خانه بر و بچه‌ها

کودکی

کد خبر: ۲۶۳۳۸۰

به اتاقم می‌روم و به عروسکی می‌نگرم که آن روزها نقش کودکم را بازی می‌کرد؛ و به یاد دختر همسایه که خاله عروسکم بود. دلم می‌گیرد، چون من بزرگ شده‌ام و او همچنان کودکی کوچک و زیبا باقی مانده است.

فرشته


از بهلول بپرس

خیلی از ما وقتی تو کوچه و بازار یکی رو می‌بینیم که اختلال حواس داره یا به قول عامیانه، دیوونه‌ست، هزار بلا سرش می‌آریم. یکی هُلش می‌ده، یکی بهش لگد می‌زنه، اون یکی سنگ می‌زنه و یکی دیگه هم بهش می‌خنده صرفاً به این خاطر که کسی رو نداره و اسمش رو هم گذاشته‌ن دیوونه!

ما آدمای عاقل، گاهی از شدت آزار و اذیت، دیوونه‌ای رو که غرق در عالم خودشه و هیچ آزار و ضرری هم به دیگرون نمی‌رسونه به جایی می‌رسونیم که ناله می‌کنه و با نگاههای متعجب و ملتمسانه، انگار از اطرافیانش می‌پرسه: من که کاری باهاتون ندارم، چرا آزارم می‌دین؟ مگه وجدان و احساسی ندارین؟

دیدن چنین رفتارهایی از ما انسانهایی که خودمون رو عاقل می‌دونیم و بدتر از آن، بی‌اعتنایی انسانهایی که گوشه‌ای می‌ایستن و بی‌هیچ اعتراضی، تماشاگر صحنه می‌مانند، چنان رنجم می‌دهد که آرزو می‌کنم کاش من هم دیوانه بودم، اما بی‌آزار. از شما می‌پرسم: مگر دیوانگی جرم است و عاقلان مأمور شکنجه آنان؟

جعفر دردمندی از سلماس


صندوق انتقادات و پیشنهادها

می‌خواهم یه پیشنهاد به بچه‌ها بدم درباره زندگی بهتر: صبح که از خواب بلند می‌شوند سه کار را انجام دهند: مشارطه، مراقبه، محاسبه.مشارطه یعنی با خود شرط کنیم که اخلاق بدی را که داریم کمتر کنیم. مثلا اگر 10 خصوصیت بد داریم آن را به 8 تا برسانیم و به همین منوال ادامه دهیم تا دیگر خصوصیت بدی نداشته باشیم یا حداقل خیلی کمتر باشد. مراقبه یعنی در طول روز مراقب رفتار خود باشیم که کارهای خوب را بیشتر انجام دهیم و حواسمان را جمع کنیم و آخر شب، هنگام خواب، محاسبه داشته باشیم و ببینیم چقدر به کارها و اعمال خود توجه داشته‌ایم و کارهایمان را درست انجام داده‌ایم یا نه.

این کارها در زندگی خود من خیلی تأثیر گذاشت. امیدوارم مورد استفاده بچه‌ها هم قرار بگیرد.

مهشید مقدم، 17 ساله از قم


دیوانگی

دیوانگی‌ست که از همه گلهای رُز تنها به خاطر این‌که خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم. این دیوانگی‌ست که همه روِیاهای خود را تنها به خاطر این‌که یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم.

آبی بیکران از افقی نزدیک

کوری

امان از عشقهای امروزی! تا گفتی چه کنم؟ یک گالن اسید دستشون می‌گیرن و سر راه دختر بیچاره سبز می‌شن و می‌گن: یا باید با من ازدواج کنی یا چشاتو کور می‌کنم! خودمونیم، به نظر شما این عشقه؟ آخه اگه کسی، کسی رو دوست داشته باشه، حاضره چشم خودش کور بشه اما خاری کف پای طرف مقابلش نره. این چه جور عشقیه که جز تنفر چیزی به جا نمی‌ذاره؟!

شبدر شبزده از ملایر

پیری و هزار عیب

از قدیم گفتن آدم دروغگو وقتی واسه یه دروغ لنگ می‌مونه، یه حرف راست می‌زنه! اما چرا باید دروغ بگی که بعداً همون یه حرف راستت رو هم کسی قبول نکنه؟ ما تا جوون هستیم خیلی راحت‌تر می‌تونیم رفتارهای بد و حتی خانمانسوزمون رو از زندگیمون بیرون کنیم، چون وقتی پیرتر بشیم واسه‌مون می‌شه یه عادت و ترک عادت هم موجب بیماری‌ست! پس بیاید از همین حالا صداقت رو توی زندگی تمرین کنیم تا بهش مسلط بشیم.

