ژانت دختر مرموزی است- این ماجرا؛

گوری در انتظار جسد

نویسنده: ادوارد د. هوخ مترجم: سهراب برازش قسمت پایانی
کد خبر: ۲۵۴۵۶۲

خلاصه قسمت اول: استو هامپتون، خبرنگار تلویزیون، در سفری تفریحی سر از منطقه‌ای سرسبز و دور از جاده اصلی در می‌آورد که بسیار برایش جالب است. برای تعمیر ماشینش با تعمیرکاری که از اهالی آن منطقه (راندم کرنرز) است آشنا می‌شود. تعمیرکار هری نام دارد. در حین گفتگویش با او سر و کله دختر جوان و زیبایی پیدا می‌شود که برای خرید به آنجا آمده است. اسم دختر ژانت جیسون است. سنگینی بار دختر بهانه‌ای است که هامپتون او را تا خانه‌اش همراهی کند. پدر و مادر و عموی دختر جوان سه سال پیش به قتل رسیده‌اند و او آنها را در نزدیکی خانه‌شان به خاک سپرده است. او قصد دارد قبرستان کوچک خانوادگی‌اش را به هامپتون نشان دهد. پایان داستان را در این شماره می‌خوانیم:

ژانت و هامپتون به وسط‌های جنگل رسیدند. انبوه درختان اجازه نمی‌داد هامپتون آسمان ابری را ببیند. گاهی می‌ایستاد و نفسی تازه می‌کرد اما ژانت جیسون همچنان سرحال و تازه‌نفس بود.

بالاخره ژانت ایستاد و یکی از انگشتانش را روی دهانش گذاشت. مثل کسی که قصد دارد وارد کلیسا شود. آهسته گفت: رسیدیم.

نور چراغ‌قوه به هامپتون کمک می‌کرد تا از لابه‌لای سبزه‌ها و علف‌ها زمختی سنگ قبرها را ببیند. کمی نزدیک‌تر رفت. آن‌قدر که توانست نام‌هایی که روی سنگ‌ها حک شده بود را بخواند.

هنری جیسون، پدری مهربان آنا جیسون، مادر عزیز روبرت جیسون، عموی وفادار.

تاریخ فوت آنها نیز روی سنگ حک شده بود، 3 سال پیش و هر سه در یک زمان .پدر و مادر در آستانه 40 سالگی و عمویش یک سال از آنها کوچک‌تر.

هامپتون پرسید: چه کسی آنها را به قتل رساند؟

من یا شما، یا همه ما، تا حالا فکر کرده‌اید که یک جنایت می‌تواند حاصل دست‌های بسیاری باشد؟

هامپتون گفت: حرف‌های فلسفی می‌زنید. من فقط پرسیدم چه کسی آنها را کشت؟

قاتل یکی از اعضای خانواده بود.

آن موقع تو چند سالت بود؟

تابستان آن سال هفده ساله می‌شدم.

پس یکی از اعضای خانواده آنها را به قتل رسانده؟

درسته.

یعنی ابتدا یکی از آنها دو نفر دیگر را کشته، بعد خودکشی کرده؟

میشه گفت.

چه کسی آنها را دفن کرده؟

من!

تنهایی؟

بله، آنها را یکی یکی با چرخ دستی آوردم. برایشان دعا خواندم و به خاک سپردم.

که این‌طور. بهتر است تا باران شروع نشده برگردیم.

ژانت به آسمان که نور خاکستری رنگش را از پس برگ‌ها می‌تاباند نگاه کرد و گفت: آنجا جایی هست که می‌توانیم از باران در امان بمانیم. سپس با نور چراغ قوه او را به طرف تخته‌سنگی که بالای تپه‌ای قرار داشت ، هدایت کرد.

هامپتون شگفت‌زده گفت: واقعا مثل یک غار است.

غار که نه. مثل یک پناهگاه است. عمق آن ده قدم بیشتر نیست. از اینجا می‌توانیم هر سه قبر را ببینیم.

چرا می‌خواهی آنها را ببینی؟

چون معتقدم که باید به مرده‌ها احترام گذاشت. مهم نیست که آنها در زنده بودنشان چطور آدم‌هایی بودند.

برق، فضای تاریک مقابل آنها را ناگهان روشن کرد و بلافاصله پشت سرش صدای رعد که با باران سیل‌آسا همراه بود. با صدای هولناک دومین رعدو برق چنان رنگ از چهره ژانت پرید که شبیه جادوگرها یا شاید قاتل‌ها شد، اما بلافاصله به حال قبل بازگشت و دوباره همان دختر جوان ‌ ژانت جیسون شد.

