مطلبی را که پیش رو دارید، روایتی خواندنی از همین آیین هندویان است که خانم "آمنه شیرازی نژاد" پژوهشگر مطالعات بودایی در هند و عرفان شناسی، که خود شاهد مراسم بوده، برای جام جم آنلاین به رشته تحریر درآورده است. از ایشان سپاسگزاریم.
***
فکر می کنم این سخت ترین مرحله بود .
دیدن این صحنه بی اختیار منقلبم کرد .آن مرد، پسر بزرگش بود .
هر سه شمع کوچک را که روی تکه ای چوب قرار داشتند
روشن کرد . نمی دانم در آن لحظه به کدام خاطره فکر می کرد .
و مگر می توانست خاطره ای را انتخاب کند .
او بخشی از وجودش بود . شاید هم تمام وجودش .
تنها موجودی که نه تنها روحت که جسمت سلول به سلول
از او تغذیه شده .
تنها رابطه ای در هستی که به هیچ چیز شباهت ندارد .
تعریف نمی شود .
تمام نمی شود . . . و حالا آن مرد ، که سر تا پا سفید پوشیده ،باید
هستی اش را بسوزاند . و عهده دار مراسم وداعش باشد.
آری ، پسرش باید این کار را بکند .
می دیدم که با چه دقت و طمأنینه ای سندل ها را روی بدن مادر چید .
بدن آرام مادر که با انبوهی از حلقه گلهای نارنجی تزیین شده .
بعد گلاب پاشید . صورتش را کنار زد و کمی شیر روی آن ریخت .
کفن سفید را دختران یا عروسهایش بعد از اینکه در خانه غسلش داده بودند به
دور بدنش پیچیده بودند .
موهای مادر سپید ِسپید بود . سپید مثل عشق .
مرد دعا خوان قسمتی از منظومه ی رامایانا را خواند .
منظومه ی رامایانا از کهن ترین منظومه های تاریخ بشر است که توسط هندیها
نوشته شده.
***
حالا چند جوان به پسر آن مادر در چیدن چوبهای دور
جنازه کمک می کنند . محیط آکنده از خاکستر همین چوبهاست .
مرگ با تمام قدرتش حضورش را به رخ می کشد .
قبرستان است . پایان است . نقطه است . هر چه قدر هم که بزرگ و
دوست داشتنی و خوب یا پست و ذلیل و رزل باشی
به نقطه می رسی .
بوی خاکستر و مرگ ، بوی پایان . دود آدمیزاد در چشمهایم می رود .
خاکسترشان روی پوستم نشسته است .
رنگ همه چیز خاکستری است . و عجیب که من
هیچ حس ناخوشایندی ندارم .
فقط آمده ام تا این نوع از پایان را هم از نزدیک ببینم . همین .
شش هفت ،جنازه هم آنطرف تر سوختن را انتظار می کشند.
اینان باور فقیر بودن یا ثروتمند بودنشان را
از کاست بالا یا پایین بودنشان را تا آخرین لحظه یدک می کشند .
اگر پولدار و از کاست بالا باشند ، با مواد خوشبوی و چوبهای سندل
مرغوبتر سوزانده می شوند و الاّ ...
جنازه ها را که می آورند با همان کفن ،با آبی که از رودخانه
( در دهلی رود یامونا ) لوله کشی شده تطهیر می کنند .
جنازه را بر روی سکویی می گذارند ،
ونیراج پسرک جوان 22 ساله شیر آب را باز می کند
و آب از سوراخهای فاصله دار به شکل فواره بر جنازه
می پاشد . سر جنازه زیر کاسه ای که در دستان مجسمه ی
شانکار است ، قرار می گیرد .
شانکار خدای زن که مادر رود مقدس گنگ است .
چهار سال از زمانی که نیراج ،مسؤول این کار شده می گذرد .
***
حالا دیگر هیچ چیز از جنازه ی مادر پیدا نیست .
چوبها دور تادور او را آلاچیق وار گرفته اند .
روغنی را که با آب نارگیل و بسیاری چیزهای دیگر
مخلوط شده ، بر روی چوبها می ریزند .
پسر میآید . روزنه ای از لای چوبها باز می کند و ...
و آتش را داخل می کند .
آتش که بی تابیهایش را می آغازد ،
همه آرام و سوگوارانه مادر را ، عشق را
و امید را ترک می کنند . اما این آخرین وداع نیست .
باید فردا بیایند و مادر را
به رود یامونا بسپارند و خداحافظی کنند تا ابد ...
تا نه هیچوقت دیداری دیگر ...
دیگر هیچ ایکاشی را نمی توانی جبران کنی .
او رفته است ...