوز هم که ماه مهر از راه میرسد ما یاد آن روزها میافتیم و میدانیم که دیگر راه برگشتی به آن روزهای خوب وجود ندارد. اما زندگی یعنی همین.زندگی جریان دارد و همین طور مثل یک رود پر خروش میگذرد. حالا در مدرسههایی که زمانی مدرسه ما بودند بچههای دیگری در کلاسهای درس مینشینند و به تختهای زل میزنند که زمانی ما به آن زل میزدیم.