نه نیمه پر، نه نیمه خالی، کل لیوان را ببین. نه خوشبین، نه بدبین، واقعبین باش بهاره جان. درست همینطور که به خودت زحمت دادی و هم خوشبینانهترین، هم بدبینانهترین حالت رو در نظر گرفتی. یه زمونی داستان نوشتن مهم بود، اما الان دیگه داستان خوب و ماندگار نوشتن مهمه. برای اینکه تو همین پلههای اول نمونی و بدونی نوشتهت چه ایراداتی ممکنه داشته باشه، کتابهایی رو که درباره چطور نوشتن داستان چاپ شده و میشه بیشتر بخون. عکسهات هم اگه با کیفیت باشن و معیارهای هنر عکاسی توشون رعایت شده باشه، چرا که نه؟ بفرست برای سردبیر، تا به اسم خودت چاپ بشه. کمابیش به طور ثابت هم در ستون داستانک، داستان چاپ میشه.
عاطفه شکرگزار: از مقاله توپت درباره عوامزدگی ممنون. به نظرم خوبه درباره بعضی موارد، از این طور کلاسهای درسی بذاری. البته به شرط اینکه یادت نره من هنوز دیپلم هم نگرفتهم! استدعا دارم بحث ریشهای و عمیق اما زیر دیپلمی هم درباره منطق و تعریفی علمی و ملموس از تفکر منطقی لطف کنی، چرا که این نوید را به استحضار میرسانم که در تفکر و دیدگاه بروبچهها (حداقل خودم رو مطمئنم) داره تغییرات مثبتی رخ میده که همهش رو مدیون توایم (لااقل خودم رو مطمئنم.)
چه دِینی؟ چه منتی؟ خیلی وقته که متوجه شدهم هر چی خودم مطلعتر و متفکرتر و با تحلیلتر باشم و با انتقال دانستههای خودم به دیگران، اونها هم مطلع و متفکر و تحلیلگر بشن، هم زندگی خودم بهتر و بدون مشکل شده هم زندگی اونا؛ پس این نه لطف بلکه وظیفهس. فقط میمونه اینکه مردم خودشون بخوان تغییر مثبتی تو زندگیشون به وجود بیاد یا نع! دوست داشته باشن هی بنالن و هی تو مشکلاتی که خودشون مسبب اونن غرق شده باشن.یا نه ، برن سراغ آگاه شدن بیشتر و تحلیل کردن موضوعات برای حل مشکلاتشون .
نگار از تهران: الو... سلام خانم سردبیر... میشه به پاسخگو بگین که درسته چند سال پیش راهنمایی او خیلی به من کمک کرد اما الان دیگه خیلی داره از عقلانیت و منطقی بودن حرف میزنه و تکرارش میکنه...
نگار جان، ممنون از تماست، اما انگار نقش و نگار عقل و منطق رو فقط برای خودت میخوایهاااااا، نهههههه؟ تو که خودت هم میگی این عقلانیت و منطقی بودن چقدر به کارت اومده دیگه چرا؟ بازم منتظر راهنماییها و نظراتت هستم و مطمئن باش سعی میکنم هر کدومش رو که عقلانی و منطقی باشه( !!!هههههه)! رعایت کنم و اگه اشتباهه دیگه تکرار نکنم.
تنها در آسمان: آرامآرام داشت نابودم میکرد. دیگر چارهای نداشتم. باید تسلیم میشدم. ولی چیزی درونم را بسرعت آرام میکرد و مرا نگه میداشت. نمیدانم در من چه میگذشت. یکی مرا به آن طرف میکشید و یکی به طرف دیگر. در حال تعادل داشتم از هم میپاشیدم. یک جنگ تمام عیار داشت درون من اتفاق میافتاد. آری جنگ؛ جنگی بین خوب بودن و بد بودن...
انور از بوکان: ...بیا که بیبهانهام، برای آفتابی شدن. ببین که تو ترانههام، تو هم شدی معنی من. منو بگیر از این سکون، ببر به تکرار جنون. تویی که فریاد میزنی، تو شعر یک ترانهخون...
دیوونه همیشگی: ...همون روز سرچ کردم تا حسرت نخورم که چرا دیر رفتم سراغش، اما بازم حسرتخور شدم! کاش زودتر از اینها مورد انتقاد قرار میگرفتم و میرفتم دنبال این مطالب و یاد گرفتنشون. کسی رو نداشتم بهم یاد بده و خودمم عقلم به این چیزا نمیکشید... امیدوارم از این راهنمایی شما همه دوستان دیگر هم استفاده کرده باشند که اگه اونها هم رفته باشند دنبال یادگیری این مطالب، کلی تو زندگیشون جلو میافتند و شاید مثل من حسرت نخورن که چرا دیر شد. البته امیدوارم همراه با دونستن این مطالب به اونها عمل هم بکنیم... وگرنه وقتی از چیزی خبر داری اما بهش عمل نمیکنی خیلی بدتر از وقتیه که نمیدونی و عمل نمیکنی...
بدون نام: ...چقدر از قلمی که دل کسی را آزرده کنه بدم میآید. چقدر قلمی را دوست دارم که مثل بارون، کلمات قشنگ را روی صفحه کاغذ ببارونه و وجودت را زنده کنه. چقدر این دل آزرده بزرگه که چنین قلمی را میتونه ببخشه و فراموش کنه...
خاطره از مشکینشهر: پاسی جون و شوتی جون و دیریبل جون و آخرش هم گلی جون و جانِ جانان هم بی...! باهات قهرممم... !من همهش نامه میفرستم حالا نمیدونم اشکال از چیه؟ پُسته؟ پستچیه؟ پس چیه؟! اونوقت تو هی بگو اون قدر باید نامه بدین که...! یا اصلا شاید از خودته که حوصله خوندن و چاپ کردنش رو نداری؟ یا شاید هم اشکال از من علیل ذلیلمرده است که نامهمو تاریخگذاری نمیکنم و فکر میکنی واسه قرن حَجَره! جواب این سوالم لازمه چون چند روز پیش که دیگه به اینجام رسیده بود با کارمند پست سر همین مساله دعواش کردم! ببخشیدا، میشه بگید متن رفیق ناباب <متفاوت> کجاش متفاوت از متن من بود که متن اون وسط صفحه چاپ شد و مال من تو پستخونه؟...
خاطی جان و خی... چی ببخشید... خودت خوبی؟ چه خبر؟ و آخرش هم مهربونی دردسر بی...؟!!! هههههه! آخه خواهر من، به خاطر همینکه هیچ جاش متفاوت نبود ارفاق کردم و فرستادمت تو پستخونه دیگه( !!دروغ چرا؟ تا قبر آ...آ...آ...! یه جاش متفاوت بود: متن هر دوتون مباحث ارگانیک و ژئوپلوتیک پاچهخوارانه داشت! ولی تو متن متفاوت و جوابی که بهش دادم، یه چیزایی بود که اگه دقیقتر خونده باشی یه توصیههایی واسه نحوه برخورد والدین با علاقهمندیهای بچههاشون رو هم میبینی)
پایه یک بروبچ، 19 ساله از اصفهان: ...این متنهای ادبی که برات میفرستم، خودم میدونم شعر نیستن اما من به ضرب و زور همین عقل ناقص مینویسمشون. ببین شعرم چه جوریه وگرنه خودم میدونم هر کسی که چار تا گل و پنجره خاک خورده و این جور حرفا رو سر هم کرد شاعر نیست (خودم رو گفتمها) البته اگه شما هی پارتیبازی بکنی و لااقل متن ادبی حسابشون کنی. اونم از اون دست متنهای ادبی که خیلی جای کار دارن تا واقعاً بشن متن ادبی...
اِوا... ننهجون... من که هر چی این پاکت نامهتورو توی هوا تکون دادم، هر چی زیر فرش رو نگاه کردم، از در و همسایه پرسیدم، نه متنی دیدم، نه شعری! مطمئنی این متنا یا شعرایی رو که میگی تو پاکت گذاشته بودی؟!!
مائده 16 ساله از بابل: اول اینکه چرا جوابهای پاسخگو اینهمه زیاده که یک صفحه رو کاملا میگیره؟ دوم اینکه بهتر نیست طراح آقای علیرضا کریمی مقدم باشه؟ آخه اون کجا و شما کجا؟ خیلی تفاوت دارین. سوم اینکه من نفهمیدم این آقایان افشین اشرفی چند تا داریم؟ یکی از ساری، یکی از نوشهر، یکی از زیر زمین، یکی از آسمون، یکی از همین دوروبرا. ما که گیج شدیم. میخواین من از این به بعد چند تا نامه بدم که بگم مائده 16 ساله از بابل، 17 ساله از بابل، هیچ ساله از بابل؟ چهارم اینکه هیچی دیگه، خیلی دوستتون دارم اندازه تکتک ستارههای دنیا. آرزومه که یک روز همه شماها رو از نزدیک ببینم. همین.
اول اینکه تا به حال جوابی که یک صفحه کامل رو بگیره به کسی ندادهم؛ دقت کن پدر جان! گاهی بعضی سوالها رو نمیشه تو یه خط جواب داد و چون می بینم اون مساله ، مشکل خیلیهای دیگه هم هست، پس به نظرم میرسه اگه یه چی بگم که به درد دیگران هم بخوره (قانون چندم بود؟) بهتره. مثلا اگه کسی در چند کلمه بپرسه مراحل رشد بچه چیه؟ فک میکنی جوابش تو یه خط جا میشه؟ دوم اینکه نه تنها همه آدما، باتآلسو همه هنرها و سبکها و روشها هم بالاخره تفاوت دارن. بنابراین، کاملا حق با سرکار علیه است: من کجا، ایشون کجاااااا... کریمی مقدمِ جان، یکی از طراحان خوب ماست اما چون سه چار روز قبل از تنظیم و نوشتن نامهها بایدتند تند کلی نامه رو همین جوری سرسری میخوندم تا ببینم کدوم باید طرحدار بشه و بره تو محدوده ترافیک صفحه!! تو این سرعت حرکت عقربههای ساعت و هزار تا کار دیگهای هم که خودم داشتم واقعاً وقتگیر و سخت بود، نتیجه میگیریم که چییییییی؟! سوم اینکه اینو دیگه باس خودش بگه! سرانجام چهارم هم اینکه تکتک ستارهها تو کهکشانی هستن که اون کهکشان هم خودش جزو کوچکی از هزاران هزار کهکشان دیگهس. حالا ببین من و این مسوولان چاردیواری چقدر مخاطبان خودمون رو دوست داریم: به اندازه همون هزار هزار کهکشان!
روزنه امید: ...سوال کن به جای من؛ به جای من که رفتهام ز یادها در این زمانه شلوغ نامها. به جای من که در سکوت خود شناورم، برای عاشقانه بودنم رهاتر از بهانهام. به جای من که بیدلیل با بهانهای برای قلب آدمی تپیدهام. تو پس به جای من برو سوال کن، تمام نقطههای مبهم زمانه را (شاید یه کم موزون شده باشه اما بعد از راهنماییتون دیگه میدونم که شعر نیست و بیشتر یه متن آهنگداره...)
مرور بزرگ ترین جنجال های تاریخ جام جهانی (8)