این هفته رفته‌ایم سراغ اولین‌های محمد صالح‌علاء

اسکی روی آتش

محمد صالح‌علاء شاید احتیاجی به معرفی نداشته باشد. همه کسانی که حتی برای یک بار بیننده برنامه پرمخاطب دو قدم مانده به صبح بوده‌اند که از شبکه 4 سیما پخش می‌شود. اجرای شیرین و دلنشین وی را که همراه با ادبیات گفتاری خاص و متفاوتی است، به خاطر دارند و احتمالا «به قول خود صالح‌علاء» با آن زلف گره زده‌اند. مرغزار زندگی صالح‌علاء رنگارنگ از حضور گل‌های معطر هنرهای متفاوت است. او تا توانسته تاختی سراغ هر هنری رفته و دست به سینه در مقابل آنها ادای احترام کرده و از هر یک خوشه‌ای چیده و در کوله‌بار خویش اندوخته. بازیگری تئاتر و سینما و تلویزیون، اجراهای رادیویی و تلویزیونی، نمایشنامه‌نویسی، کارگردانی و تهیه‌کنندگی، قصه‌نویسی و ترانه‌سرایی، همه و همه هنرهایی است که او خود را با آنها آراسته و زینت داده است. به همه اینها اضافه کنید اخلاق گرم و خودمانی و صمیمانه‌ای را که از او شنیده بودیم و هنگام گفتگو شاهدش بودیم. محمد صالح‌علاء متولد سال 1331 شهر اراک است. لیسانس بازیگری و کارگردانی از دانشکده هنرهای زیبا و فوق‌لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی دارد. آغاز فعالیت هنری او از سال 1347 با قصه‌نویسی، نمایشنامه‌نویسی و ترانه‌سرایی شروع و با ساخت تله‌تئاتر و فیلم برای تلویزیون و اجراهای رادیویی ادامه پیدا کرد. او در حال حاضر اجرای موفق «دو قدم مانده به صبح» را به عهده دارد.
کد خبر: ۲۶۰۳۰۳

اولین رویارویی با دنیای هنر؟

دو سه سال بیشتر نداشتم که یک روز به همراه مادرم رفتیم منزل همسایه. خانه بزرگی داشتند که حیاط بسیار بزرگی هم داشت. همه میهمانان دور تا دور حیاط نشسته و منتظر اجرای مراسم بودند. در این مراسم نمایش هم اجرا کردند. لباس‌های رنگی (بیشتر سرخ‌رنگ)‌، چهره‌های بزک کرده، حرف‌های عجیب و غریبی که می‌زدند و ... همه را به خنده وامی‌داشت، اینها همه در ته ذهنم مانده و مخصوصا یادم هست یکی از خانم‌های مسن فامیل نقش دکتر را بازی می‌کرد. خلاصه که نمایش مضحک بسیار خنده‌آوری بود. این اولین بار بود که با جادوی نمایش آشنا شدم و آلوده این جهان تمثیلی و خیالی شدم و چون از کودکی اهل خلوت و خیال بودم و دائما با خودم خیال‌بازی و رویاپردازی می‌کردم، خیلی زود با این دنیای خیالی هم ارتباط برقرار کردم.

اولین شغلی که در کودکی به آن علاقه‌مند بودید؟

قضاوت. یادم هست دوست داشتم قاضی بشوم، فقط برای این که با مردم گرفتار و در بند احساس همدردی می‌کردم. حالا ریشه‌اش از کجا آب می‌خورد یا از کجا می‌دانستم زندانی وجود دارد یا تنبیهی یا قاضی، نمی‌دانم؟! همه اینها در ذهنم ابری و غبار گرفته است.

با وجود این علاقه‌مندی چطور به سمت نمایش کشیده شدید؟

جادوی نمایش پیش‌ پیش سرنوشت مرا پیش‌بینی کرده و رقم زده بود. وارد مدرسه که شدم باز با نمایش برخورد کردم. نمایش‌هایی مثل نمایش «رستم و سهراب» که بسیار اغواکننده بود. وقتی به دبیرستان رسیدم دیگر خودم وارد گروه نمایش شده بودم. بازی می‌کردم و حتی کارگردانی.

