حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....
سیما همان طور که به صحبت ادامه میداد، به اتاق آمد و گوشی را دستم داد:
ــ مامان! خاله جان با شما کار دارن!
گوشی را به گوشم چسباندم:
ــ سلام خاله جان! حالتون چطوره؟
برخلاف گذشتهها، با صدایی افسرده جواب داد:
ــ سلام سیمین جان! تو چطوری؟ همسرت... بچههات... همه خوبین؟
ــ متشکرم خاله! ما خوبیم... همه سلام دارن خدمتتون!
ــ زیاد وقتتو نمیگیرم. تلفن زدم برای هفته بعد دعوتتون کنم! تو و سیما جون! مثل هر سال، خودت که برنامه رو میدونی!
ــ بله خاله جان... ولی من شنیدم شما بیمارین؟ چرا خودتونو به زحمت انداختین؟
ــ نه خاله! زحمتی نیست! این چند روزه بیشتر مواظب خودم بودم، استراحت کردم تا برای اون روز آماده و سرحال باشم. میدونین که هر جور شده باید این مراسم هر ساله برگزار بشه! بچهها هم هستن و کمک دارم!
ــ البته ما هم خیلی دوست داریم اون روز رو مثل هر سال با شما باشیم! اگر کاری هم از ما ساخته باشد، خوشحال میشیم کمکتون کنیم...
ــ ممنون عزیزم... گفتم که بچهها هستن!
ــ حتما مزاحمتون میشیم... فقط این که .... چون سیما اون روز امتحان داره، راستش ما دیرتر از همیشه میآییم... حدود ظهر...
ــ مگه سیما تابستونم دانشکده میره؟!
ــ بله خاله جان چند تا واحد گرفته... دوست داره زودتر درسش رو تموم کنه...
آهی کشید و گفت:
ــ هر جور میلته عزیزم! ولی اگر دیر بیای جلسه ختم انعام و ذکر مصیبتخوانی تموم میشه و از ثوابش محروم میمونی!
ــ باور کنین خیلی دلم میخواد مثل هر سال زودتر بیام ولی به خاطر سیما مجبورم صبر کنم. چون راه خیلی دوره، نمیتونم بذارم خودش تنها بیاد! میدونین که اونم دوست داره با من باشه و شما رو ببینه! مگر این که امسال از آوردنش منصرف بشم!
ــ نه نه! اینو که اصلا نمیخوام! اونم باید باشه!
دوباره آهی کشید و ادامه داد:
ــ خودت میدونی که توی خواهرزادهها تو و بچههات برای من چیز دیگهای هستین... ! خیلی خوب پس سعی کن سر ناهار حتما برسی!
ــ انشاءالله...
خداحافظی کردیم و گوشی را روی دستگاه تلفن گذاشتم. از این که مجبور شده بودم به او دروغ بگویم احساس بدی داشتم. این خواست دخترم و میل خودم هم بود که امسال دیرتر از هر سال به این مهمانی برویم. چهارده پانزده سالی میشد که هر سال به مناسبت سالگرد فوت شوهرخالهام این مهمانی با حضور زنهای فامیل در خانهاش برقرار بود. مراسم ختم انعام و ذکر مصیبتخوانی اهل بیت و بعد هم ناهار و تا بعدازظهر گپ فامیلی با جمع خانمهای فامیل... همگی روز خوبی را میگذراندیم، روحش شاد! شوهرخاله مثل خود خاله جان مرد بسیار مهربان و مهماننوازی بود که همیشه علاقه داشت به هر مناسبتی فامیل را در خانهاش دور هم جمع کند. سالگرد فوتش هم طوری برگزار میشد که به همه بسیار خوش میگذشت. هم فال بود هم تماشا! فیض خواندن قرآن از یک طرف و دیدار با فامیل و صرف غذای خوشمزه دستپخت خاله جان از طرفی دیگر!ولی دو سه سالی میشد که او در این مهمانی مثل سالهای پیش سرحال و بانشاط دیده نمیشد! گریههای بسیار پرسوز و گداز و افسردگی کاملا واضحش، چیزهایی بودند که از چشم هیچکس یا لااقل از چشم من و دخترم پنهان نمیماند. اشک ریختنهایش مرا یاد روزهای اول بعد از فوت همسرش میانداخت. کاری که تا اولین سالگرد آن مرحوم ادامه میداد. ولی پس از آن رفته رفته دوباره روحیه شاداب و بانشاطش را به دست آورد و تا همین دو سه سال پیش هم همان طور ماند. صدای دخترم مرا از افکارم بیرون کشید:
ــ مامان به خاله جان گفتی امسال دیرتر میریم خونهشون؟
ــ بله گفتم... ولی فکر میکنم فهمید دروغ میگم!
ــ آخه مامان باور کن طاقت شنیدن گریههای سوزناکشو ندارم!
ــ خوب... همه تو مراسم ذکر مصیبتخوانی گریه میکنن!
ــ اینو که میدونم... ولی شما خودتونم متوجه حالت غیرعادی خاله تو این مدت اخیر شدین! خودم چند روز پیش شنیدم داشتین به مامان بزرگ میگفتین!
ــ آره داشتم از اون راجع به بیماری خاله جان میپرسیدم. چون حدس میزنم این گریهها و گوشهگیریهای اخیر و حاضر نشدنش توی دورههای فامیلی به این بیماری که هنوز نمیدونیم چیه ربط داره!
ــ اینو اصلا نمیشه باور کرد! آدمی مثل اون محاله به خاطر بیماری این جوری اشک بریزه... چرا شما باهاش حرف نمیزنین؟ شما که خیلی به اون نزدیکین! من فکر میکنم رابطهای که با شما داره با دختراشم نداشته باشه! خوب ازش سوال کنین! این که عیبی نداره! تازه نشون میدین که بهش توجه دارین و فهمیدین از یه چیزی رنج میبره!
ــ دخترم آدم نمیتونه به این راحتی تو زندگی مردم دخالت کنه، این کار باید خیلی با دقت و ظریفانه انجام بشه! ولی سعی میکنم رو پیشنهادت فکر کنم!
تا یادم میآمد خاله جان همیشه نقل محافل خانواده و فامیل بود. این جور جمعها بدون او یا تشکیل نمیشد یا خالی از نشاط به پایان میرسید. انگار خداوند او را آفریده بود تا اطرافیانش را در همه حال شاد نگه دارد. حتی در عزاداریها با یادآوری خاطرات شیرین و طنزآمیز از متوفی سعی میکرد از سنگینی فضای مجلس تا جایی که میشد کم کند. گذشته از اینها سفر هم با او بسیار خوش میگذشت. همیشه در اطرافش داوطلبانی برای همسفری داشت. دوستان زیادی هم داشت. از زیبایی هم بیبهره نبود. قدبلند و اندام مناسبی داشت. موهای مجعد مشکی و پوست خوشرنگ صورتش که هماهنگی خاصی با هم داشتند، روی هم رفته از او چهره مقبول و دوستداشتنی ساخته بود. اخلاق خوب و خندهرو بودنش هم که جای خود داشت! خدا رحمت کند همسرش را! افسر شهربانی بود و در آن لباس زیبای فرم، قامت کشیدهاش بیشتر به چشم میآمد.
به جرات میشد گفت متناسبترین و زیباترین زوج فامیل بودند. عکسهای دو نفره زیبا و مختلفشان زینت در و دیوار و طاقچه اتاقشان بود. این زن و شوهر برای من و همه کسانی که از نزدیک میشناختندشان سمبل عشق و محبت بودند. قهقهههای پرسروصدای شوهرخاله پس از هر بار شنیدن سخنان طنزآمیز خالهجان مشهور و شنیدنی بود. این مرد عاشق فرزند پسر بود. ولی خاله جان 3 دختر پشت هم به دنیا آورد. اما این موضوع نه تنها شوهرخاله را نیازرد، بلکه روز به روز میزان عشق و علاقهاش به همسرش بالاتر رفت.
زمانی که فرزند چهارمشان پسر متولد شد، به نظر میآمد دیگر هیچ کم و کاستی در زندگی ندارند. شادی آن روز را که شوهر خاله به خانهمان آمد و خبر پسردار شدنش را آورد، هیچگاه فراموش نمیکنم. قد بلندش در لباس نظامی آن روز انگار بلندتر از همیشه شده و چهره مقبول و مهربانش رنگی از غرور به خود گرفته بود. جعبه بزرگ شیرینی روی دست گرفته و در آن را باز کرد و با دست خودش شیرینیهای بزرگ و خوشمزه را به دهان ما بچهها میگذاشت. همه ما به نوعی خود را در این شادی بزرگ سهیم میدانستیم و داد و فریادی راه انداخته بودیم که به قول مادربزرگ تا 7 تا خانه آنطرفتر فهمیدند در این خانه چه خبر است! آن روز یکی از خاطرهانگیزترین روزهای زندگی من و خواهر و برادرها و دخترخاله و پسرخالههای دیگر شد.
مرد مهربان در شصتوچند سالگی و در حالی که هیچکس فکر نمیکرد، مرگ به این زودیها به سراغش بیاید، چراغ عمرش خاموش شد! و همه آرزوهایش برای به ثمر رساندن یک دانه پسرش و دیدن دامادیاش را با خود به گور برد...!
صدای سیما باز هم مرا از اندیشیدن به خاطراتم دور ساخت:
ــ مامان! فکر کردن روی پیشنهاد من اینقدر به خودت مشغولت کرد که یادت رفت باید ناهار هم بخوریم؟
ــ نه عزیزم! یادم نرفته! تو فکر گذشتهها بودم... چه روزهایی بودند! خاطرات خوش کودکی من همیشه با دخترخالهها و پسرخالهها و مادربزرگ و پدربزرگم توی اون خونه بزرگ قدیمی همراهه! همیشه با هم بودیم! خوشبختی از در و دیوار اون خونه میبارید مخصوصا روزی که حسین خاله جان دنیا آمد...
ــ راستی مامان چند وقته اونو نمیبینیمش! کجاست و چی کار میکنه؟
ــ والله... خاله میگه خیلی گرفتار کارشه! بیشتر سفره!
ــ این چه کاریه که بیشتر وقتا اینجا پیش مادرش نیست؟ خاله جان که خیلی روی این پسر حساس بود و به این آسونیها رضایت نمیداد اون با دوستهاش به سفر بره!؟ کارش رو هم که تا اونجایی که ما میدونیم با دست به دامن دامادها شدن خودش براش جور کرد! تعجب داره والله...!
ــ آره تعجب داره... ازدواج نکردنش تا حالا هم تعجب داره! بخصوص با اعتقاداتی که میدونم مادرش خیلی به اونها پایبنده!
ــ لابد نتونستن دختر مورد علاقهشو براش پیدا کنن... او بپسنده، خواهر بزرگه نمیپسنده! خواهر بزرگه بپسنده خواهر کوچیکه نمیپسنده! اونا بپسندن خواهر وسطی ایراد میگیره... خودش انتخاب کنه، خاله جان راضی نمیشه... وای بیچاره دختری که بخواد عروس این خونواده بشه!
ــ سیما خانوم! خوب نیست آدم درباره مردم اینجوری حرف بزنه! حتی اگر این آدم بخواد روانشناس بشه! ولی خوب در این که خیلی به کارهاش دخالت میکنن شکی نیست... درسته که از روی علاقه زیادشونه، ولی... یادمه دو سه سال بعد از فوت پدرش یک روز اومده بود پیش مامان بزرگ به اصطلاح گله مادرش رو بکنه! من هم اونجا بودم... میگفت مامانم به هیچوجه نمیخواد قبول کنه من دیگه بزرگ شدم و بچه نیستم، اجازه نمیده با دوستام بیرون و گردش و مسافرت برم! ازشون خجالت میکشم... احساس میکنم مسخرهام میکنن! تا چند سال باید بگم به خاطر فوت زودهنگام پدرم نمیتونم زیاد تنهاش بذارم؟ حتی نمیذاره یه دستگاه ویدئو بخرم و تو خونه فیلمهای مجازو ببینم! میگه دنبال فیلم و این حرفا که بری میترسم از نوع نامناسبشم بیفته دستت و اسباب گناه بشه...! خلاصه بدجوری به دست و پام میپیچه!
ــ چه چیزهایی عجیبی از خالهجان میشنوم! اصلا بهش نمیاد اینجوری باشه! حالا چرا حسین اینهارو به مامان بزرگ میگفت؟
ــ میخواست مامانبزرگ خواهرشو نصیحت کنه که دست از این کارهاش برداره و اینقدر مزاحم پسر به این بزرگی نشه! اون هم که هیچوقت نتونست خواهرشو راضی کنه دست از این سختگیریهاش برداره!
ــ عجیبه! آدم به این خوشاخلاقی و اینقدر سختگیر؟
ــ چی بگم... برای من هم شنیدن این چیزها باورنکردنی بود. ولی همون روز مامانبزرگ برام تعریف کرد که خواهرش بعد از فوت شوهرش خیلی وسواسی شده! و این وسواس رو بیش از همه روی این یک دونه پسر نشون میده!ــ به هر حال شما تنها کسی هستین که میتونین باهاش حرف بزنین و مشکلش رو بفهمین! اون با شما خیلی راحته... من چند بار از خودش شنیدم که گفته<سیمین تنها کسیه تو فامیل که اخلاقش عین منه! واسه همینم اینقدر دوسش دارم.>
روز موعود رسید و من و سیما دخترم، طبق قرار قبلی سر ظهر رسیدیم خانه خالهجان... مثل معمول اولش سلام و روبوسی با خالهها و دخترخالهها و همچنین مادر و خواهرم! چهره خالهجان نشان میداد که چه زنجمورهای راه انداخته بوده! به همین خاطر در حالی که دلم به شدت برایش سوخت، ولی در دلم از سیما ممنون شدم که باعث شد دیرتر بیاییم و شاهد گریههایش نباشیم. اما همان لحظه با خودم عهد کردم تا علت این زنجمورهها رو نفهمم راحت نمینشینم. سیما راست میگفت، چرا منی که اینقدر به این خاله علاقه دارم به خودم اجازه ندهم علت ناراحتیاش را جویا شوم؟ فامیل خوب اینطور وقتها باید دلسوزی نشان بدهند و بیتفاوت نمانند! خالهجان با اینکه سعی میکرد خوشحال و خندان باشد، ولی خیلی راحت میشد فهمید، ماسکی به چهره دارد! وقتی بقیه مشغول سفره انداختن و آوردن ناهار شدند، کنار مادرم نشستم و سرصحبت را با او باز کردم:
ــ مامان جان شما هم متوجه شدین خالهجان تازگیها چقدر عوض شده؟
ــ خوب معلومه! همه اینو فهمیدن... ولی کسی تا به حال به خودش اجازه نداده که ازش سوالی بکنه... از جمله خود من...
ادامه دارد
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....