کی به تو گفته دیگه تو رو نمیخوام
با دلی عاشق به دنبالت نمییام
کی به تو گفته دیگه دوست ندارم
گل بوسه بر سر راهت نمیزارم...
خیلی وقته سایه تو بر سر ندارم
چشم به در دارم ازت خبر ندارم
خیلی وقته زیر رگبار محبت
پای رفتن دارم همسفر ندارم
پـــــری آســـمــونـــــی از بـــــروجـــــرد: بـــــا تـــمــــام دل بستگیهایم باید روزی بروم
روزی کـه در تـمـام شـبهـای مـرده زنـدگـیم حتی به خواب هم نمیدیدم
رفـتـن از جـایـی کـه در هـوایـش نفس کشیدم عاشق شدم
و تمام از دست دادههایم رابه دست آوردم
عاشق دلی شدم به نرمی و لطافت ابرها
ابـری کـه وقـتـی گـریـه مـیکـرد و مـیبـارید و وجود تشنهام را سیراب میکرد... .
ایـن هـم یک شعر دیگر از ایشان (چیه؟ شما هــم بــرای خــانــه دوســت مـطـلــب بـفــرسـتـیــد تــا چهار بار چهار بار اسمتان را چاپ کنیم. والاه)! چه زود میگذرد سالهای شیرین نوجوانی
لحظات تلخ و شیرین با هم بودن
خستگی شبهای امتحان
نمرههای قد و نیم قد
بازی و شیطنت و شیرینکاری
جزوههای دیفرانسیل و زیستشناسی
و چـه پابرجاست دوستیمان و چه لذتبخش است مرور خاطرات... .
سـتـاره از مـشـکـیـن دشـت: «چـطوری با کافه آشـنــا شــدیــد: راسـتـش مـن اصـلا اهـل روزنـامـه خــوانــدن نـبــودم. حـوصـلـه خـونـدن کـتـابهـای درسیام رو هم نداشتم چه برسه به روزنامه و ایـن جـور چـیـزهـا. یـک بـار کـه بـا مـامـانم داشتم سـبـزی پـاک مـیکردم یک دفعه چشمم افتاد به روزنــامـهای کـه دور سـبـزی پـیـچـیـده شـده بـود. همین جوری یکی دو خطش رو خوندم و بعد دیدم که چه جالب! یارو (ببخشید منظورم خود شـمـایـیـد)! چه جالب مطلب نوشته. این شد که برداشتم روزنامه رو و صفحه را کامل خوندم و چنین بود که تبدیل شدم به مشتری پر و پاقرص کـافـه کـاغـذی و الـبـتـه بـاقـی روزنـامـههـا. بـه تـبع تبلیغات بیحد شما برای کتابخوانی، این روزها کـــه امــتــحـــانـــاتـــم تــمـــوم شـــده دارم کـتــاب هــم میخونم، اما خب نه به اندازه کافه و نسل سوم. خـلاصـه که دارم سعی خودم رو میکنم دیگه! بهم آفرین نمیگید؟( »آفرین، صدآفرین هزار و ســیــصــدآفــریــن، دخــتــر خــوب و نازنین فرشته روی زمین.)!