تابستان: یه توپ دارم قلقلیه...
ایادی: این جنگولک بازیها چیه درمیاری؟
تابستان: چی؟ چی گفتی؟ چی چی بازی؟
ایادی: جنگولکبازی!
تابستان: ای ول ! این بازی جدیده؟
ایادی: نه آقاجان، نه!
تابستان: خیلی خب باشه، چرا ناراحت میشی؟ خوشحال باش بخند!
ایادی: به چی بخندم؟
تابستان: به من که تابستونم، فصل گل و گلدونم!
ایادی: طبع شعرت منو کشته!
تابستان: چرا نکشه؟ خوب میکشه! بکش، بکش...
ایادی: ول کن بابا! تو خجالت نمیکشی؟ اصلا من نمیفهمم تو رو واسه چی درست کردند؟
تابستان: مگه من چمه؟ مگه من به تو چه کردم؟ اون زمستون خوبه که همهتون یخ میزنید؟ اون پاییز خوبه که همه تون افسردگی میگیرید یا اون بهار خوبه که... خوبه که... حالا...
ایادی: هان چی شد کم آوردی؟
تابستان: اصلا برو با وکیلم صحبت کن، من حرفی ندارم بزنم.
ایادی: برو بابا خودت رو لوس کردی. فصل از این مزخرف تر باز هم خودشه. چیه بابا! همهاش بیکار، بیعار، همهاش گرما،همهاش بوی عرق ای هواااار...
تابستان: مهم نیست. آدمهایی مثل تو باید هم منو دوست نداشته باشند. عوضش منو یه عالمه بچه دوست دارند و بیصبرانه انتظارم رو میکشند. همین برای من کافیه!
ایادی: ای بابا تابستون اون موقعی خوب بود که بچهها میتونستند برن توی کوچه بازی کنند. الان که بیچارهها همهشون توی آپارتمانها حبس شدند.
تابستان: آخه چرا؟
ایادی: چرا نداره. دیگه نه حیاطی هست، نه کوچهای هست. کوچهها همه شده پارکینگ، اگه پارکینگ هم نباشه اتوبانه. دقیقهای هشتصد تا ماشین ازش رد میشه. بعد میخوای مامانها بذارن بچهها برن توی کوچه هم بازی کنند.
تابستان: خب عیب نداره میرن کلاسهای مختلف، میرن استخر!
ایادی: ببین داری میری روی اعصابمها! آخه یکی به یکی میگه تابستون، بعد آدم بلند بشه بره کلاس! پس تکلیف اوقات فراغت چی میشه؟
تابستان: دوستم غصه نخور! به چیزهایی که داری فکر کن!
ایادی: به چی فکر کنم؟ به روزهای بلند بیخود تو که تموم بشو نیست؟ به این مامان باباها که گیر میدن آدم رو میذارن کلاس تقویتی ریاضی و علوم؟ به تجدیدهام؟
تابستان: ببین ! ببین ایادی جان! تو الان دیگه بزرگ شدیها! دیگه بچه نیستی!
ایادی: ولم کن ببینم. کی میگه من بزرگ شدم؟ کی میگه من بچه نیستم. اصلا من نمیخوام برم کلاس. 9 ماه درس خوندم دیگه خسته شدم. میخوام برم بازی. میخوام برم کوچه گل کوچیک! ولم کن...
تابستان: ای بابا! این بچه پاک از دست رفت. چیکارش کنیم؟ زنگ بزنم اورژانس؟
ایادی: برو بابا تو هم تا آدم میاد حرف بزنه میگی زنگ بزنم اورژانس، زنگ بزنم اورژانس. اصلا من اعتراض دارم. من به نحوه گذرانده شدن تابستان اعتراض دارم. من شکایت میکنم آقا. از تو شکایت میکنم. از کلاسهای تقویتی شکایت میکنم. اصلا من همه تابستانهای بچگیام رو از همه دنیا طلبکارم. من تابستون خوب میخوام. تابستون پر از بازی. تابستون پر از شیطونی. پر از بالا و پایین پریدن، پر از آتیش سوزوندن
تابستان: نگو، نگو دارم گریه میگیره.
ایادی: باید هم گریه کنی. باید هم ناراحت بشی. بعد میای جلوی من یه توپ دارم قلقلیه میخونی؟ نمیفهمی من چه خاطرات تلخی از این شعر دارم؟ اون زمانی که همه بچههای کوچه مون جمع شدن توی کوچه از این شعرها میخوندن من بیچاره باید مینشستم توی خونه تکلیف کلاسهای تقویتیام رو مینوشتم. بدم میاد از تابستون بدم میاد...
تابستان: بگو عزیزم، بگو خودت رو خالی کن.
ایادی: هیچ هم خودم رو خالی نمیکنم. اصلا من با تو حرفی ندارم. من از تو بدم میاد که بدم میاد...
تابستان: خب، باشه... حالا که تو اینقدر بدت میاد من هم از اینجا میرم. که اصلا جلوی تو نباشم. جلوی چشم تو نباشم. که تو هی منو ببینی ناراحت بشی. خداحافظ.
ایادی: آره برو... برو که جلوی چشمم نباشی. اعصابم خرد شده ای خدا! آخه آدم دردش رو به کی بگه؟
تابستان: رفتم بابا، رفتم...
ایادی (چند دقیقه بعد): کو؟ رفت؟ واقعا رفت؟ نه.. نه... کی گفت بره؟ کجا رفتی ؟ من تابستون میخوام. من تابستونو دوست دارم... کجا رفت؟ آخه چرا؟
تابستان: دیوانه است...
ایادی: تابستوووووووووووووووووووون!