هامپتون با بی‌علاقگی پرسید: اغلب با یک مرد به اینجا می‌آیید؟ اکنون همسرش سالها از او دور بود، در یک دنیای دیگر.

فرقی برایتان می‌کند؟

نه.

اگر شما را بکشم چطور باز هم فرقی برایتان نمی‌کند؟

صدای رعد و برق از لابه‌لای برگها به گوش می‌رسید، هامپتون گفت: شما هیچ‌کسی را نمی‌کشید.

از کجا می‌دانید؟

می‌دانم. من در طول زندگیم با قاتلهای زیادی سر و کار داشتم شما هیچ سنخیتی با آنها ندارید. ماجرای واقعی چیست؟

ژانت از بین قطرات باران چیزی به چشمش خورد که برای هامپتون قابل رویت نبود: پدرم هر دوی آنها را کشت.

هامپتون سری تکان داد. برادرکشی. چرا پدرتان پلیس را خبر نکرد و خودکشی کرد؟

پایان باران بود. روز حادثه یک روز آفتابی بهاری بود. به خاطر دارم که همراه پدرم در مزرعه مشغول کار بودیم و عمویم خانه ما بود.

بعد چی شد؟

سرو صدایی که از خانه‌مان به‌گوش رسید، پدر را از کار باز داشت و او را به خانه کشاند. بعد دوباره به قطرات باران خیره شد: بایک تبر هر دوی آنها را کشت و بعد خودش را اما من کسی را نکشتم.

می‌دانم. من که گفتم تو نمی‌توانی قاتل باشی. تدفین عجیب و غریبشان چی؟ هیچ تحقیقی از جانب پلیس صورت نگرفت؟

هیچ پلیسی در راندم کرنر وجود ندارد. باید پلیس ایالتی را خبر می‌کردم.

چرا این کار را نکردید؟

دلایلی دارد. برای غریبه‌هایی مثل شما ممکن است این قضیه رازآمیز به نظر برسد، در حالی‌که این‌گونه مسائل برای مردم اینجا یک کنجکاوی موقتی بوجود می‌آورد. اصلا هیچ‌کس پیگیر این قضیه نشد که آیا پلیس از ماجرا با خبر شد یا مراسم تدفین آئینی برگزار شد یا نه؟

چند نفر ساکن اینجا هستند؟

حدود 12 نفر. آنها معمولا سرشان به کار خودشان است و هیچ علاقه‌ای به غریبه‌ها ندارند. مخصوصا به پلیس.

در مورد من هم صادق است؟

ممکنه.

باران دیگر بند آمده بود، هامپتون از پناهگاه بیرون آمد. ژانت نیز به دنبالش راه افتاد. هامپتون پرسید:

کل ماجرا همین بود که گفتید؟

بله. اول پدرم،‌ مادر و عمویم را به خاطر خیانتی که به او شده بود، کشت و بعد خودکشی کرد.

و تو هم آنها را دفن کردی؟

درسته.

باور نمی‌کنم که یک دختر تنها پدر و مادر و عمویش را دفن کند و بعد به راحتی از پس زندگی در اینجا برآید. واقعیت چیست ژانت؟ یکی از این قبرها خالیست، مگه نه؟

او که رنگش پریده بود، گفت: چرا چنین حرفی می‌زنید؟

مطمئنم پدرت خودش را نکشته. قبرش خالیست، درسته؟

اگر می‌خواهید قبر را بشکافید، من یک بیل توی پناهگاه دارم.

چرا بیل را در آنجا نگه داشته‌اید؟ می‌خواهید آنجا را عمیق‌تر کنید یا قصد دفن کردن کسان دیگری را دارید؟

هیچ جوابی نداد و به طرف پناهگاه رفت، با یک بیل زنگ زده و دسته بلند بازگشت. اگر می‌خواهید شروع کنید. اینجاست.

هامپتون گفت: من این کار را نمی‌دانم. در ضمن دیگر باید برگردم.

صدای هواپیمای جتی که از بالای سرشان گذشت برای لحظه‌ای او را دوباره به دنیای واقعی برگرداند. کم‌کم صدا قطع شد و دوباره با این دختر و بیلی که در دستش بود، تنها ماند.

ژانت دوباره گفت: قبر را بکنید.

او بیل را گرفت و آن را روی قبر خیس پدرش انداخت و گفت: اگر قرار بود اینجا زندگی کنم سعی می‌کردم از سر و ته قضیه سر در بیاورم.

حق با شماست.

سعی می‌کردم آنچه را که همه اهالی راندم‌کرنرز می‌دانند من هم بفهمم. این‌که پدرت آنها را کشته و دفن کرده، بعد یک قبر دیگر هم برای خودش کنده!

ژانت نگاهش را که مملو از ترس و نگرانی بود از او برداشت و به جنگل و راهی که از آن آمده بودند انداخت.

هامپتون نیز به همان سو نگاه کرد. ناگهان مردی تبر به دست که به طرف ژانت می‌آمد، ظاهر شد.

ژانت آهسته با صدایی گنگ گفت: نه!

مطمئن بودم که پدرت همین دور و برهاست ژانت. می‌دانستم که در مغازه او را هری صدا می‌کنند. هر چند نام واقعی‌اش هنری است.

مرد خسته با گونه‌هایی برجسته اکنون رسیده بود، ایستاد و به هر دوی آنها نگریست. او چقدر از موضوع می‌داند؟

ژانت؟

همه چیز را. او می‌داند که قبر تو خالی است و می‌داند که تو نمرده‌ای.

هامپتون با آرامش گفت: سلام، آقای جیسون شما به من هشدار داده بودید که اوضاع این دختر چندان روبه‌راه نیست ولی من توجهی به حرف شما نکردم.

او آهسته گفت: همسر و برادر من آدم‌های بدی بودند از بین بردن آنها حکم خدا بود، نه کار من. در واقع این یک لطف بود و همه اهالی اینجا هم با من هم عقیده‌اند. به همین خاطر هم کسی پلیس را خبر نکرد. من برای خودم هم یک قبر کندم و بعد آن مغازه را راه انداختم. هیچ کس هم اعتراضی نکرده. در همین زمان تبرش را بالا برد و جمله‌اش را تمام کرد: تا این لحظه.

دختر فریاد زد: او را نکش پدر! او این موضوع را به کسی نخواهد گفت.

او از طریق تلویزیون همه عالم را خبر می‌کند، اصلا به همین خاطر به اینجا آمده.

هامپتون دید که چطور تبر به سمت او پایین می‌آید خود را کنار کشید اما گوشه تبر فقط کتش را خراشید. با یک حرکت خود را از مهلکه به در کرد. دسته بیل را در هوا چرخاند و سر او را نشانه گرفت. لبه آن به شقیقه هنری جیسون برخورد کرد. به نظر نمی‌رسید که این ضربه بتواند کسی را از پای درآورد اما هنری جیسون به خاطر سن و سال بالایش در جا تمام کرد.

هامپتون رو به ژانت کرد و گفت: باید پلیس را خبر کنیم.

ژانت روی زمین زانو زد و سر پدرش را در آغوش گرفت. به هامپتون نگاه کرد و گفت: آمدن پلیس چه دردی را دوا می‌کند؟ بدون این که کسی بویی از ماجرا ببرد می‌توانیم او را در قبر خودش دفن کنیم.

اما ما نمی‌توانیم چنین کاری بکنیم، ژانت.

چرا می‌توانیم و این کار را هم می‌کنیم. شما غریبه‌ای هستید که فقط از اینجا رد می‌شدید. برای چه باید گرفتار چنین موضوعی شوید؟

براستی چرا؟ در همین لحظه بود که آرزو کرد یک بار دیگر خانواده‌اش را ببیند و به زندگی نسبتا عادی‌اش در نیویورک، جایی که لااقل دیوانگی و جنون شکل‌هایی به مراتب مانوس‌تر داشت ،برگردد.

سپس گفت: نمی‌دانم.

خیلی نمی‌خواهد راجع به آن فکر کنی. همین کار را می‌کنیم.

آنجا ایستاد و به بدن مردی که به قتلش رسانده بود زل زد. سپس به قبری که انتظار جسد را می‌کشید نگاه کرد. می‌دانست کاری که مرتکب شده اشتباه بوده، اما این را هم می‌دانست که این برایش تنها راه‌حل ممکن بود. هیچ‌کس در اولین مراسم خاکسپاری جیسون شرکت نکرده بود و هیچ‌کس فقدانش را حس نخواهد کرد. اهالی راندوم کرنرز در آینده سراغی هم از او نمی‌گرفتند.

هامپتون خم شد و بیل را برداشت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها