دو برادرشیطون

کد خبر: ۲۶۱۷۱۰

این دو تا بچه خوب خیلی هم شیطون بودند. طفلکی مادرشون خیلی زحمت می‌کشید. آن مادر مهربون همیشه موقع شیردادن اشتباه می‌کرد و به آریا که شیر می‌داد و بعد می‌خواست به آرمان شیر بدهد دوباره به آریا شیر می‌داد و آریا همیشه حق آرمان را می‌خورد. بنابراین آریا چاق و چله بود و آرمان لاغر مانده بود. چونکه این دو تا پسر خیلی شکل هم بودند مادر نمی‌توانست بین آن دو تا یک کمی فر ق بذاره. اتفاقا هر دفعه که آرمان گریه می‌کرد آریا هم مثل آرمان جیغ می‌زد و گریه می‌کرد. هر وقت این یکی گشنه می‌شد اون یکی هم نون می‌خواست مخصوصا وقت بازی که می‌شد سر یک اسباب بازی داد و بیداد می‌شد. این یکی گریه می‌کرد اون یکی داد می‌کشید. خلاصه جار و جنجال می‌شد. و بعد مادر می‌رسید و بینشون آشتی می‌داد. این دوقلوهای قشنگ خیلی خواستنی بودند. این بچه‌ها بستنی خیلی دوست داشتند. همه قوم و خویش‌ها آرمان و آریا را دوست داشتند و به آن دو کادوی خوب می‌دادند. یکی شون ماشین می‌داد اون یکی عروسک می‌داد یکی مداد و دفتر می‌داد. یکی دیگه شکلات و بیسکویت می‌داد. این دوتا بچه خوب کم کم بزرگ شدند وخیلی هم شیطون بودند. گاهی وقت‌ها این دوتا پسر تا مادرشون نبود این ور و آن ور می‌رفتند و همه چیز را به هم می‌ریختند. آریا یواشکی به آشپزخانه می‌رفت و دست به بشقاب‌ها می‌زد آرمان تو اتاق از دیوار بالا می‌رفت و یک وقت هم با مداد روی دیوار خط می‌کشید. هرچه مامان و بابا با آنها حرف می‌زدند اصلا هیچ اثری نداشت تا که یک روز از همین روزها که بابا خانه نبود و مامان هم داخل آشپزخانه مشغول غذا درست کردن بود، آرمان رفت داخل حیاط و از شیر بشکه نفت یک کمی نفت توی لیوان ریخت و به جای آب سر کشید و آریا هم در یخچال را باز کرد و یک دانه خیار نشسته برداشت و بدون اجازه مامان آن را با پوست خورد. نیم ساعتی نگذشته بود که حال هر دوی آنها بد شد و سرشون درد گرفت. رنگشون یکدفعه پرید. دل آن دو پسر با همدیگر درد گرفت. مادر رسید نمی‌دانست چه کار کند. هی می‌گفت آریا چته، آرمان چی شده؟ اما آن دو تا نمی‌توانستند که بگویند چی شده. مامان می‌گفت آخه چی خوردین... چی کار کردین. خلاصه مامان یک تاکسی صدا کرد و هر دو تا بچه را زود زود برد بیمارستان. آقای دکتر که آمد زود فهمید آن دو تا مسموم شدند و به اون دوتا آمپول و دارو داد تا که حالشون خوب بشه و سالم شوند. وقتی آرمان و آریا اسم آمپول را شنیدند گریه کردند ولی فایده نداشت چون‌که دکتر گفت باید آمپول بزنند تا حالشون خوب بشه و باید بعد از این به مامان قول بدهند تا دیگر بدون اجازه چیزی نخورند و سر یخچال نروند. دست به بشکه نفت و چیزهای دیگر نزنند تا دیگه آمپول نخورند.

بله آرمان و آریا از آن به بعد بچه‌های خوبی شدند و مثل دو تا گل توی اتاق و خانه می‌نشستند و با هم بازی می‌کردند و مادر براشون غذا‌های خوشمزه درست می‌کرد و هیچ کار خطا از آن دو تا سر نزد و هرچه مامان می‌گفت دو تایی گوش می‌کردند و دیگه بچه‌های خوبی شده بودند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها