اعترافات یک سارق حرفه‌ای

چگونه خانه های‌ خالی را برای دزدی انتخاب می‌کردیم؟

سرقت از منازل یکی از جرایمی است که به دغدغه‌ای برای شهروندان تبدیل شده است. هرچند هنگام ترک خانه این نگرانی که ممکن است دزدان به آنجا بروند وجود دارد، باز هم برخی به هشدارها و توصیه‌های پلیس بی‌اعتنایی می‌کنند. خسرو، مرد میانسالی است که با استفاده از همین غفلت‌ها به منازل مردم دستبرد می‌زد. پرونده او اکنون در دادسرای ناحیه یک تهران در جریان است و حجم آن نشان می‌دهد این متهم جرایم متعدد و زیادی انجام داده است. خسرو که به بیماری قلبی مبتلاست و چهره‌ای تکیده پیدا کرده خودش را این طور معرفی می‌کند: «مجرد هستم، سابقه‌دار، اتهامم سرقت از منازل، شگردم تخریب در.»
کد خبر: ۲۶۰۵۴۹

خودش می‌داند جرمش سنگین است و باید مدت طولانی در حبس بماند برای همین می‌گوید: «از دزدی پول خوبی به دست آوردم و اموراتم می‌گذشت اما حالا باید تقاصش را پس بدهم. دیگر برای زندان پیر شده‌ام و طاقت ندارم. اگر زندگی فقیرانه‌ای داشتم ولی آزاد بودم بهتر از این بود که با مال دزدی زندگی کنم و مجبور شوم در این مریضی حبس بکشم.»

پرونده اتهامی این مرد نشان می‌دهد او سردسته یک باند بزرگ بود. او می‌گوید: «35 نفر بودیم و من هدایت گروه را بر عهده داشتم. تقریبا همه اعضای باند از مجرمان سابقه‌دار بودند. البته چون تعدادمان زیاد بود در هر سرقت فقط چند نفر من را همراهی می‌کردند. ضمن این که به هرکس وظیفه‌ای داده بودم.»

سارقان منازل برای انتخاب سوژه مناسب شگردهای مختلفی را به کار می‌برند. گروهی هنگامی که صاحب خانه در منزل حضور دارد، با عنوان‌های جعلی به آنجا می‌روند و با توسل به زور نقشه‌شان را پیش می‌برند که پلیس برای پیشگیری از این نوع دزدی‌ها از شهروندان خواسته هیچ کس را بدون رویت کارت شناسایی به خانه راه ندهند اما عده دیگری از سارقان که تعدادشان از گروه اول بیشتر است دنبال منازلی می‌گردند که سکنه‌اش حضور ندارند. خسرو و اعضای گروهش نیز از همین روش برای سرقت استفاده می‌کردند. متهم درباره نحوه شناسایی سوژه می‌‌گوید: «یکی از اعضای باند در خیابان و کـوچـه پـس‌کـوچـه‌هـای شـمـال شـهـر پـرسـه می‌زد تا خانه‌هایی را که ساکنانش نبودند شناسایی کند، بعد موضوع را به من خبر می‌داد و ما شب‌هنگام به آنجا می‌رفتیم و وقتی دوباره مطمئن می‌شدیم کسی در منزل حضور ندارد کارمان را شروع می‌کردیم.»

بسیاری از مردم نمی‌دانند موقع ترک خانه چه تدابیری باید به کار ببرند تا نبودشان احساس نشود. خسرو در حالی که ابتدا تمایلی ندارد به این سوال پاسخ دهد، با سری پایین‌انداخته می‌گوید: «اول از همه از چراغ خانه‌ها معلوم می‌شود. روشن ماندن چراغ‌ها در طول روز، یا خاموش بودن آنها در شب نشان می‌دهد کسی در خانه نیست. ما هم از طریق پنجره نور و روشنایی را کنترل می‌کردیم. بعضی‌ها وقتی می‌خواهند از خانه بیرون بروند هیچ چراغی را برای شب روشن نمی‌گذارند و بعضی‌ها هم در طول روز و در روشنی هوا همه چراغ‌ها و لوسترهایشان را روشن می‌کنند که هر دو کار نشان می‌دهد آنها در منزل نیستند.»

برای خنثی کردن این روش شناسایی خانه‌های خالی از سکنه راه‌های مختلفی وجود دارد. درخواست از اقوام یا معتمدان برای کنترل کردن اوضاع خانه و روشن و خاموش کردن چراغ‌ها یکی از این راهکارهاست ضمن این که شهروندان می‌توانند از لامپ‌های زمان‌دار که در ساعت مشخصی روشن و خاموش می‌شود استفاده کنند اما انجام این دو کار به معنی ایمنی صددرصدی نیست. این را می‌توان از گفته‌های خسرو فهمید: «وقتی خانه خالی از سکنه را پیدا می‌کردیم، به بررسی آن مشغول می‌شدیم. هرچه خانه ایمنی کمتری داشت برای ما بهتر بود. بعضی از مردم حتی در خانه‌شان را قفل هم نمی‌کنند. ما منازلی را که ایمنی کمتری داشت پیدا می‌کردیم و با شکستن قفل در یا پنجره وارد آنجا می‌شدیم.»

وقتی از خسرو می‌پرسم مردم باید چه می‌کردند که راه ورود سارقان بسته می‌شد، سرفه‌ای می‌کند و حالت متفکرانه‌ای به خود می‌گیرد و می‌گوید: «باید برای پنجره‌هایشان حفاظ نصب کنند. این طوری دسترسی به پنجره و وارد شدن از آنجا غیرممکن می‌شود. برای درهای ورودی هم باید قفل‌های مناسب تهیه کنند، درهای فلزی که حالت کشویی دارد یکی از موانع سارقان است.» کلمه سارقان را طوری ادا می‌کند که انگار فراموش کرده خودش هم یکی از آنهاست. او سپس ادامه می‌دهد: «باز کردن یا بریدن حفاظ برای دزدان ریسک زیادی دارد؛ هم سر و صدا ایجاد می‌کند و هم زمان می‌برد و ممکن است دیگران را باخبر کند. برای همین اگر این دو کار که گفتم انجام شود احتمال این که دزد به خانه کسی بزند کم است.»

هشدارهای متهم به پایان می‌رسد. به پرونده خودش برمی‌گردیم و این که چطور دستگیر شد: «من دیگر تابلو شده‌ام. بعد از چند سرقت وقتی شیوه دزدی‌ها را بررسی کردند فهمیدند این سرقت‌ها کار یک سابقه‌دار است. خب من هم پیشانی سفید بودم برای همین سراغم آمدند و مرا گرفتند. البته اولش انکار کردم ولی فایده‌ای نداشت یعنی همیشه همین طور است، آدم سعی می‌کند خودش را بیگناه نشان بدهد اما آخرسر مجبور است جرمش را گردن بگیرد. ای کاش واقعا آن کارها را نکرده و الان به جای این که دستبند به دست اینجا نشسته باشم، در خانه‌ام روی مبل لم داده بودم و استراحت می‌کردم.»

حالا این چیزها را هم باید بنویسی؟ این جمله خسرو پاسخی است به این سوال که چند فقره سرقت انجام داده است. وقتی از جواب دادن طفره می‌رود با نرمش با وی صحبت می‌کنم و بالاخره یک کلمه از زیر زبانش بیرون می‌کشم: «150»؛ این عدد فقط بخشی از سرقت‌های او است و خسرو وقتی می‌فهمد این را می‌دانم، به حرف می‌آید و می‌گوید: پس از 150 سرقت دستگیر شدم و مرا به زندان انداختند. هنوز حکم قطعی صادر نشده بود که در حبس حالم بد شد. مشکل قلبی دارم. رگ‌هایم گرفته است. شانس آوردم سکته نکردم و نمردم. در زندان که حالم بد شد مرا به بهداری بردند اما به مراقبت بیشتری احتیاج داشتم و پزشکی قانونی هم این را تایید کرد. برای همین به من مرخصی دادند تا در یک بیمارستان بستری شوم و خودم را درمان کنم ولی من همین که از زندان بیرون آمدم فرار کردم.

خسرو بعد از فرار از زندان حتی سلامت خودش را هم پیگیری نکرد و دوباره به صرافت افتاد که دزدی‌هایش را ادامه بدهد. او می گوید: «وسوسه سرقت من را رها نمی‌کرد. حرفه و شغل دیگری هم که بلد نبودم، برای همین دوباره دست به کار شدم. از 15 خانه دیگر دزدی کردم ولی اگر زیاد در تهران می‌ماندم دوباره دستگیر می‌شدم و به زندان می‌افتادم، برای همین راهی تبریز شدم. در آنجا ناشناس بودم و راحت‌تر می‌توانستم زندگی کنم، البته آن موقع هنوز به فکر زندگی سالم و به دور از دردسر نبودم. در آن شهر هم به فکر افتادم سرقت‌هایم را ادامه بدهم. به 10 خانه دستبرد زدم، نمی‌دانم چطور شد که رد‌پای مرا در آنجا پیدا و دستگیرم کردند.»

متهم در ادامه حرف‌هایش توضیح می‌دهد در مجموع از این سرقت‌ها 300 میلیون تومان به دست آورده اما بعد از صدور حکم باید همه این اموال را پس بدهد، ضمن این که جریمه هم بپردازد و حبس هم بکشد. به قول خودش مجبور است هم پیاز را بخورد، هم جریمه را بدهد و هم شلاق را تحمل کند: «آخر و عاقبت سرقت همین است. همه ما فکر می‌کنیم این بار دستگیر نمی‌شویم و هرچه پول به جیب بزنیم برای خودمان است اما آخرش وقتی گیر می‌افتیم خودمان را لعنت می‌کنیم که چرا دنبال یک شغل آبرومند نرفتیم.»

جمله آخر خسرو را با لحنی پرسشی به خودش تحویل می‌دهم: «چرا دنبال یک شغل آبرومند نرفتی؟»

«کاری بلد نبودم. از جوانی دنبال این نرفتم که حرفه و فنی یاد بگیرم. یک بخشی از این اشتباه تقصیر خانواده‌ام است. بیشتر جوان‌ها پدر و مادرهای خوبی دارند که نگرانشان هستند و آنان را وادار می‌کنند تا دیر نشده کار و کسبی یاد بگیرند، درس بخوانند و خلاصه کاری کنند که بعدها بتوانند با آن زندگی‌شان را بچرخانند اما بعضی والدین هم این طور نیستند. پدر و مادر من هیچ وقت به کارهایم اهمیتی نمی‌دادند. هیچ‌وقت راه درست زندگی را به من یاد ندادند و مجبورم نکردند به درس و کار بچسبم، برای همین به این راه افتادم، البته بعد از آن باز هم فرصت داشتم اما دو چیز باعث شد از خلاف دست برندارم. یکی همان وسوسه است که گفتم و دیگری سابقه‌دار شدنم. وقتی کسی سابقه‌دار شد دیگر به او کار نمی‌دهند. طرد می‌شود. اطرافیان و فامیل حاضر نیستند با او نشست و برخاست کنند. جوری می‌شود که آدم احساس می‌کند فقط یک مسیر دارد آن هم ادامه دادن راه قبلی است.» این حرف خسرو را نمی‌پذیرم و با او مخالفت مـی‌کـنـم. نـمـونـه‌هـای زیـادی وجـود دارد از افـراد سابقه‌داری که بعد از آزادی سالم زندگی کرده‌اند. متهم در پاسخ می‌گوید: «بعضی‌ها در زندان کاری یاد می‌گیرند. بعضی‌های دیگر خانواده‌هایشان از آنها مراقبت می‌کنند. عده دیگری هم که از همان اول اتفاقی مرتکب اشتباه شده‌اند وقتی آزاد می‌شوند تصمیم می‌گیرند به راه راست برگردند ولی من هیچ کدام از این شرایط را نداشتم.»

دوباره از ماجرای پرونده دور شده‌ایم. با یک سوال حرف‌های خسرو را به سمت دیگری برمی‌گردانم و از او می‌پرسم در هر سرقت چه چیزهایی می‌دزدیدید؟ جواب می‌دهد: «پول نقد، طلا، جواهر، ارز، چک و هر وسیله کم‌حجمی که می‌شد پول خوبی از آن به دست آورد. باند ما چند مالخر داشت که اموال مسروقه را به آنها می‌دادیم. البته زیر قیمت می‌خریدند ولی چاره‌ای هم وجود نداشت.»

مالخرها آن دسته از مجرمانی هستند که به اعتقاد پلیس چرخه سرقت را تکمیل می‌کنند. خسرو با این حرف موافق است و توضیح می‌دهد: «اگر مالخرها نباشند که دیگر دزدی کردن فایده‌ای ندارد. ما سرقت انجام می‌دادیم چون می‌دانستیم می‌توانیم اموال مسروقه را راحت بفروشیم و به پول تبدیل کنیم. البته مالخرها تنها نیستند، بعضی مردم هم ناآگاهانه به این به قول شما چرخه کمک می‌کنند. آنهایی که دنبال اجناس دست دوم و ارزان می‌گردند باید بدانند ممکن است خیلی از این کالاها مسروقه باشد. در واقع مالخرها اموال سرقتی را از ما می‌خرند، چون آنها هم مطمئن هستند برای اجناس‌شان مشتری وجود دارد، البته مشتری‌ها شاید ندانند آنچه که می‌خرند دزدی است اما به هر حال همان طور که گفتم به این چرخه کمک می‌کنند.»

خسرو لحظه‌ای مکث می‌کند و پیش از آن که در برابر سوال بعدی قرار بگیرد، می‌گوید: «هر جنسی که مهر و موم نداشت یا اجناس دست دومی که جعبه و کارتن ندارند و از طرفی قیمتشان هم پایین‌تر از حد معمول است به احتمال زیاد دزدی است.»

از متهم می‌خواهم به عنوان آخرین سوال، توصیه دیگری را برای پیشگیری از سرقت مطرح کند. او نگاهی بــه دسـتـبـنـدش مـی‌اندازد، دوباره سرفه‌ای می‌کند و می‌گوید: «به هر حال اگر زنده ماندم، نمی‌خواهم دیگر دزدی کنم. برای همین می‌گویم، آن موضوع لامپ و حفاظ را که تعریف کردم. حالا نکته مهم دیگر این است که آدم پول و طلای زیاد در خانه نگه ندارد، بعضی‌ها خانه‌شان را با بانک و صندوق امانات اشتباه می‌گیرند، مبالغ میلیونی پول نقد و تراول‌چک نگه می‌دارند یا به اندازه یک جواهرفروشی طلا در منزل می‌گذارند. اگر این کار را نکنند آن وقت چیز زیادی هم برای سرقت باقی نمی‌‌ماند و اگر دزد به خانه‌شان زد ضرر کمتری می‌بینند.»

ایـن آخرین توصیه خسرو است، هشداری علیه خودش. البته این بار مجدانه قصد دارد زندگی سالمی را تجربه کند، البته بعد از اتمام دوران محکومیتش و به قول خودش اگر قلبش کار دستش نداد و زنده ماند. او همراه سرباز محافظ از راهروی دادسرا عبور می‌کند تا دوباره سوار ماشین مخصوص شود و به زندان بازگردد.

داوودابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها