راز بزرگ من

زمان آغاز ماجرا: 1378 مکان: بوشهر ــ تهران شخصیت‌ها: عمادـ‌ ج: زندانی سابق عفیفه: خواهر عماد یک‌چشم: مرد طلبکار سمیرا: همسر عماد سعید: برادر سمیرا امیر محمد: فرزند سمیرا و عماد
کد خبر: ۲۶۰۵۵۰

تنها کاری که بلد بودم و سرمایه‌ای هم نیاز نداشت شنا بود. برای همین وقتی از زندان آزاد شدم افتادم دنبال استخری که بتوانم به عنوان مربی یا غریق نجات کار کنم. قبل از آن 3 سال زندان زنـدگی‌ام را نابود کرده بود و اگر همسرم با وفاداری و گذشت به پایم نمی‌نشست و به قول معروف نمی‌سوخت و نمی‌ساخت دیگر بعد از آزادی هیچ چیزی نداشتم که به خاطرش بجنگم.

من بچه جنوبم، آبادان.23 سالم بود که تصمیم گرفتم دستی بجنبانم و کار و کاسبی برای خودم راه بیندازم. می‌رفتم کیش، جنس می‌خریدم و در تهران می‌فروختم. مدتی در کار خرید و فروش لوازم الکتریکی و تلویزیون بودم . بعد افتادم در خط لوازم آرایش. آن موقع‌ها وضع مالی‌ام خوب بـود و هـمـیـن طـور اسـکـنـاس روی اسـکـناس می‌گذاشتم. وقتی احساس کردم دیگر می‌توانم دستم را توی جیب خودم بکنم و روی پاهایم بایستم به مادرم گفتم می‌خواهم ازدواج کنم. گزینه مناسبی هم سراغ داشتم. دختری به اسم سمیرا در یک مغازه لوازم آرایش در تهران با برادرش کار می‌کرد و من به او علاقه‌مند شده بودم. مادرم وقتی شنید چه رویایی در سر دارم خواهر بزرگم را مامور کرد به تهران بیاید و تحقیق کند. گزارشی که عفیفه به مادرم داد به نفع من نـبـود. به نظر خواهرم سمیرا از آن دخترهای افاده‌ای بود که به درد زندگی نمی‌خورد و بجز پول و مال دنیا به موضوع دیگری اهمیت نمی‌داد. خواهرم می‌گفت گروه خونی ما به هم نمی‌خورد، البته وضع مالی ما هم بد نبود. پدرم یک قهوه‌خانه داشت که بجز خرج خودش نان خانواده‌های دو برادرم هم از آنجا در می‌آمد با این حال عفیفه می‌گفت از نظر فرهنگی به هم نمی‌خوریم و هر کدام متعلق به یک دنیای جدا هستیم.

حرف‌های خواهرم نظر من را نسبت به سمیرا ذره‌ای تغییر نداد و همچنان دلباخته او بودم. اصرار من برای سر گرفتن این وصلت باعث شد با خانواده‌ام به مشکل بر بخورم تا این که در نهایت اتمام حجت کردم و گفتم یا باید به خواستگاری سمیرا بیایند یا این که برای همیشه آنها را فراموش خواهم کرد. این پافشاری من باعث شد پدرم کمی نرم شود. او به تهران آمد و با برادر سمیرا صحبت کرد، اما وقتی فهمید سمیرا قبلا یک بار طلاق گرفته پایش را در یک کفش کرد که حاضر نیست او را به عنوان عروس خانواده قبول کند. آن موقع خودم هم کمی دلسرد شدم و از سمیرا بابت این که چرا ازدواج اولش را پنهان کرده بود گلایه کردم ولی هنوز پل‌های پشت سرمان خراب نشده بود و بالاخره با هم آشتی کردیم و من بدون اطلاع خـانـواده‌ام سـمـیرا را به عقد خودم درآوردم.آن روزها اوضاع بازار کمی کساد شده و چک‌هایم دست مردم مانده بود برای این که خودم را از این بحران نجات بدهم و چک‌ها را پاس کنم از مردی که همه یک‌چشم صدایش می‌زدند نزول گرفتم. با این کار برای مدتی کوتاه خودم را سرپا نگه داشتم، اما وقتی موعد پس دادن پول فرا رسید اوضاع خراب تر از قبل شد و این اتفاق درست زمانی رخ داد کـه سمیرا و برادرش سعید مجبور شدند مـغـازهشـان را تحویل بدهند. آنها هنوز مغازه جدیدی پیدا نکرده بودند و کفگیرشان به ته دیگ خورده بود هرچند بعد از 3 ماه همسر و برادرزنم دوباره مغازه‌ای راه انداختند اما تغییری در وضع من ایجاد نشد. آن روزها زیاد به خانه پدری‌ام نمی‌رفتم و معمولا در تهران و خانه سعید بودم. ماجرای غرقشدن من در دریای بدهکاری مثل داسـتـان بـقـیـه افـرادی است که به نزول روی آورده‌اند. یکسال و نیم بعد از عقدمان به زندان افتادم و تازه آن موقع بود که خانواده‌ام باخبر شدند من ازدواج کرده‌ام.

درست در روزهایی که به کمک پدر و برادرانم احتیاج داشتم برملا شدن راز بزرگ زندگی‌ام باعث شد آنها از من رویگردان شوند و سمیرا تنها و دست خالی ماند. او برای این که مرا از زندان آزاد کند خیلی به در و دیوار زد، اما راه چاره‌ای وجود نداشت و درآمدشان از مغازه فقط آنقدر بود که خرج خودشان و کرایه را در بیاورد و اندک پس‌انداز آن دو هم وقتی تقسیم بر دو می‌شد، سهم سمیرا به اندازه‌ای نبود که درد مرا درمان کند.

3 سال در زندان ماندم تا این که یک‌چشم که ظاهرا زمان جوانی در یک دعوا نابینا شده بود فوت شد. این اتفاق پرونده مرا پیچیده‌تر می‌کرد چون اگر سر سوزن امیدی وجود داشت که خود یک‌چشم با من راه بیاید مطمئنا وراث حاضر به گذشت نمی‌شدند. در زندان کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته بودم و سمیرا هم هرچه به آب و آتش می‌زد به جایی نمی‌رسید تا این که یک خبر خوب مرا به زندگی امیدوار کرد. 2 پسر یک‌چشم اعلام رضایت کردند و گفتند نمی‌خواهند پول حرام وارد زندگی‌شان شود و از بدهکارها فقط اصل پول را می‌گیرند چون من حتی بیشتر از آن مبلغ پرداخت کرده بودم آزاد شدم. قبل از هر چیز می‌خواستم با خانواده‌ام آشتی کنم برای همین همراه سمیرا سراغ پدر و مادرم رفتیم، البته آنها ما را راه ندادند و این برخوردشان باعث شد پیش همسرم که از ازدواج با من چیزی بجز بدهکاری و استرس نصیبش نشده بود خجالت بکشم با این وجود سمیرا مرا دلداری داد و گفت بهتر است خودم تنهایی با آنها صحبت و راضی‌شان کنم که تصمیمی که گرفته‌ام درست بوده و البته در این که آنها را خبر نکرده بودم گناهکار هستم. تمام حرف‌هایی که همسرم یادم داد به مادرم و عفیفه گفتم، اما فایده‌ای نداشت و تنها شرط آنها برای آشتی این بود که ازهم جدا شویم. به ناچار به تهران آمدم باید کار و کسبی راه می‌انداختم تا زندگی مشترک‌مان را جبران کنم و پولی را هم که سعید به من قرض داده بود پس بدهم. سرمایه‌ای نداشتم و تنها فنی که خوب بلد بودم شنا بود. برای همین برادر سمیرا پیشنهاد داد در یک استخر کار پیدا کنم. بعد از حدود یک ماه جستجو بالاخره کار پیدا کردم، البته نه به عنوان غریق نجات بلکه به جای نظافتچی. یک تی دستم می‌گرفتم و مرتب دور تا دور استخر راه می‌رفتم و تمیز می‌کردم. از ایـن که به کارگری افتاده بودم احساس بدی نداشتم چون می‌دانستم کار عار نیست ولی این که از خانواده‌ام دور بودم آزارم می‌داد. بعد از 6 ماه کار در استخر وقتی یک روز مدیر آنجا شنای مرا دید چون یک جای خالی برای غریق نجات داشت شغل مرا ارتقا داد.

شیفت کاری‌ام جوری بود که صبح‌ها کاری نداشتم برای همین گاهی اوقات در مغازه به سعید و سمیرا کمک می‌کردم و بعضی وقت‌ها هم با ماشین برادرزنم دوری در خیابان‌ها می‌زدم و با مسافرکشی سعی می‌کردم پولی دربیاورم. در این مدت 3 بار به اصرار سمیرا به بوشهر رفتم و هر بار با دست خالی برگشتم.

یک سال از آزادی‌ام گذشته بود و هنوز من و سمیرا سر و سامان نگرفته بودیم. هر چند مادر زنم خـیـلـی مهربان بود، کم‌کم صدایش در آمد و می‌گفت پس کی قرار است سر خانه و زندگی خودمان برویم. پدر سمیرا سال‌ها قبل فوت شده بود و 2 فرزند تمام ارثیه پدری را به نام مادرشان کرده بودند تا پیرزن برای امرار معاش به مشکل برنخورد مادر سمیرا وقتی مطمئن شد من همه تلاشم را به کار گرفته‌ام خانه شوهرش را فروخت و دو آپارتمان کوچک خرید یکی را به پسرش داد و قرار شد در خانه دیگر من و سمیرا زندگی کنیم این لطف مادرزنم زندگی ما را سر و سامان بخشید و ما بدون مراسم و جشن زیر یک سقف رفتیم.

حدود یک ماه بعد از ازدواج مدیر استخر به خاطر تعدیل نیرو عذر مرا خواست و دوباره آواره شدم دیگر رویم نمی‌شد ماشین سعید را قرض بگیرم برای همین چاره‌ای برایم باقی نماند جز این که به بوشهر بروم و هر طور که شده از پدرم کمک بگیرم. این بار او نرم‌تر شده بود مخصوصا وقتی شنید زمانی‌که در زندان بودم سمیرا برای آزادی‌ام چقدر تلاش کرده و حالا هم ما در خانه‌ای که مادرش برایمان خریده است زندگی می‌کنیم. خلاصه پدرم با من آشتی کرد و مرا به خانه برد و لبخند خواهر و برادرها را بعد از سال‌ها دیدم.

پدرم وقتی از گرفتاری‌ام باخبر شد برایم یک پراید خرید تا با آن کار کنم. من هم راضی و خوشحال به تهران برگشتم تا سمیرا را دوباره به بوشهر برگردانم، البته این برنامه انجام نشد چون مادرزنم بشدت بیمار شده و در بیمارستان بستری بود. او چند روز بعد از بازگشت من به تهران به کما رفت و خیلی زود فوت شد. این بار خانواده من برای شرکت در مراسم عزا به تهران آمدند.

از آن به بعد من در یک آژانس کار می‌کردم و هر از گاهی که موقعیتی پیش می‌آمد در استخر‌ها دست خودم را بند می‌کردم. این اوضاع تا آنجا ادامه پیدا کرد که امیرمحمد به دنیا آمد. تولد بچه‌مان مرا به تکاپو انداخت. باید بیشتر تلاش می‌کردم تا پسرمان در زندگی با کمبود مواجه نشود. در تمام این مدت سمیرا و برادرش همچنان لوازم آرایش می‌فروختند و اتفاقا کار و کاسبی‌شان بهتر از گذشته شده بود. پدرم به مناسبت تولد امیرمحمد 2 میلیون تومان به من هدیه داد و توانستم ماشینم را عوض کنم البته وقتی امیرمحمد یک‌ساله شد ماشین را فروختم و با شراکت سعید و سمیرا و گرفتن وام یک مغازه خریدیم و کارمان را گسترش دادیم. از آن موقع تا حالا که پسرم 6 ساله شده در همان مغازه کار می‌کنیم و روزگارمان خدا را شکر به‌خوبی می گذرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها