وقتی به خانه برمی‌گردیم

کد خبر: ۲۶۳۳۵۸

آن‌وقت شما قهر می‌کنید و با وجود تاریکی شب و ترسی که از مردهای ولگرد دارید غرورتان را برمی‌دارید و به همراه کمی پول و یک کیف‌دستی و چند تکه طلا بیرون می‌زنید طوری که به همسرتان نشان دهید قصد بازگشت ندارید و مستقیم سراغ اولین آژانسی که می‌شناسید می‌روید.

بعد با خودتان فکر می‌کنید واقعا کجا باید بروید؟ خانه خواهرتان که دارد بخوبی و خوشی با همسرش زندگی می‌کند یا خانه پدرتان که چند سالی است دارد به خوشبختی و سر و سامان گرفتن بچه‌هایش افتخار می‌کند؟

راه دشواری است. منزل یکی از دوستان دوران دانشگاه که هنوز مجرد است را انتخاب می‌کنید و پیش او می‌روید زیرا ته ته دلتان هنوز امیدوارید که غائله بدون خبردار شدن خانواده‌تان ختم به خیر شود اما از یک طرف هم آمده‌اید که برنگردید.

دوستتان متعجب می‌شود و بعد از شنیدن درد دل‌هایتان یک دل سیر به مردها فحش می‌دهد و چند تا فحش هم نثار شوهر شما می‌کند که هم خوشحال می‌شوید و هم ته دلتان به غرورتان بر می‌خورد. بعد دوستتان شما را به راه راست تجرد هدایت می‌کند و مزایای دوری از مردان و تجرد و تنهایی را به رختان می‌کشد که ته دلتان کمی‌ هم به آن همه مزایا که دوستتان با هیچ کس آن را شریک نمی‌شود حسودی می‌کنید.

دو تایی هر چیز دوست دارید درست می‌کنید و می‌خورید و هر ترانه‌ای که دوست دارید برای خودتان می‌گذارید و دو نفری هم آن را می‌خوانید. بعد خاطرات پایان ناپذیردوران دانشگاه را مرور می‌کنید. روزی که خواستگاران ریز و درشت همکلاسی را دست می‌انداختید و می‌گفتید که هرگز ازدواج نخواهید کرد.

اولین باری است که این‌طور جدی از خانه بیرون آمده‌اید و او زنگ نزده است. یعنی واقعا او توافق کرده است که بزودی به محضر بروید و طبق تهدید‌های انجام شده طلاق بگیرید؟

بزودی دوستتان خسته می‌شود و باید بخوابید. او خوابش برده اما شما هنوز چشمتان به موبایل است که شاید پیام کوتاهی تک زنگی چیزی بخورد. خیلی زود متوجه می‌شوید برای تماس گرفتن او بی‌قرار شده‌اید. یعنی جدا شدن از شما برایش هیچ مفهومی‌ ندارد؟ در این انتظار چرتتان می‌برد و دیگر چیزی نمی‌فهمید.

اما بشنوید از همسرتان. او بعد از رفتن شما خانه را به هم می‌ریزد و کلی به در و دیوار فحش می‌دهد بعد چند تا مشت به دیوار می‌کوبد که مشتش ورم می‌کند و متوجه می‌شود چون شما آن اطراف نیستید که نگران فرو رفتن دیوار شوید کار بیهوده‌ای است.

از لج شما که سیگار دوست ندارید شب را با کشیدن سیگار و دود کردن به در و دیوار می‌گذراند و نیمه‌شب که می‌شود تازه فکر می‌کند شب را چطور به تنهایی از خانه بیرون رفته‌اید. آیا خطری شما را تهدید نمی‌کند؟ گوشی را برمی‌دارد تا تحقیق کند که شما رسیده‌اید یا نه. کلی فکر می‌کند و بعد زنگ می‌زند خانه پدرتان. کلی احوالپرسی می‌کند و چون پدرتان حال شما را می‌پرسد می‌فهمد که شما آنجا نیستید برای این‌که پدرتان نخواهد با شما صحبت کند می‌گوید شما حمام هستید و برای گرفتن شماره تلفن یک آشنای مشترک زنگ زده است. به خانه خواهرتان نیز زنگ می‌زند و می‌بیند که آنجا هم نیستید. خانه هیچ یک از دوستانتان نیز در این وقت شب نمی‌شود زنگ زد. فکرش پریشان و مغشوش می‌شود و به خاطر بی‌فکری خودش و شما اول کمی ‌شما را بعد خودش را فحش می‌دهد.

بعد بلند می‌شود می‌رود به آشپزخانه برای خودش یک قهوه دم کند. با قهوه مثل چایی رفتار می‌کند و متوجه می‌شود با همه عیوبی که دارید قهوه‌های شما یک چیز دیگر است!

تا پاسی از شب را جلوی تلویزیون با فکر و خیال سپری می‌کند و یک کمی ‌حس می‌کند مسخره است که دیگر هر گز در آن خانه نباشید.

هنوز فکر حمله سارقان نیمه شب به شما اذیتش می‌کند. می‌نشیند پای اینترنت و در صفحه وبلاگش با رفقای فرضی درد دل می‌کند که زن چنین است و چنان است و مرده شوی ببرد عشق را واز این کشف و شهود‌های نیمه شبانه هی می‌نویسد. دست آخر دو بیت شعر هم به آن اضافه می‌کند و با خود می‌اندیشد: ‌آخی من در فراغ زن ناسازگارم چقدر لطیف شده‌ام!

این را از مواهب فقدان ناگهانی شما به حساب می‌آورد و به خودش می‌بالد و در حالی که یادش می‌رود از اینترنت دیس کانکت شود به یادش می‌افتد که شام نخورده است.

بلند می‌شود تا نیمرویی درست کند و چشمش به ظروف نشسته می‌افتد و به تجرد لعنت می‌فرستد و می‌گوید: ‌کاش قبل از رفتن آخرین ظرف‌هایش را هم می‌شست.

در حالی که کتاب حافظ را برمی‌دارد که برای جدایی تفالی بزند در حال فاتحه خواندن برای حافظ در حالی که همه چراغ‌های خانه و کامپیوتر را روشن گذاشته و انگشتش هم در حال جدا کردن ورق‌های کتاب حافظ است خوابش می‌برد و درجا می‌افتد توی تخت.

شما صبح زود به صورت خودکار بیدار می‌شوید و چون اولین روز استقلال را شروع کرده‌اید باید آن را با غیبت از کارتان خراب نکنید.

به سمت منزل حرکت می‌کنید در حالی که می‌دانید شوهرتان قبل از شما منزل را ترک کرده است.

اما همسرتان که اگر کسی ساعت را کوک نکند و بالای سرش بگذارد نمی‌تواند بیدار شود به صورت خودکار خواب مانده است. وقتی برای عوض کردن لباس و برداشتن کیف و چیزهایی که برای رفتن سر کار لازم دارید به خانه می‌روید به روزهای خوبی که آنجا داشته‌اید حسرت می‌خورید و بخاطر روزهای بدی که داشته‌اید افسوس می‌خورید و آه می‌کشید. با بی قیدی وسایلتان را جمع می‌کنید و چیزهای مورد نیازتان را بر می‌دارید که چشمتان به ساعت می‌افتد. به روزهایی که به آخر رسیده‌اند فکر می‌کنید و شاسی زنگ را فشار می‌دهید.

همسرتان ژولیده و خواب آلود از اتاق خواب بیرون می‌آید و با دیدن شما مبهوت می‌شود.

هر دو با هم فکر می‌کنید شاید هنوز راه دیگری باقی باشد. حالا دیگر تصمیم خود را می‌گیرید و در یک لحظه با هم می‌گویید:‌ دو باره همه چیز را درست می‌کنیم. فقط باید برگردیم.

ماندانا ملاعلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها