البته وارد شدن به دنیای این آدم کوچولوها زیاد آسان نیست و نمیشود حدس زد که در برابر نگاههای کنجکاو ما و یک دنیا سوال چه واکنشی نشان میدهند، اما این 8 نفر خیلی صمیمیاند و از سوالهای ما ناراحت نمیشوند؛ از مهدی 38 ساله و برادرش حمید گرفته تا علی 26ساله و زهرا 37 ساله.
حالا دور تا دور مرا 8 زن و مرد کوچولویی گرفتهاند که آرزو میکنم ای کاش برای اینکه بیشتر شبیهشان باشم، قدم 60 سانتیمتری کوتاهتر میشد تا بلکه بیشتر اعتمادشان جلب شود و ثابت کنم که برای ترحم نیامدهام، اما نگاههای دوستانه آنها به من و ولعشان برای حرفزدن کمی آرامم میکند تا با جسارت بیشتری از خودشان، مشکلاتشان و آرزوهایشان بپرسم.
زهرا اهل خمین است و هنوز ته لهجه شهر زادگاهش را دارد. او با آن ظاهر سرتا پا سیاهپوش گوشهگیرتر از بقیه است و خیلی آرام حرف میزند. ظاهرش نشان میدهد که باید ازدواج کرده باشد، ولی میگوید مجرد است و وقتی پدر و مادرش از دنیا رفتهاند به تهران آمده و حالا یک روز خانه این برادر است و روز دیگر خانه آن برادر. انگار از این وضع زیاد راضی نیست، هرچند که میکوشد با آبروداری چیز زیادی در این باره نگوید، اما وقتی میخواهم که از مشکلاتش برایم بگوید، میگوید که از برادرها و بچههایشان خجالت میکشد.
زهرا تا کلاس پنجم بیشتر درس نخوانده است. خودش میگوید که هیچ هنری هم بلد نیست و با این که زیاد دنبال کار گشته، اما کسی او را قبول نکرده است. البته خانواده او را همین طور که هست قبول کردهاند، ولی برخوردهای غریبهها با او طوری بوده که ترجیح داده مدرسه را رها کند و گوشه خانه بنشیند و به انتظار آینده باشد.
وقتی میگوید که هممدرسهایهایش او را به خاطر قد و قوارهاش مسخره میکردهاند و نگاههای آزاردهندهشان را به سمتش میدوختهاند، دلم برایش میسوزد اما حالا 30 سال از آن روزها گذشته و زهرا مانده تنها با مدرک پنجم ابتداییاش و کولهباری از تجربه برای اداره امور خانه. حرف را باید بسختی از زبان او درآورد، اما در میان حرفهایش وقتی میپرسم به نظرش هدف از خلقت او چه بوده است، با مظلومیت تمام میگوید که خودش هم جوابش را نمیداند و دائم فکر و خیال میکند و میپرسد که چرا؟
اما زهرا تا به حال 5 خواستگار مثل خودش هم داشته است، ولی به همه آنها جواب منفی داده و حالا پشیمان است از اینکه چرا این کار را کرده است. او زیاد در این باره توضیح نمیدهد و حرف را به اینجا میکشاند که دوست دارد ادامه تحصیل بدهد و برای خودش کسی شود و سربار دیگران نباشد، اما او حرفی هم با مسوولان دارد و لب کلام اینکه آنها بدانند که آدمهایی مثل او که نه حقوق دارند و نه خانهای، چشم انتظار کمک نشستهاند و با این امید زندگی میکنند.
فاطمه اهل تهران است ولی اصلیت بابلیاش از چهره او پیداست. او دختر شاداب و خوش برخوردی است و خنده از لبانش نمیافتد. دیپلمش را هم گرفته اما دنبال ادامه تحصیل نرفته و با این حال دختر فعالی است و این از چهرهاش میبارد. او یک کار جالب کرده است و آن، این که در کلاسهای خبرنگاری شرکت میکند هر چند امیدی برای پیدا کردن کار ندارد. وقتی او لبخند میزند آدم خندهاش میگیرد و خوشحال میشود از اینکه او روحیهاش را از دست نداده است.
البته خودش میگوید قبلا گوشهگیر بوده است ولی وقتی دیگرانی را دیده که معلولیت شدید دارند و بسختی زندگی میکنند، خدا را شکر کرده که او فقط کمی قدش کوتاه است. او آنقدر امیدوار است که دوست ندارم چیزی بگویم و او را از این حالش دربیاورم. خودش میگوید مادرش بیشتر از خواهرش برای کارهای خانه روی او حساب میکند و همین روحیه او را بالا میبرد.
نگاهش به دنیا قشنگ است و بوی امید میدهد، حتی وقتی که تعریف میکند چطور همکلاسیهایش مسخرهاش میکردهاند و او به روی خودش نمیآورده است. فاطمه حرف خوبی میزند، میگوید اگر آدمها خدا را قبول داشته باشند هیچ وقت کسی را مسخره نمیکنند، ولی انگار آنهایی که او را مسخره کردهاند این طور نبودهاند. او دنبال کار هم زیاد گشته است و حتی مدتی کار کرده ولی کارش را دوست نداشته است برای همین وقتی از او میخواهم تا از مسوولان چیزی بخواهد، از احتیاج آدمهای مثل خودش به کار میگوید و از این توقعش حرف میزند که صاحب کارها اول آنها را امتحان کنند و اگر دیدند نمیتوانند کار کنند، آن وقت بیرونشان کنند.
اما معصومه چیزهای دیگری میگوید دختری 22 ساله که دیپلم کامپیوترش را گرفته و حالا در ازای دریافت 110 هزار تومان در ماه در یک شرکت کار میکند. او چهره زیبایی دارد و دختر شیکپوشی است اما کمی گوشهگیر به نظر میرسد. در چشمهایش غمی است که برایبرطرفکردنش کاری از دست کسی برنمی آید. وقتی میگوید روزهای اول فعالیتش در محل کار به او سخت گذشته است و همکارها او را جدی نگرفتهاند، چهرهاش غمناکتر میشود. او وقتی از دوران ابتداییاش و اینکه همکلاسیها او را دست میانداختهاند نیز میگوید، همچنان باز میتوان غم روزهای گذشته در چهرهاش نمایان میشود.
اما در ورای این چشمهای غمآلود، فکری روشن قرار دارد که از او آدمی منطقی ساخته است. معصومه برایم تعریف میکند تا به حال دو خواستگار داشته است که دومی را خودش رد کرده است و اولی را مادر پسر؛ آن هم به خاطر این که فکر میکرد پسرش صافتر از معصومه راه میرود.
وقتی اینها را میگوید سرش را تکان میدهد و نگاهش را به زمین میدوزد و از بزرگترین آرزویش میگوید: «دوست دارم یک کار خوب پیدا کنم تا اگر ازدواج نکردم دستم توی جیب خودم باشد.» فکر میکنم پیدا کردن کار آرزوی چندان بزرگی نیست در حالی که برای معصومه حکم مرگ و زندگی را دارد چون وقتی خطاب به مسوولان جملاتی را میگوید، از آنها میخواهد تا بدانند آدمهای مثل او هم میتوانند مفید باشند و از پس هر کاری برآیند.
نوبت که به علی میرسد همه از ته دل میخندند. او پسری 26 ساله با هیکلی کوچک، اما ورزشکاری است که خندهاش خنده به لب میآورد و غصه را از دل میبرد. وقتی خودش را معرفی میکند که «من علی شوق دیپلم» این بار هم همه میخندند و از انرژی او انرژی میگیرند. علی یک هنرمند تمامعیار است که از درس نخواندش اصلا پشیمان نیست. او از اعضای سیرک ایتالیاست؛ همان هنرمندانی که در کنار پهلوان خلیل عقاب تلاش میکنند لبخندی و تحسینی در صورت مردم بکارند.
علی یک بمب کوچک انرژی است، حتی وقتی که میگوید از شرایط بدنیاش اصلا ناراحت نیست و احساس بدی ندارد. این را آنقدر امیدوارانه میگوید که میشود خیلی راحت او را باور کرد. البته وقتی میگوید ما کوچولوها بین دوراهی گیر کردهایم و تکلیفمان روشن نیست، کمی دلم میگیرد هرچند خودش خم به ابرو نمیآورد و با اعتماد به نفس میگوید کوچولو بودن ما شاید دریچهای برای موفقیت است.
او در مدرسه هم خاطرات بد ندارد و میگوید همواره به او و دوستانش خوش گذشته است. وقتی این جملات را میگوید دستگیرم میشود که هیچ اعتراضی از وضعیتش ندارد و خودش را آن طور که هست قبول کرده است، اما به گمانم تا حالا زیاد عاشق شده چون معتقد است همه جوانها بدون استثنا عاشق میشوند، هرچند تا به حال به خاطر مشکل مالی نتوانسته ازدواج کند. وقتی از او میخواهم تا برایم درباره بزرگترین آرزویش حرف بزند، کمی فکر میکند و شمرده شمرده میگوید کهای کاش تمام کوچولوها موفق و در اوج باشند.
وقتی به او میگویم از مسوولان هم چیزی بخواهد دوباره حالتی متفکر به خود میگیرد و یادآوری میکند که دولت برزیل به شهروندان کوچولوی خود ماهی 370 دلار پول میدهد تا غم نان و آب نداشته باشند. او نمیگوید که این را از مسوولان خودمان هم میخواهد، ولی در چشمهایش پیداست که میخواهد بزرگان به کوچولوهایی مثل او بیشتر توجه کنند.
ویدا هم یک بمب کوچک انرژی است؛ دختری با قدی کوتاه و همتی بلند. خنده از لبهایش نمیرود و امید در چشمهایش برق میزند. بچههایی که اهل تماشای دائم تلویزیون هستند او را خوب میشناسند. ویدا بازیگر فیلمهای <کوچولوهای خوششانس> و <ماه ناتمام> است. وقتی میخواهم از مشکلاتش بگوید انگار هیچ مشکلی را آنقدر بزرگ نمیداند که به زبانش بیاورد، شانه بالا میاندازد و میگوید که هیچ مشکلی ندارد. ویدا میگوید نگاه مردم به آدمهایی مثل او شاید اول کمی آزاردهنده باشد، اما اگر کوچولوها آدمهایی صمیمی باشند حتما با دیگران دوست میشوند همان طور که او تا به حال این طور بوده است.
او اهل ازدواج کردن نیست. خودش میگوید تا به حال برای این کار احساس نیاز نکرده است، اما لابهلای گفتههایش نشان میدهد که میخواهد با تنها بودنش کوچولو بودن را به بچههایش انتقال ندهد. ویدا دختر از خود گذشتهای به نظر میرسد، اما رفاه در زندگی را بر هر چیزی ترجیح میدهد؛ حتی میگوید اگر روزی قصد ازدواج کرد شوهرش باید پولدار و تحصیلکرده باشد.
حرفهایمان که به اینجا میرسد کمی آسمانی میشود و میگوید او دنیا را نه روی زمین که در عرش میبیند و همیشه با خدا معامله میکند. حالا کمی متفکرتر شده و آرزوهایش را هم با لحنی متفاوت میگوید. وقتی میگوید، بزرگترین آرزویش این است که کاش پدرش پیش آنها بود و ای کاش آنقدر پول داشت که نمیگذاشت مادرش کار کند، دیگر حرفی برای گفتن نمیماند و سکوت برقرار میشود.
حالا یوسف 22 ساله رودرروی من مینشیند و چهره مظلومش با آن صدای نازک و ظریفش را ششدانگ به خدمت میگیرد تا از درددلهایش بگوید. او دیپلمش را گرفته ولی نتوانسته درسش را ادامه دهد. آخر خانوادهاش به کار او و پولی که درمیآورد احتیاج دارند. یوسف الان کارهای هنری میکند، ولی از وضع کارش راضی نیست و میگوید سه چهار سالی است بازار کارهای هنری از رونق افتاده است. او زیاد به این در و آن زده تا شغل خوبی برای خودش دست و پا کند، اما انگار رابطهبازی گریبانش را گرفته و او را هم از نان خوردن انداخته است. برایم تعریف میکند که چطور کارهای استخدامش در سازمان هواپیمایی به مرحله نهایی رسیده، اما به علتی که نمیداند، جواب رد شنیده و امیدش ناامید شده است. با این حال خدا را شکر میکند و پذیرفته است که نباید منتظر کمک کسی بماند. قصد ازدواج هم ندارد، اما وقتی که بتواند دست پدر و مادرش را بگیرد و آنها را از مال دنیا بینیاز کند به بزرگترین آرزویش رسیده است.
حرفهایمان کمی به درازا کشیده است. نوبتی هم باشد نوبت مهدی ابراهیمی است؛ همانی که به کمک برادرش حمید این انجمن را راه انداخته تا امید را به آدمهایی مثل خودش تزریق کند. چهرهاش کاملا آشناست. آخر او بازیگر فیلمهای زیادی است، اما داستان زندگی او شاید از همه فیلمها جذابتر باشد، چون وقتی 21 ساله بوده زنی با قد طبیعی به خواستگاریاش آمده و حالا بعد از نزدیک به 15 سال با داشتن 2 فرزند طبیعی احساس خوشبختی میکند.
او واقعا مرد پرانرژیای است که خیلی خوب حرف میزند. معتقد است اگر ما قشنگترین چشم دنیا را هم داشته باشیم، اما زندگی را زشت ببینیم سودی به حالمان ندارد چون زندگی نقاشیای است که باید خودمان همت کرده رنگآمیزیاش کنیم.
حمید برادرش کمی از او جدیتر است و با کلمات بازی نمیکند. فقط آرزو دارد روزی را ببیند که همه کوچولوهای ایرانی خانه دارند و دغدغه نان ندارند و روی پای خودشان ایستادهاند. برای همین از خدا میخواهد به او نیرویی بدهد تا دست همه کوچولوها را بگیرد و بالایشان بکشد. او میگوید بنویس انجمن کوچولوها منتظر همه دختران و پسران کوتاه قدی است که کوچکند، اما میتوانند همتی بلند داشته باشند.
مریم خباز