نام محفوظ: آره خب، صفحه خودتونه، هر چی خودتون دوست دارین میتونین چاپ کنین. من کیام که بخوام اعتراض کنم و بگم چرا به من بها نمیدین! لابد قابل بها دادن نیست چیزایی که مینویسم؛ اونایی که چاپ میشه هست! به هر حال من هیچ وقت نخواستم اسمم رو اون وسطها بنویسین. اگرم نامهای دادهم و چیزی گفتم دنبال نظر شما بودم ولی مثل اینکه اشتباه کردهم. ببخشید که «اینباکس» شما رو اشغال کردم. سعی میکنم آخرین باری باشه که ایمیل میدم.
آره خب، چشمای خودتونه. هر چی رو دوست دارین میتونین ببینین و بخونین. من کیام که بخوام بگم بفرمایین این موهای بدبخت بیچاره فلکزدهی ایوااااای، ایهوااااار، ایداااااد ز بیدادِ زبون منو هم مشاهده بفرمایین!! حالا شماره پیشی که نظرم رو چاپ کردهم، نمیخونی، حداقل اون قانونای تلگرافخونه رو یه نیگا بنداز دیگه بابااااااجوووون! ایواااای، ایهوااااار!
بدون نام: ...یه چیزی بگم، قول میدهی که ناراحت نشی؟ (احساس که نیست، پر قناریه)! نمیدونم چرا همهش فکر میکنم نوشتههای «نرگس» حاصل فکر مهربان جون منه؟ چرا؟
هههههه! چون فرق بین حرف زدن بر اساس «فکر کردن» و «گمان کردن» رو نمیدونی! حداقل یه اسم دیگه میگفتی که عکسش چاپ نشده باشه، باز یه چیزی! خیالت راااااحت، من از این چیزا ناراحت نمیشم.
حسین عابدی از امره: همیشه به این فکر میکردم که چرا بلبل در قفس با وجود لانهای زیبا تخم نمیگذارد. بعدها فهمیدم که نمیخواهد اسارت را برای فرزندانش به ارث بگذارد...
بدون نام: زندگی را میتوان دید؛ پس آنگونه که دوست داری ببین. زندگی را میتوان ساخت؛ پس آن را استوار بساز. زندگی را میتوان چشید؛ پس آنطور که شیرینتر است بچش. زندگی همان اراده توست...
خاطره از مشکینشهر: ...دلا ای دل دیوونه/ کی پس قَدرِت رو میدونه؟/ برو فکر خودت باش و نگو وای/ سر پاسی شلوغه های و ای وای( !حالا فردا نیای بگی «بلد نیستی شعر بگی» آبروم رو پیش دوستام ببری...)!
من مخلص شعر شمام هستم این هوا! اینم دو تا اتم هیدروژن... با هم ترکیب بشن چی میشه؟!! آب؟ آبرو؟ آبکی؟ کییییی؟ چیییی؟ هان! اِ...؟ کجا اصلا؟( !!چی میگم من؟! زده به سرم من)!
نیلوی تنها از نکا: درسته فاصلهها زیاد شده اما من همچنان منتظرت میمانم... تو بهاری، آری، خویش را باور کن!
امید از گنبد کاووس: ...تمام شبهای من در تو خلاصه میشد و چشمهای پر اشکم به دنبال تکستارهام در آسمان میگشت. ستارهای که هر شب پُرفروغتر میشد و شوقی از وصال را در خود جای داده بود...
یه دختر عشق ورزش: میدونم دیگه من رو فرستادی جزء اخراجیها و دوست نداری حتی نامهمو از پاکت بیاری بیرون اما اگه قراره این آخرین نامهم باشه و دیگه نامههامو نخونی و یه راست بریزی تو آشغالا لطفاً این آخری رو بخون و آخرین توضیحاتم رو بشنو. تو که میدونی من که اهل کپی کردن نبودم... من اغفال شدمحسابی! امان از رفیق ناباب و خاله نارفیق...!
هوووومممم! توضیحات قانع کننده بود. ختم دادگاه اعلام میشود! متهم از این پس حواسش را جمع کند که وقتی رفیق نارفیق از کار درمیآید قبل از رفاقت رفیق و نارفیقش را خوب بشناسد (چی گفتم؟ رفاقتا قاطی شد)!
نیلوفر خوب 18 ساله از لنگرود: ...آرامش روزهایم را در روِیاهای ناتمام تو جستوجو میکنم ولی افسوس که روِیاهایت تمام شده. دنبال سرپناهی میگردم برای شعرهای خیسم؛ حیف که اینجا بند رختی نیست...