سلام. من محمد هستم از تهران که این نامه را مینویسم. دلم میخواهد بیهیچ مقدمهچینی بروم سراغ اصل مطلب و درباره چیزی بنویسم که مثل غده راه گلویم را بسته است و نمیتوانم از آن با هیچ کس صحبت کنم.
2 سال پیش بود که دانشگاه قبول شدم. دانشگاه پیام نور ولی خب به هر حال دانشگاه بود. خیلی خوشحال بودم. فکر میکردم زندگیام یک جهتی گرفته و میتوانم آیندهام را براساس رشته تحصیلیام پایهریزی کنم. راستی این را هم بگویم من 21 سال دارم. خلاصه دانشگاه شروع شد و من پنجشنبه و جمعهها از صبح تا شب به دانشگاه میرفتم و البته حالا هم میروم خیلی روزهای خوبی بود. آدمهای جدید و به تبع آن دوستان جدید و فضای خوبی که تا به حال تجربهاش نکرده بودم. چند ماه که گذشت توجهام به کسی جلب شد. کسی که با هیچ پسری حرف نمیزد، با هیچ کس رابطه نداشت و خودش را به هیچ وجه قاطی شوخی و خندههای بچهها نمیکرد. او با همه فرق داشت. همه دلشان میخواست با او ارتباط بگیرند. خیلیها دنبالش افتادند اما او به هیچ کس کار نداشت و مثل هدفی دست نیافتنی برای همه ما جلوه میکرد. خیلی عجیب بود او واقعا مثل هیچ کس نبود. اوایل من هم مثل بقیه توجهم به همین چیزها جلب شد. برایم جالب بود که کسی اینقدر نسبت به جنس مخالف خودش بیتفاوت باشد و کاری به کار کسی نداشته باشد. جالب اینجا بود که بین دخترها هم دوستان زیادی نداشت و با همه رفت و آمد نمیکرد. چند ماهی گذشت و من برخلاف تصورم نمیتوانستم فکر او را از ذهنم بیرون کنم. هر روز که میگذشت بیشتر به او فکر میکردم و گاهی وقتها به خودم میآمدم و میدیدم بیصبرانه منتظرم تا پنجشنبه و جمعه از راه برسد و من به دانشگاه بروم تا او را ببینم. اوایلش خب واقعا این حس را جدی نگرفتم. بیشتر فکر میکردم یک نوع کنجکاوی است که معمولا در اطراف این جور دخترها برای ما پسرها به وجود میآید، اما هر چقدر صبر کردم دیدم این کنجکاوی نهتنها از بین نرفت بلکه شکل و شمایل دیگری به خودش گرفت. روزهای عجیبی بود. از یک طرف دلم میخواست یک جوری با او ارتباط برقرار کنم و از طرف دیگر میترسیدم به من جواب نه بدهد و همه چیز خراب شود. به همین خاطر تصمیم گرفتم صبر کنم و صبر کردم، اما با فرارسیدن تعطیلات تابستانی من تقریبا سه، چهار ماه دیگر او را ندیدم و طی این مدت واقعا حالم بد بود. نمیدانستم چه کار کنم. شمارهاش را هیچ کس نداشت. دوستان اطرافش هم به هیچ وجه حاضر نبودند شمارهاش را به کسی بدهند. خلاصه آن تابستان مثل یک قرن بر من گذشت و وقتی برای اولین بار بعد از این 3 ماه او را دیدم فهمیدم دیگر نمیتوانم بدون او زندگی کنم. به خاطر همین دست به دامن یکی از دوستهایش شدم و خلاصه بعد از چند ماه به کمک او توانستم توجه او را به خودم جلب کنم. هیچ وقت آن روزی را که بالاخره راضی شد با من صحبت کند از یاد نمیبرم. انگار همه دنیا را فتح کرده و به زیر سلطه درآورده بودم. هیچ وقت حرفهای آن روزش را فراموش نمیکنم. این که گفت من از آن دخترهایی نیستم که چند صباحی با کسی بخواهم دوست باشم و بعد بروم دنبال زندگی خودم. این که گفت اگر بخواهم با کسی ارتباط داشته باشم ترجیح میدهم این رابطه به ازدواج ختم شود نه چیز دیگر و این که گفت چند ماهی است دارد به من فکر میکند، اما برای این که مطمئن شود من همان کسی هستم که او فکر میکرده به زمان نیاز دارد و طی این زمان به هیچ وجه نمیخواهد اسم دوستی یا هر چیز دیگری روی او گذاشته شود. من تمام شرطهای او را پذیرفتم. و صبورانه صبر کردم. یک سال گذشت و بالاخره او به من پاسخ مثبت داد و نمیدانید در آن هنگام من چقدر خوشبخت بودم. برای من آنقدر مساله جدی بود که آن را با خانوادهام مطرح کردم و برای این که خیال او راحت شود که من در امر ازدواج جدی هستم و به هیچ وجه قصدم دوستی نیست، از مادرم خواستم با او حرف بزند. حتی خواهرم هم آمد و او را دید و توی صحبتهایش به نوعی رضایت خود و خانوادهام را نسبت به این مساله ابراز کرد. خلاصه که روزهای خیلی خوبی بود.
اما حالا چند ماهی است که ما با هم مشکل پیدا کردهایم. خب من هنوز سربازی نرفتهام، اما برای این که بتوانم زندگیام را کمی جلو بیندازم تصمیم گرفتم طی مدت تحصیل کار هم بکنم. او هم با این تصمیم خیلی موافق بود و مدام میگفت اگر یک کار خوب پیدا کنی خیال مادر من هم که از ماجرا خبر دارد راحت میشود و به خاطر همین من راحتتر میتوانم در برابر خواستگارانم مقاومت کنم، اما طی این یک سال هر چقدر تلاش کردهام، به هر دری که زدهام، هیچ فایدهای نداشته که نداشته. هیچ کاری پیدا نمیکنم. حتی رفتم و یک وانت خریدم تا با آن کار کنم، اما شهرداری و راهنمایی و رانندگی آنقدر بهم فشار آورد که عطایش را به لقایش بخشیدم. حالا بعد از گذشت این مدت او دیگر خسته شده. انگار یک جورهایی بریده است و من دارم او را از دست میدهم. نمیدانم چه کار باید کرد. چه راهی باید رفت. دستم به هیچ کجا بند نیست. شما بگویید من چه کنم؟