حواست باشه، کنکور نیست که حفظش کنی بعداً که فراموش کردی چهار تا دروغ نخودی بگی‌هاااا.

متفاوت

شعر تزئینی

این همه تنهایی، این همه غم خواسته و نخواسته، ناگهان چگونه آدمی را دربرمی‌گیرد؟ چگونه غربت، غربت دلت را دوچندان می‌کند؟ در میان آشنایانی اما احساس غریبی، راه نفست را تنگ می‌کند.

یا راه و رسم همدلی را نیاموخته‌ایم، یا «بنی آدم اعضای یکدیگرند» فقط شعری‌ست برای تزئین کتابها و تابلوها.

حسن جعفری باکلانی از اراک

درس زندگی

بعضیا فکر می‌کنن اگه شکست بخورن، یعنی به آخر خط رسیدن و باید برن بمیرن، با کسی حرف نزنن، یه گوشه کز کنن و فقط به شکست (به نظر خودشون بزرگ و جبران‌ناپذیر) فکر کنن! اونا می‌گن شکست به این معنیه که دیگه به هدفمون نمی‌رسیم، ساده‌لوح بودیم یا دیگه باید تسلیم شیم. شکست به این معنی نیست، چون باید از یه راه دیگه به سوی هدفم برم؛ ساده‌لوحی نیست چون به اندازه کافی جرا‡ت و جسارت داشته‌م؛ تسلیم نمی‌شم چون واسه جبران این شکست می‌خوام بیشتر تلاش کنم... بعضیها هم فکر می‌کنن دقیقه 90 یعنی تلاش در آخرین لحظه ولی به نظر من، این‌جوری نیست. دقیقه 90 یعنی تلاش تا آخرین لحظه. تلاش همراه با صبر باعث می‌شه همه پیروز باشیم و از شکستهای گذشته‌مون درس بگیریم. پس چی شد؟ شکستهای گذشته یعنی کلید رسیدن به پیروزیهای آینده.

شکوفه توکلی 16 ساله از ایلام


زین راز سربه‌مُهر

زیر چتر نیلوفرانه واژه واژه احساسم را نقاشی کردم و غنچه پر از عاطفه‌ام را به پیشواز نگاهت فرستادم. برگ‌برگ درخت وفا را ضامن عهدهایم کردم و تو را به میهمانی سفره عاشقانه لیلی و مجنون فرا خواندم اما نمی‌دانم از کدام واژه دلگیری و به کدام گلستان دلخوش، که تک شاخه آرزوهایم را در سراب بی‌عاطفگی غرق کردی.

چه تلخ، چه شیرین، با من از راز بی‌مهری‌ات بگو.

اصغر دردمندی از سلماس


این روزهای توفانی

روزهای سرد زندگی را باور نمی‌کنم، چرا که نگاه خورشیدی تو دلگرمم می‌کند. از روزهای بارانی و ابری زندگی هراسان نمی‌شوم، چرا که می‌دانم دست نوازشت، چون چتری بر سر آرزوهایم کشیده شده. از روزهای توفانی زندگی نیز غمگین نمی‌شوم، چرا که دل دریایی تو را برای رسیدن به ساحل آرامش، کنار خود دارم. فقط می‌ترسم! می‌ترسم از روزی که تو نباشی و روزهای سرد و بارانی و توفانی زندگی، مرا هراسان و غمگین کنند...

زینب از بروجن

تصمیم احساسی

آخرین خبر از کلاهبرداری عشق، اینه که یک پسر جوون به مرز جنون رسیده! این عشق چه آتیشهایی که نمی‌سوزونه، چه بلاهایی که سر ما آدمها نمیاره... دیگه کم‌کم دارم به فلسفه وجودی عشق شک می‌کنم. ماها داریم به کجا می‌ریم؟ مگه قوه تفکر و تعقل نداریم که این‌قدر احساسی تصمیم می‌گیریم و شکست می‌خوریم؟ آخه بابا جون، همه عالم و آدم می‌گن تصمیم احساسی محکوم به باخته. پس چرا ماها تا ضربه نخوریم درس نمی‌گیریم؟ می‌گن تجربه را تجربه کردن خطاست. پس چرا باید دائم اشتباه کرد؟ منظور من این نیست که آدم آهنی باشیم و احساسات رو درون خودمون سرکوب کنیم، می‌گم از راه درستش وارد بشیم. من قبلا هم گفته‌م که خیلی به این جمله اعتقاد دارم: «عاقلانه انتخاب کن، عاشقانه زندگی کن.» چون انتخاب عاشقانه چیزی جز نابودی در پی نداره، همه عیبها رو می‌بینی و سهل‌انگارانه ازش می‌گذری و بهشون اهمیت نمی‌دی چون عاشقی...

