یک خاطره

آی دزد! ماشین ما را بردند

اوایل تابستان سال گذشته بود که به اتفاق 3 تن از دوستان و هم دانشکده‌ای‌ها بعد از آخرین امتحان ترم راهی شمال شدیم.ماشین ما پراید و متعلق به یکی از دوستان بود که در واقع متعلق به پدرش بود و با کلی شرط و شروط در اختیار او گذاشته بود.
کد خبر: ۲۶۰۵۷۴

ساعت 4 بعدازظهر از تهران راه افتادیم. از خانه هم هر کدام یک چیزهایی با هم آورده بودیم که آنجا مجبور به خریدن چیزی نباشیم، قرار ما دو شب و سه روز بود و قرار هم بود در چادر بخوابیم و در فضای باز و کنار رودخانه یا در جنگل یا حتی کنار دریا، خلاصه خوش باشیم. مادرم برای من یک عالمه کتلت درست کرده بود که آنها را مرتب با گوجه‌فرنگی و خیارشور در قابله‌ای جاسازی کرده بود. افشین یعنی همانی که ماشین آورده بود، یک کیسه میوه آورده بود. بهرام و علی هم سوسیس، کالباس، شامی و چند قوطی کنسرو بادمجان، لوبیا و خورشت قیمه آورده بودند. یک یخدان، یک چراغ‌قوه، زیلو و چند پتو و بالش، دیگر امکانات ما را تشکیل می‌داد. بگذریم مجهز مجهز رفته بودیم، پول تو جیبمان هم بد نبود. اهل سیگار هم که نبودیم. پیش‌بینی ما دو سه روز مسافرت با حال بود، هر جا خواستیم وایسیم، لب دریا، لب رودخانه، تو جنگل. بچه‌ها با شنا خیلی موافق نبودند از بس که از طرف خانواده ترسانده شده بودند. هواشناسی اعلام کرده که هوا منقلب است و دریا ناآرام. حتی مادرم وقتی از زیر قرآن ردم می‌کرد، قسمم داد تو دریا نرم، بقیه هم به همین ترتیب، بگذریم، ساعت 8 شب رسیدیم نوشهر و از کمربندی یک راست رفتیم چالوس و بعد به طرف نور رفتیم که در جنگل سیسنگان اطراق کنیم. هوا تقریبا تاریک شده بود، چادر را برپا و چراغ توری پیک‌‌نیکی را روشن کردیم و دراز به دراز افتادیم. تنها وسیله ارتباطی ما یک رادیو دو موج بود که فقط رادیو ساری را می‌توانستیم بگیریم. خلاصه کنم. آن شب زود خوابمان برد و صبح با صدای پرندگان جنگل بیدار شدیم. صبحانه تخم‌مرغ پخته و گوجه‌فرنگی خوردیم و تندی از جنگل زدیم بیرون به طرف نوشهر و لب دریا. هر چهار نفر هم تصمیم داشتیم که به قولمان عمل کنیم و به آب نزنیم، اما مگر می‌شد، دریا اتفاقا آرام بود و آنقدر وسوسه‌کننده که چاره‌ای نبود و باید به آب می‌زدیم، این را هم بگویم، من برخلاف بقیه شنا بلد نبودم و قرار شد همان نزدیکی ساحل تا زانو توی آب بروم. ماشین را بعلت شلوغی ساحل، با فاصله زیاد در گوشه‌ای پارک و حسابی قفل و زنجیر کردیم که یک وقت خدای نکرده به یغما نرود.

به هر حال یکی، دو‌ساعتی تو آب بودیم و حسابی سیاه‌‌سوخته شدیم که بعلت خستگی و گرسنگی از آب بیرون آمدیم و لباس پوشیدیم و دامنه ساحل را میان ماسه‌ها پشت سر گذاشتیم تا به ماشین برسیم و از آنجا با بروبچ بریم یکه کته کبابی تو رگ بزنیم اما از بد حادثه از ماشین خبری نبود، رنگ از روی همه ما پرید، اصلا وا رفتیم و رو زمین ولو شدیم. افشین زد تو سرش حالا جواب بابا را چه بدیم؟ وسایلمان چی، ساکمان، کیف پولمان، غذاهامان. اصلا بدجوری حالمان گرفته بود. واقعا نمی‌دانستیم، چه کار کنیم، هرکداممان به یک طرف رفتیم، به این تصور که شاید ماشین را جای دیگر گذاشته‌ایم اما افشین گفت: بابا من ماشین را همین‌جا پیش همین شورلت پارک کرده بودم.

مانده بودیم چه‌کار کنیم . با اطرافیان موضوع را در میان گذاشتیم، هرکسی پیشنهادی می‌داد و چیزی می‌گفت.

ــ ماشینت دزدگیر داشت؟

ــ نه، فقط قفل و زنجیر.

ــ خوب اشتباه کردی، ماشین باید دزدگیر و قفل مرکزی داشته باشد.

ــ ببینم ماشین بیمه بدنه داشت و بیمه سرقت؟

ــ نه.

ــ خوب اشتباه کردی.

خلاصه از این اظهارنظرهای اعصاب‌خردکن که همه‌اش بی‌فایده بود. منتظر بودیم که ماشین گشت نیروی انتظامی بیاید تا ماجرا را گزارش کنیم.

اما خبری نبود، کلافه کلافه بودیم و تو سر خودمان می‌زدیم که چه‌کار کنیم که سر و کله یک ماشین پراید پیدا شد.

ــ اهه این که ماشین منه.

این را افشین گفت و دوید طرف راننده که پیرمردی عینکی و لاغراندام بود.

بنده‌ خدا برگشت و‌گفت: اجازه بدهید. من ماشین شما را اشتباهی سوار شدم.

ــ مگر میشه؟

ــ چی‌ بگم تا سوئیچ را چرخاندم در باز شد. خوب شده، دروغ که نمی‌گم، بچه‌هام لب دریا هستند. من رفتم خرید، تازه متوجه ماجرا شدم.

ــ مگه ماشین شما هم پراید؟

ــ بله.

ــ خوب، شاید جای دیگری گذاشتید.

ــ نه همین‌جا گذاشتم.

ــ شماره‌اش چیه؟

پیرمرد کارت ماشینش را از جیبش درآورد، اما شماره‌اش، یک چیز دیگری بود، جمعیت راه افتاد بین ماشین‌ها گشتن و اتفاقا ماشین او را پیدا کردند.

دردسرتان ندهم، خودتان می‌توانید بقیه ماجرا را حدس بزنید. چقدر خندیدیم، چقدر حالمان گرفته شد. بگذریم، یک شب دیگر ماندیم و صبح روز بعد برگشتیم تهران‌ و در طول راه صد بار ماجرا را برای هم تعریف کردیم، واقعا عجب ماجرایی بود.

تقی. ش: تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها