زن گفت: اینم نشد؟ سیاسی، اجتماعی، هر تیری انداختیم نگرفت!
وکیل گفت: تیرهای دیگه هم هست. در ماشین را باز کرد: حالا سوار شین.
مرد روی صندلی جلو نشست: دیگه به آخر خط رسیدم. هر راهی بگی قبوله.
زن با دستمال عرق پیشانیاش را پاک کرد: مثلا چی؟ نکنه باید بگیم تروریست بودیم یا هواپیماربا؟
وکیل از توی آینه نگاهش کرد: خیلی سادهتر از ایناست، تغییر دین.
مرد گفت: یعنی همین که بگیم دینمون یه چیز دیگهاس قبول میکنن؟ به همین راحتیها؟
وکیل گفت: نه رسما باید عوض کنید، تو شناسنامه
زن گفت: معلومه از چی حرف میزنین؟
دیگر کسی چیزی نگفت. وکیل مرد و زن را که کنار هتل پیاده کرد، گفت: فکر کنین جوابشو به من بدین و قبل از اینکه راه بیفتد گفت: فقط زودتر.
به اتاق هتل که رفتند مرد خودش را روی مبل انداخت و گفت: خوب نظرت چیه؟
زن کیف بزرگش را روی تخت گذاشت: تا حالا همه چی مونو عوض کردیم اسم، شغل و تحصیلمونو، سرخوردگی هامونو. از دوروبریهامون دیو ساختیم، ولی دین فرق میکنه.
مرد به جلو خم شد: خوب وقتی رفتیم مستقر شدیم دوباره عوضش میکنیم. این که کاری نداره.
ــ نمیشه، نمیشه. لباس نیست که راحت بشه عوضش کرد.
ــ این راهو نیومدیم اینجا که دست خالی برگردیم.
ــ بار اولمون که نیست.
مرد بلند شد ایستاد: دیگه من نه پولشو دارم نه جونشو. به همه گفتم دارم میرم. چطوری میتونم برگردم. میخوام یه سره بشه یا برم یا ...
ــ یا چی؟
مرد چیزی نگفت. شانههایش را بالا انداخت. رفت طرف تلفن و شماره گرفت و قهوه سفارش داد.
زن شال حریرش را دور پیشانیاش بست و گفت: مادر راضی نبود ولی گفت براتون دعا میکنم هر چی خدا خواست همون بشه. میگفت یه وقت دیدی صلاحتون در نرفتنه.
مرد توی اتاق راه رفت: آدم باید برای چیزی که میخواد تلاش کنه، خودشو به آب و آتیش بزنه.
زن سرش را توی دستهایش گرفت: دیدی؟ دختر مرضیه پشت سرمون آب ریخت، مامان گریه میکرد. مرضیه که بغلم کرد تو گوشم گفت خدا هیچ آدمی رو غریب نکنه.
ــ خیلی فکر میکنی. به این سختیها هم نیست.
زن خودش را انداخت روی تخت: ما بازندهایم. فکر خارج رفتن اول از کی بود؟
مرد پرده کرکره راتاریک کرد. نشست کنار تخت و گفت: بسپرش به من. به زودی درست میشه. از اون جهنم دره میریم به یک کشور پیشرفته که نه جنگ هست، نه گرونی، نه بیکاری. صاحب بچه میشیم. یه دختر، یه پسر، میریم به بهشت بچهها.
زن بغض کرد: دیگه دارم فکر میکنم بهشت تو فقط خواب و خیاله.
در زدند. مرد رفت جلوی در و سینی قهوه را گرفت و روی میز گذاشت. قهوه زن را شیرین کرد و گفت: پاشو بخور حالت جا بیاد.
زن زیر پتو هقهق کرد. مرد گفت: نگران چی هستی؟ ما میریم، قول میدم، هر طور شده میریم.
ــ مامان میگه بچه سقط کردن گناهه. ما داریم چوبشو میخوریم.
ــ آنقدر حرف قدیمیهارو نزن، زندگی برنامهریزی میخواد، اون بچه بیموقع بود. دست و پامونو میبست.
ــ نزدیک بود منم بمیرم یادته؟ تو برنامههات اینم دیده بودی؟
مرد شانه زن را از روی پتو نوازش کرد: پاشو قهوه تو بخور ببینم چکار باید کرد.
زن بلند شد نشست. شال حریر را از روی پیشانی پایین کشید. رد شال به شکل خطهای قرمز روی صورتش جا انداخته بود.
مرد فنجان را داد دستش و گفت: الان فقط میریم لب دریا. به هیچی هم فکر نمیکنیم. خوبه؟
ــ دلم برای مادرم تنگ میشه مطمئنم. اون آنقدر پیره که نمیتونه بیاد پیشمون. شاید دیگه هیچوقت نتونم ببینمش.
ــ قرار بود حرفی نزنیم.
تلفن زنگ زد. مرد گوشی را برداشت. رو به زن گفت: پاشو حاضر شو. بعد پشتش را کرد به زن و آرام حرف زد.
زن بلند شد لباسش را عوض کرد. شلواری جین سفید پوشید با بلوز آبی راهراه. مرد گوشی را گذاشت و گفت: چقدر تروتازه شدی.
ــ کی بود؟
ــ یادت نره کلاه آفتابگیرتو برداری، با لباس شنای من.
زن کیفش را روی دوش انداخت: کی بود زنگ زد؟
ــ وکیل بود، گفت برامون وقت گرفته. فقط کافیه فردا بریم دفتر انجمن ثبتش کنیم. ظرف یه هفته کارامون درست میشه. بیبرو برگرد.
زن کیفیش را پرت کرد. در کیف باز شد و محتویاتش پخش شد روی زمین: گور پدر وکیل. چرا ولمون نمیکنه به حال خودمون؟
ــ فکرشو بکن یه هفته دیگه کارمون درست میشه، یکسره از همین جا میریم. یه زندگی تازه، خونه تازه، بچهها رو بگو یادته چه اسمایی انتخاب کرده بودیم؟ یادته؟
وقتی با یه امضا درست میشه چرا نکنیم؟
زن داد زد: دلم نمیخواد بچهام بگه مادر و پدرم به خاطر من، به خاطر یه زندگی تازه کوفتی، خودشونو فروختن، دینشونو فروختن، خانواده شونو فروختن، این یعنی خیانت، خیانت به هر چی داشتیم.
مرد گفت: حرف آخرت اینه؟
ــ آره.
مرد کیف دستیاش را برداشت: ولی حرف آخر من این نیست. من به برنامههام اهمیت میدم.
از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست. زن رفت طرف پنجره و صورتش را چسباند به شیشه. توی خیابان مردم تندتند از این طرف به آن طرف میرفتند. مرد رسید به حاشیه خیابان و برای تاکسی دست تکان داد. زن پنجره را باز کرد. هرم هوای داغ خورد توی صورتش. مرد سوار تاکسی شد و رفت. زن آرام گفت: من اینجا چکار میکنم؟ میون این همه غریبه؟
توی اتاق راه افتاد. کیف را برداشت. نشست و وسایل داخل کیف را جمع کرد. دسته کلید خانه، تسبیح و انگشتر عقیق توی دستش ماند.
مهیندخت حسنیزاده