برین یه سری به دادگاههای خانواده بزنین، آمار کلاهبرداریهای عشق رو می‌بینین. چه مردها و زنهایی که پرونده به دست از این اتاق به اون اتاق می‌رن تا مثلا حق ضایع شده‌شون رو طلب کنن! اما از کی؟ از چی؟ از عشق؟ چه بچه‌های کوچیکی که قربانی این کلاهبرداری شده‌ن و در کودکی باید آواره این جور جاها بشن.

پیشنهاد می‌کنم برای یک بار هم که شده سری به این دادگاهها بزنین تا هم یه تجربه گرانبها به دست بیارین و هم چشم و گوشتون واسه آینده بازتر و بازتر بشه.

سیاوش منصور

خنده منطقی، گریه فلسفی

وقتی می‌خوای بخندی هزاران دلیل برای گریه هست و وقتی می‌خوای گریه کنی هم هزاران دلیل برای خندیدن وجود داره. خوب می‌دونیم اگه هر کدوم از اینا بدون منطق و فکر کردن باشه، بعد از مدتی برعکس می‌شه؛ یعنی گریه‌هامون به خنده و خنده‌هامون به گریه تبدیل می‌شه. پس بیایم درست و با منطق بخندیم یا گریه کنیم.

حسین عابدی از امره


قدمهای متلاطم

در میان این‌همه تلاطم نامهربانی، کنج عزلت می‌نشینم و سیرت عشق را تفسیر می کنم. روزگاری‌ست که نه غمش تمامی دارد و نه خوشی‌اش ادامه! اما چه کنم که ساز عشق در گوش من نواخته شده و شیدایم کرده. پس مجبورم روزگار را با همه خوبیها و بدیهایش سپری کنم. شب تا صبح کوچه را با قدمهای ممتد طی می‌کنم. ذهنم مشغول اوست. خواب به چشمانم نمی‌آید. گویی آسمان را هم هوای گریستن است. روی از گذشته برمی‌تابم و به سویش می‌روم. دستم روی زنگ می‌رود، آن را نمی‌فشارم. با خودم می‌گویم: عاشقی یعنی دوری، یعنی غم و اندوه، یعنی شیدایی... و باز هم این قدمهای من است که فاصله‌ها را دور و دور و دورتر می‌کند.

یکی مثل تو


اظهار نظر کارشناسانه

گاهی وقتها که سوار تاکسی می‌شی، انگار با هزار تا کارشناس و روان‌شناس و جامعه‌شناس همسفر شدی که دارن درباره همه چیز اظهار نظر کارشناسانه می‌کنن. از قیمت میلگرد و سیب‌زمینی و مسکن گرفته تا نقد و بررسی پشت صحنه سریالهای تلویزیونی و نتیجه جام حذفی باشگاهها! خلاصه که تا مُخت رو تلیت نکنن هم دستبردار نیستن. گاهی وقتها بحثاشون هم اون‌قدر جانانه و پر ملات و پر هیجان می‌شه که دلت نمی‌خواد ایستگاه مقصد پیاده بشی، یا اون‌قدر جوگیر می‌شی که می‌بینی ایستگاه مورد نظر رو رد کردی و اصلا هم حواست نیست! اما بیشتر مواقع حرفهای نگاتیو و بوق‌داری می‌شنوی که مجبوری قبل از سرسام گرفتن، واسه حفظ اصاب‌مصاب خودت هم که شده، ساندویچ مغزت رو برداری و بگی: «آقا بیزحمت نگه دار، همین بغل پیاده می‌شم!»

(البت، ملتفتی که؟ این آخری رو واسه خنده‌ش گفتم! وگرنه ما اگه زمین و زمانم ساز مخالف بزنن، عمراً بگیم وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم! فوق فوقش می‌گیم: من دیگه سوار این تاکسی نمی‌شم یا اگه بشم از این مسیر نمی‌رم یا اگه برم دیگه برنمی‌گردم یا اگه... اصن نمی‌رم که بخوام برگردم)!

زهرا فرخی 28 ساله از همدان

برگه‌های بارانی درد

1-دست چپ/ پنج انگشت/ اشاره می‌رود به سمت قلبم/ درد می‌کند/ نمی‌دانم کجا.../ اما درد می‌کند.../ دستم که مدام برای تو می‌نویسد/ قلبم که مدام برایت می‌تپد/ و چشمهایم که برای تو می‌بارند/ ببین برگه‌ام چه بارانی شده؟/ درد می‌کند.../ نمی‌دانم کجا...

2-انگشتهایم، آرام آرام نُتها را تکرار می‌کنند؛ تنهایی تکرار می‌شود... با دو دست نمی‌شود این آهنگ را نواخت. تو خوب می‌دانی، سمفونی عشق به چهار دست نیاز دارد.

3-باران که می‌بارد، تو در راه نیستی؛ و من، تنهاتر می‌شوم.

سمانه مالمیر از قم

سخنرانی

امروز می‌خوام از داشتن هدف توی زندگی جوونا باهاتون صحبت کنم. قبلش بگم اون قدیم‌ندیما که فوتبال بازی می‌کردم، اسم تیممون هم هدف بود! هدفمون هم گل زدن بود. اون‌قدر گل زدیم که دیگه قیافه‌مون هم شبیه گل شده بود. دقیقاً مثل ماشین آخرین مدلی که واسه عروسی بهش گل می‌زنن... بله!

اینو گفتم تا بگم داشتن هدف توی زندگی خیلی مهمه. اصلا آدمی که هدف نداشته باشه، انگار هیچی نداره، درست مثل یه گردوی پوکی که هیچی توش نیست. آدم بی‌هدف توانایی هم اگه داشته باشه، کم‌کم از بین می‌ره، هرز می‌ره، درست مثل شیر آبی که واشرش شُل شده باشه! آب همین‌جور شُررر و شررر ازش هرز می‌ره. یه جوون هدفمند اونیه که بدونه هدفش از زندگی چیه؟ اصلا واسه چی زندگی می‌کنه؟ یه جوون واقع‌بین اونیه که اهدافش رو بشناسه، بتونه اونا رو تعالی و گسترش بده. یه جوون موفق تفاوت اصولی میان امید و آرزو رو بخوبی درک می‌کنه و می‌دونه که «امید» مَرده و «آرزو» زن! پس، همه می‌دونیم که هدف یه جوون، شخصیت اونو نشون می‌ده و به همین دلیل باید به جوونا یاد بدیم اگه در انتخاب هدفشون بر سر دو راهی قرار گرفتن با پالام پیلیم پلشک هم می‌تونن راه بهتر و برتر رو انتخاب کنن! باید به جوونامون بگیم هدف زندگی در رفتن به دانشگاه و خارج خلاصه نمی‌شه. یه جوون...

اَه که دیگه حالم داره بد می‌شه: «جوون باید این طوری باشه، جوون باید اون طوری باشه!!»

(ببخشید... باز این آمپر ما رفت بالا)!

رحیم طاهری از حسن‌آباد فشافویه


قضاوت سرسری

همیشه خودش به من می‌گفت: به جای گریه کردن در برابر سختیها و مشکلات زندگی، مقاومت و چاره‌اندیشی کن. می‌گفت: مشکلاتت هر چقدر هم بزرگ باشند، نباید در برابرشان زانو بزنی و گریه و اندوه را بپذیری.

روزی چشمهایش را پر از اشک دیدم. او در آشپزخانه گریه می‌کرد. تصمیم گرفتم او را به یاد حرف همیشگی خودش بیندازم و بگویم آن همه نصیحت فقط شعار بود؟ تند قدم برداشتم و به آشپزخانه رفتم. مادرم پیاز رنده می‌کرد!

بلوط آبی

گمشده

دخترک خیلی گریه می‌کرد. خیلی براش سخت بود. آخه اون تنها کسی بود که براش هم مثل مادر بود و هم خواهر و دختر. تنها کسی که باهاش درد دل می‌کرد و شبها کنارش می‌خوابید. با همدیگه خیلی دوست بودن اما حالا دیگه اون نبود تا تنهایی دخترک رو پر کنه...

حالا دیگه دخترک باید بعد از رفتن پدر و مادرش، با نبود اون هم کنار می‌اومد؛ هر چند براش خیلی سخت بود. او تنها عروسکش رو گم کرده بود.

جزیره‌ای در مرداب از اراک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها