کمتر پیش میآید که این روزها آدم غزلی را بخواند که این جوری به دلش بنشیند و همراه لحظههایش شود. کمتر پیش میآید که این روزها آدم مجموعه شعری را بخرد و نتواند آن را ببندد و از آن جدا شود. دلش بخواهد مدام این کتاب را ورق بزند، از اول به آخر، از آخر به اول.
کم پیش میآید که این روزها مجموعه شعری چاپ شود که شعرهایش آدم را وادار کند تا به غیر از خودش، دیگران را هم شریک لذتی کند که از خواندن بیت بیت یا مصراع به مصراع شعرها میبرد.
کم پیش میآید که این روزها آدم مجموعه شعری را باز کند و بخواند: «تقویم را معطل پاییز کرده است/ در من مرور باغ همیشه بهار تو/ از باغ رد شدی که کشد سرمه تا ابد/ برچشمهای میشی نرگس غبار تو/ فرهاد کو که کوه به شیرین رها کند/ از یک نگاه کردن شوریده وار تو/ کم کم به سنگ سرد سیه میشود بدل/ خورشید هم نچرخد اگر بر مدار تو/ چشمی به تخت و پخت ندارم. مرا بس است،/ یک صندلی برای نشستن کنار تو»
کم پیش میآید این روزها که رویایی به واقعیت تبدیل شود و مثلا شعرهای شاعری که دوستش داشتهای و داری در یک مجموعه چاپ شود. شاعری که سال 1325 در زنجان به دنیا آمد و سال 1383 در همین شهر چشمهایش را روی هم گذاشت تا بالاخره غصهها تنهایش بگذارند؛ «نمیشه غصه ما رو، یه لحظه تنها بذاره؟/ نمیشه این قافله ما رو تو خواب جا بذاره؟»
حسین منزوی پیش از مرگش دفترهای شعر متعددی را منتشر کرده بود و حکایت ماه و پلنگش سینه به سینه چرخیده بود، اما سالهای سال بود که دوستداران شعر این شاعر دنبال مجموعهای میگشتند که در بر گیرنده همه شعرهای این شاعر باشد.
این اتفاق بالاخره در اردیبهشت سال 1388رخ داد،درست 5 سال پس از مرگ شاعر. این مجموعه را نشر نگاه روانه بازار کرده و در برگیرنده غزل ها،مثنویها، چار پارهها، قصیده، رباعیها، دوبیتیها، شعرهای آزاد (نیمایی و سپید) و شعرهای آیینی این شاعر است.
«وقتی که خواب نیست، ز رویا سخن مگو/ آن جا که آب نیست، ز دریا سخن مگو/ پاییزها به دور و تسلسل رسیدهاند/ از باغهای سبز شکوفا سخن مگو»