اولین تجربه بازیگری؟

اولین بازی‌هایم مربوط به نمایش‌های دوران دبیرستان است. ازجمله نمایش شیخ صنعان که فعلا یادم می‌آید.

اولین تجربه‌های نمایشنامه‌نویسی؟

در همان دوران دبیرستان نمایشنامه‌نویسی را شروع کردم و بیشتر در حوزه‌های فرهنگی و جمال‌شناسی کار می‌کردم. معمولا هم متون قدیمی مثل خسرو و شیرین نظامی گنجوی و... را دراماتیزه و بازنویسی می‌کردم. نمایش «توصیه» و «خسرو و شیرین» از اولین کارهای من در این دوران است. گاهی هم از نمایشنامه‌های خارجی اقتباس می‌کردم یا از داستان‌های نویسندگان ایرانی... .

اولین کارگردانی؟

کارگردانی تئاتر را هم از دبیرستان شروع کردم. معمولا نمایش‌هایی که می‌نوشتم خودم کارگردانی می‌کردم مثل همان نمایش «توصیه» و «خسرو و شیرین.» جالب این که بعد از اجرای «توصیه» در دبیرستان یکی از کارگردان‌های تلویزیونی با من تماس گرفت و گفت این نمایش برای اجرا و ضبط تلویزیونی درخواست شده، بنابراین آن را برای دومین بار و البته این بار برای تلویزیون آموزشی (سرای ژاله)‌ در 3 پرده و با 36‌پرسوناژ کارگردانی کردم.

اولین تجربه‌های بازیگری، نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی به صورت حرفه‌ای؟

تجربه و سلیقه زیادی در بازی در تئاتر حرفه‌ای ندارم چون اصلا علاقه‌ای به بازیگری نداشتم. فعالیت‌های من بیشتر در حوزه نمایشنامه‌نویسی و کارگردانی بود.

اولین کارهای حرفه‌ای‌ام در این دو حوزه مربوط به اوایل دوران استخدامم در تلویزیون بود. یعنی سن 20 یا 21 سالگی. تله‌تئاترهای «درونمایه یک احساس»، «تک‌گویی» و «اسکی روی آتش» از اولین نمایش‌هایی بود که نوشتم و کارهایی را هم کارگردانی کردم که اولین آنها «باغ آرزوها» نوشته پرویز بشردوست بود.

اولین نقشی که در یک تئاتر ایفا کردید به عنوان یک نقش جالب و خاطره‌انگیز؟

در 18 سالگی نقش پدر آقای جمشید مشایخی را بازی کردم. (البته با گریم)‌

اولین خاطره‌ای که از این دوران در ذهنتان مانده؟

خاطره بامزه‌ای که از دوران نمایشنامه‌نویسی‌ام در دبیرستان به یاد دارم برمی‌گردد به یک روز سرد و برفی زمستانی و نمایشنامه‌نویسی برای رادیو. آن موقع رادیو رسانه ارجمند و پرطرفداری بود و عیارش نمایشنامه‌هایی بود که جمعه‌ها بعدازظهر پخش می‌شد و مخاطبین زیادی داشت و هنرپیشه‌های بزرگی مثل آقایان اکبر مشکین، سارنگ و... آنها را اجرا می‌کردند. من هم یک روز نمایشنامه‌ای نوشتم و بردم رادیو تا اگر پذیرفته شد آن را برای بعدازظهر جمعه اجرا کنند. دبیرستان ما پشت مجلس بود و استودیوی رادیو، میدان ارگ و این مسیر را من پیاده می‌آمدم. ساختمان رادیو و سازمان دادگستری جنب هم بود و ورودی‌شان یکی بود و به همین خاطر ورود به آن بسیار سخت بود. دم در اتاقکی بود و آقایی که آنجا نشسته بود، مطالب را می‌گرفت و به رادیو تحویل می‌داد.

آن روز هوا سرد و برفی بود. به اتاقک دم در که رسیدم، دو نفر کنار چراغ علاءالدین و پای بساط کتری قوری نشسته بودند و مشغول چای خوردن و گفتگو بودند. یک نفر از آنها وقتی مطلب را از من گرفت رو کرد به نفر دوم و به او گفت: «اینو می‌بینی؟ این بیچاره باباش علیله! نمایشنامه رو می‌نویسه و می‌ده دست این بچه که توی این برف و بوران بیاره رادیو.»! از این حرف هم خیلی ناراحت شدم و هم خیلی متعجب. ناراحت از این که دوست داشتم خودم را بشناسند به عنوان یک نمایشنامه‌نویس نه پدرم را و متعجب از این که این چه سناریو و داستان عجیب و غریبی است که سرهم کردند «باباش علیله و...» از کجا این حرف‌ها را درآوردند نفهمیدم! بابای من از خودم هم سالمتره!

اولین بار که شعر گفتید؟

از کودکی شعر می‌گفتم، اما از همه پنهان می‌کردم. خیلی می‌ترسیدم دیگران بفهمند شعر می‌گویم. یک بار کلاس سوم ابتدایی شعری گفتم راجع به آینه. یکی از همکلاسی‌هایم که شعر را دید گفت: «خوش به حالت محمد! تو آینده‌ات معلومه، «شاعر می‌شی.»

و اولین بار که سراغ ترانه رفتید؟

از دوران دبیرستان شروع کردم به ترانه نوشتن، اما چون قراردادم با کمپانی‌ای که برای آنها ترانه می‌سرودم این بود که اسم و امضایی از من پایین ترانه نباشد تا سال‌های سال کسی نمی‌دانست که من ترانه می‌گویم. تا زمانی که ترانه‌های قجری من که زبان خاصی هم داشت خیلی سر و صدا به پا کرد و همچنین ترانه شازده خانم و حضرت عشق که منجر به فاش شدن نام من به عنوان سراینده آنها شد.

از اولین ترانه‌هایتان که به آن علاقه خاصی دارید؟

ترانه «زائر» که در 21 سالگی آن را سرودم و توسط یکی از خوانندگان هم اجرا شد. موسیقی آن هم کار آقای ناصر چشم‌آذر بود. (البته این را اضافه کنم که روی موسیقی ترانه را نوشتم)‌

اولین لحظات سرودن آن؟

توصیفش ممکن نیست. درست مثل وقتی که عاشق می‌شوی و نمی‌توانی احساست را در قالب کلمات بیان کنی، نمی‌توانی لرزیدن دست و پا و دست را توضیح بدهی.

یک چینی می‌گوید: «آدم وقتی ترانه می‌گه احساس شاهزادگی می‌کنه» اما به نظر من توصیف آن لحظه جادویی (لحظه‌ای که ترانه می‌گویی)‌ نشدنی است.

برای سرودن این ترانه موسیقی را از آقای چشم‌آذر گرفتم و رفتم شمال. روز اول آن را با یک کاست گوش کردم اما چیزی دشت نکردم. روز دوم نت و ریتم و موضوع دستم آمد و اولین کلمه که در ذهنم نقش بست و بر زبانم جاری شد خود به خود تا به آخر رفت و ترانه همانجا و همان‌وقت جان گرفت.

اولین استاد؟

من هیچ مربی و استادی نداشتم. خیلی خودرو بودم و به شکل علف هرز رشد کردم تا زمانی که حرفه‌ای شدم (با تعریف خودم از حرفه‌ای بودن)‌ بعد از این که مدت‌ها در تئاتر کار کردم و به قول معروف سری تو سرها درآوردم، وارد دانشکده هنر شدم و آنجا در رشته هنرپیشگی و کارگردانی از محضر اساتید بزرگی همچون استاد حمید سمندریان فیض بردم و چیزهای زیادی از ایشان آموختم.

اولین جایزه‌ای که گرفتید؟

اولین جایزه‌ام را در دوران دبیرستان برای دکلمه‌خوانی گرفتم و بعد هم در همان دوران در حوزه‌های مختلف جوایز زیادی گرفتم اما اولین و مهم‌ترین جایزه‌ای که برای کارهای حرفه‌‌‌ای ام گرفتم، جایزه «جام سیمین» بود برای تئاتر «اسکی روی آتش» از جشن هنر شیراز به عنوان بهترین طراح.

اولین بزرگداشت؟

در خانه هنرمندان و به همت آقای علی دهباشی (مدیر مجله بخارا)‌

اولین نوآوری در تئاتر؟

ساخت تئاتری در 3 دقیقه که اولین و کوتاه‌ترین تئاتر ساخته شده در دنیا بود و خبرگزاری‌های دنیا خیلی به خاطر آن هیاهو به پا کردند.

اولین‌بار که صدای خودتان را از رادیو شنیدید؟

برایم غریب بود. باور نمی‌کردم صدای من باشد. «این منم؟»!، «این صدای من است؟»! اینها جملاتی بود که اولین بار با تعجب به زبان آوردم.

اولین بار که تصویر خودتان را از تلویزیون دیدید؟

به نظرم رسید چه با مزه! چقدر لاغرم! و خیلی خجالت کشیدم. (آخر آن وقت‌ها خیلی لاغر بودم)‌.

اولین حسی که پیدا می‌کنید وقتی از شما تعریف می‌کنند (مخصوصا در دو قدم مانده به صبح)‌؟

خیلی‌خیلی خجالت می‌کشم، باور کنید واقعا خجالت می‌کشم.

و اولین احساس بعد از این که از شما انتقاد می‌کنند؟

خیلی ناراحت می‌شوم و توی لاک خودم می‌روم و البته سعی می‌کنم خودم را اصلاح کنم.

ما برای یک ملت برنامه اجرا می‌کنیم و میلیون‌ها بیننده داریم و این بسیار طبیعی است که کسانی از نحوه اجرا یا ریخت ما یا صحبت کردن‌مان خوششان نیاید اما برای من اصلا طبیعی نیست،‌ ناراحت می‌شوم و سعی می‌کنم همانی بشوم که دیگران می‌‌خواهند.

اولین دستمزد؟

هزار تومان بابت فروش یکی از ترانه‌هایم گرفتم. (من ترانه‌هایم را بدون نام خودم می‌فروختم)‌

با اولین دستمزدتان چه کردید؟

کتاب خریدم.

اولین پول زیادی که دریافت کردید؟

باز هم برای فروش یکی از ترانه‌هایم بود ولی‌ آن‌قدر زیاد بود که توانستم با آن یک موتور هوندا بخرم و موتورسواری کنم.

اولین مطلبی که در جایی چاپ شد؟

شعری بود که در روزنامه آیندگان (ضمیمه ادبی )‌ به چاپ رسید که بسیار هم تاثیر‌گزار بود و بعدها اثر آن را در نوشته‌های دیگر می‌دیدم.

چه تاثیری؟

مجله زن روز صفحه‌ای داشت که هر هفته قصه‌ای در آن به چاپ می‌رسید با نام «برسر دوراهی» یک‌بار در یکی از همین قصه‌ها آورده بود: «وقتی فریدون رفت، دختر سرش را گذاشت روی دیوار چشمانش را بست و یاد شعری از صالح علاء افتاد؛ «می‌خواهم خواب ببینم/ خواب ببینم که سید‌سبزپوش از آن باغ بزرگ برایم آلاله می‌چیدند/ و...» این همان شعری بود که در آیندگان به چاپ رسید.

اولین احساس بعد از دیدن روزنامه‌ای که شعرتان را چاپ کرد؟

خیلی‌خیلی خوشحال شدم و چند تا از آن روزنامه خریدم و خوشحالی من دو چندان شد وقتی دیدم بالای شعر نوشته شده: «یک شعر تازه و چاپ نشده از محمد‌صالح علاء!!!» این جمله را معمولا برای آدم‌های حسابی‌ها می‌نویسند نه برای کسی که اولین شعرش را چاپ می‌کنند و اصلا تا به حال شعری نداشته چه رسد به شعر تازه و چاپ نشده!!!

