ــ معلوم نیست چرا این قدر عجله داشته. مگه این دنیا چه خبره؟
نگاهش به طرفت میچرخد:
ــ آخه 8 ماهه به دنیا اومده!
آستینهایش را مرتب میکند: ــ نسبتی با هاش دارین؟
میپرسی: ــ زنده میمونه؟
شانههایش را بالا میاندازد: ــ خدا میدونه. پدر و مادرش که به همین هم راضی هستند. بعد از چند سال خدا این بچه را بهشون داده.
راستی گفتین کیش هستین؟
بیرون میآیی. با عجله به طرف بخش مراقبتهای ویژه میروی، جایی که بیمارت خوابیده. التماس میکنی که بگذارند وارد بخش شوی و بالای سرش بروی. چند روز است که فقط از پشت شیشه نگاهش کردهای ... بالاخره قبول میکنند.
با چند لوله در بینی و دهانش به سختی نفس میکشد. برای هر نفس تمام بدن نحیفش تکان میخورد. سینهاش مثل کبوتری که با بالهای بریده در غربت لانه مرغی گرفتار شده، بالا و پایین میرود.
ــ زنده میمونه؟ این را از پرستار بخش میپرسی که حالا بالای سر اوست.
ــ با خداست. تا حالا هم فقط خودش نگهش داشته. شما نسبتی با ایشون دارین؟
ــ صدامو میشنوه؟
بله. ولی نمیتونه جواب بده.
بغض میکنی: ــ اگه منو میشناسی انگشتتو تکون بده و در دل آرزو میکنی که فقط یک بار دیگر حس کنی که او زنده است. اشکهایت سر میخورد و در لابهلای چروکهای پوست دستش فرو میرود... انگشتش کمی تکان میخورد.
سهیلا راجی کاشانی