شب بعد از تموم شدن نماز، برنامه پسرک این بود که با پیرمرد همسایه که مسیرش از همون کوچه بود، به خونه برمیگشت. البته به همه گفته بود که برای کمک کردن به پیرمرد باهاش میاد، اما کسی نمیدونست که از تاریکی میترسه! حتی دوستاش.خیلی سعی کرده بود که به ترسش غلبه کنه و یه شب خودش تنهایی از اون کوچه برگرده خونه اما نشده بود یا شاید جراتش رو نداشت. خیلی ناراحت بود و مدام خودش رو سرزنش میکرد. «پسر جون تو دیگه 10 سالته، بزرگ شدی، واسه چی میترسی؟ اگه بچهها بفهمن...»
چند بار با خودش قرار گذاشته بود که تنهایی از اونجا بره، چند دفعه بعد از نماز از خدا خواسته بود تا کمکش کنه ترسش بریزه. اما...
یه شب مثل هر دفعه جلوی در مسجد وایساده بود و منتظر پیرمرد اما هرچه صبر کرد، خبری نشد. رفت و داخل رو نگاه کرد. هیچ کس نبود. حالا باید چه کار میکرد؟
به فکر فرو رفت. انگار یه نفر بهش گفت: پسر امشب وقتشه، برو جلو و نترس. برو به امید خدا. آره درسته وقتش بود که ترس رو تو وجودش بشکنه. به سمت کوچه باریک رفت و وقتی رسید یه نگاهی به آخرش انداخت و نفس عمیقی کشید. به نظرش اومد که خیلی هم ترسناک نیست، خیلی هم تاریک نبود.
تصمیمش رو گرفت. باید میرفت «بسمالله الرحمن الرحیم» و بسرعت شروع کرد به دویدن. فقط روبهروشو نگاه میکرد. وسطای کوچه رسیده بود. احساس قدرت و غرور میکرد. سرعتش رو کم کرد و آخرای کوچه شروع کرد به راه رفتن و یکبار برگشت و پشت سرش رو دید و زیرلب زمزمه کرد «خدایا شکرت.»
از اون شب به بعد خودش تنهایی میرفت و برمیگشت و گاهی هم با پیرمرد میآمد. البته فقط برای رضای خدا.
رضا بداقی