اولین کتابی که خواندید؟

شاید باورتان نشود کتاب «فلسفه شرق.»

یک روز مادرم به پدرم گفت: «تولد محمده براش یک هدیه بگیر» فردای آن روز پدرم از سر کار که برگشت یک کتاب قطور داد دستم و گفت: «تولدت مبارک.»

مادرم با عتاب گفت: «این کتابو برا خودت گرفتی»!!! من اما خیلی خوشحال شدم و با ذوق و شوق کتاب را ورق می‌زدم ولی هر چه سعی کردم نتوانستم از آن سر دربیاورم. آخر یک بچه دبستانی چه می‌داند شرق کجاست یا بدتر از آن فلسفه چیست؟!

اولین شاعری که با او آشنا شدید و جذب‌تان کرد؟

یدالله رویایی و بعد هم اخوان ثالث

اولین شاعری که جذب‌تان کرد؟ (شعرای قدیم)‌

نظام گنجوی

اولین شاعر برگزیده‌تان؟

مولوی

‌اولین خواننده منتخب شما؟

«باب مارلی» در موسیقی رگی

اولین هنری که انتخاب می‌کنید؟

تئاتر و ترانه

اولین الگوی شخصیتی؟

برادرم (حسین آقا)‌

اولین شخصیت تاثیرگزار داستانی؟

راسلی‌نگوف در جنایات و مکافات داستایفسکی

اولین دوست دبستان؟

یوسف نوری

اولین چهره موفقی که به نظرتان می‌آید؟

فیلسوف بزرگ سید‌حسین نصر (که الان در آمریکاست)‌

اولین شکست در زندگی؟

من هرگز شکست نخوردم. یادم نمی‌آید در هیچ کاری توی زندگی شکست خورده باشم.

اولین پیروزی مهم؟

پیروزی و موفقیت زیاد داشتم ولی مهم‌ترینش استخدام در تلویزیون به عنوان کارگردان بود.

اولین و مهم‌ترین آدم‌های تاثیرگزار در زندگی؟

پدر و مادرم. (در زمینه‌ هنری هیچ ‌کس)‌.

اولین نمره تک؟

درس ریاضی در دبیرستان.

اولین کار عجیب و غیرمترقبه؟

اولین استادی بودم که نمره 21 به یکی از دانشجویانم دادم. (کارش فوق‌العاده بود)‌

اولین پشیمانی؟

به خاطر همین نمره 21 بود. چون بعد متوجه شدم آن خانم دانشجو سرم را کلاه گذاشته و کار خودش نبوده.

اولین آدم وارسته‌ای که دیدید؟

پدرم.

اولین تصمیم‌ مهم زندگی.

ازدواج با همسر

اولین کسی که مسیر زندگی‌تان را عوض کرد؟

همان خانم مسنی که در حیاط همسایه نمایش بازی می‌کرد و با نقشی که ایفا کرد مرا جذب جادوی نمایش نمود.

اولین گفتار و رفتاری که شما را ناراحت و عصبانی می‌کند؟

توهین، این همیشه نصیحت پدرم بود که نسبت به همه چیز در دنیا اهل مسامحه و تساهل باشید جز توهین و اهانت.

اولین چیزی که به روحتان تازگی و طراوت می‌بخشد؟

نگاه کردن به آسمان.

اولین بار که احساس تنهایی کردید؟

تا قبل از ازدواج همیشه احساس تنهایی می‌کردم البته الان هم گاهی دچار این احساس می‌شوم. اما تا آنجا که یادم می‌آید همیشه یک کودک تنها و با احساس بودم و همین تنهایی و احساس تنهایی مرا آنقدر خیال باز کرد. چند وقت پیش عکس کودکی‌ خودم را دیدم خیلی گریه کردم به حال غربت و تنهایی خودم که حالا توی عکس هم آن را احساس می‌کردم.

اولین ویژگی مثبت اخلاقی (از نظر شما)‌؟

ادب.

اولین پشتیبان؟

خداوند متعال.

اولین ماجراجویی‌ها؟

اوووو...ه، تمام کارهای من سرشار از ماجراجویی بود، مثلا شرکت در مسابقات رانندگی.

اولین روز مدرسه؟

بشدت ترس و دلهره داشتم و بغض کرده بودم.

اولین بار که ناامید شدید؟

هیچ‌وقت ناامید نشدم.

اولین رویایی که به حقیقت پیوست؟

همه کارهایی که کردم و الان می‌کنم رویاهای من بوده.

اولین رویایی که به حقیقت نپیوست؟

ندارم.

اولین حیرت؟

حیرت همیشه با من بوده و هست. اول و آخر ندارد.

اولین کشف درونی؟

در همان کودکی فهمیدم که خیالاتی دارم که اگر عملی شود احتمالا اسمش هنر است.

اولین حسرت؟

شاید این باشد که چرا پدر و مادرم دارند پیر می‌شوند.

اولین نکته مهم در اجرا؟

جذابیت و این‌که مخاطب را حیرت زده کند.

اولین چیزی که ابتدای هر روز توجه‌تان را به خود جلب می‌کند؟

تازگی و نو بودن همه چیز. احساس می‌کنم همه چیز را برای اولین‌بار می‌بینم. آسمان، درخت، زمین و... و حیرت سراپای وجودم را می‌گیرد.

اولین گریه؟

این که شغل منه! از بچگی دائم در خلوت خودم در حال گریستن بودم.

اولین شک و تردید؟

گفتنی نیست. یک جور شک فلسفی که در هر دوره زندگی نسبت به جهان و مسائل پیرامونش در ذهن آدمی شکل می‌گیرد. یک شک مستمر و دائمی.

اولین شهری که برای مسافرت تابستانی انتخاب می‌کنید؟

نشتاورد در مازندران.

اولین بار که در اجراهایتان از ادبیات خاصی استفاده کردید (مثل ادبیات اجرایی دو قدم مانده به صبح)‌

نقطه شروع ندارد. همیشه گفتار و نوشته‌هایم شبیه خودم بوده. همیشه همین‌جور به جهان و اطرافم نگاه می‌کردم و همیشه هم از همین اصطلاحات و تعابیر استفاده می‌کردم درست مثل عادات گفتاری همه مردم.

اولین بار که همسرتان را دیدید؟

اولین‌ بار به عنوان همکار و در یک جمع خانوادگی.

دومین بار سوار ماشین ایشان شدم (به طور اتفاقی)‌.

سومین بار رفتیم محضر.

اولین معیار برای انتخاب رئیس‌جمهور؟

شبیه خودم باشد یا شبیه خودمان.

اولین بار که رای دادید؟

یادم نیست.

اولین شعار انتخاباتی که در این 30 سال توجه‌تان را جلب کرده؟

هیچ‌ کدام.

اولین کاری که می‌کنید (اگر رئیس‌جمهور شوید)‌؟

امکان ندارد من رئیس‌جمهور شوم.

اولین انتخاب شما (اگر کاندیداها هنرمند باشند)‌؟

محال است هنرمندان کاندیدای ریاست‌ جمهوری شوند. هیچ ‌کدام.

اولین مشکل جامعه ما؟

مشکل اخلاقی. اگر جامعه اخلاقی باشد همه کارها درست می‌شود، علم و اندیشه و هنر تولید می‌شود. ما به یک بازگشت اخلاقی نیاز مبرم داریم. برگردیم و به دوران 8 سال دفاع مقدس نگاه کنیم که جامعه در اوج اخلاق خودش بود.

اولین چیزی که روی یک کاغذ می‌نویسید؟

بسم‌الله الرحمن الرحیم.

اولین تصویری که روی یک کاغذ خواهید کشید؟

چند پوتین که توی آنها شمعدانی کاشتم.

فاطمه مرادزاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها