رضا رفیع

در گلخن خیال!

گهگداری یاد او آتش به جانم می‌زند سر به سرّی سرسراهای نهانم می‌زند «چارشنبه‌سوری» ای یادش به دل انداخته است بس که از هر چارسو آتش به جانم می‌زند
کد خبر: ۲۶۲۳۳۶

آتش فوق‌الاشاره، این و آن حالیش نیست

شعله همچون گاز بر این و هم آنم می‌زند

تا که می‌آیم بیارم بر زبان از آنچه رفت

مهر خاموشی دل من بر زبانم می‌زند

ور به شکوه بازگردد این دهان از دست وی

دست غیبی می‌رسد، توی دهانم می‌زند

چرخ لاکردار، دائم می‌گذارد چوب ها

لای چرخ سرنوشت و بس زیانم می‌زند

کاش ما را بود شبدیزی به جای این اتول

شاهد شیرین چو خنده بر ژیانم می‌زند

در گمان من نمی‌گنجید حجم جور او

مدعی صد طعنه گرچه بر گمانم می‌زند

بچه زاغا! نادمم گر«مرغ دل» نامیدمت

مرغ دل، کی پشت پا بر آشیانم می‌زند؟

با که گویم من که تا نامی ز عشق آید،خیال

طرح وهم‌انگیزی از آن قلتبانم می‌زند

رفته‌ای از پیشم، اما باز هم یک در میان

گویی از بهر تو قلب مهربانم می‌زند

گاه دلتنگ توا‡م، گاهی ولی بر سایه ات

این دل مغبون من، تیر از کمانم می‌زند

بهر دیگر دلبران تا می‌گشایم من دکان

یاد رویت قفل‌ها روی دکانم می‌زند

در تنور ذهن خود نان می‌پزم من، پختنی!

عشق، کنجدها چو خالت روی نانم می‌زند

بی‌جهت پس نیست شاید گر فلان ابن فلان

تهمت عضویت«حزب خران»م می‌زند

پندهای عقل کل را چون نمی‌گیرم به گوش

سیلی‌ای فرجام بر گوش گرانم می‌زند

کمترین را دل علی‌الرّسم تمام شوتیان

جام‌ها با یاد آن جامه درانم می‌زند!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها