او در برخی کتابهای خود به بررسی ارتباط میان دین و مدرنیته در خاورمیانه و کشورهای اسلامی پرداخته است. کتابهای او عبارتاند از: عربستان بدون سلاطین (1974)، مزدورها: ماموران ضد شورش در خلیج (1977)، ایران، دیکتاتوری و توسعه (1978)، انقلاب اتیوپی (1981)، تهدید از جانب شرق: سیاست شوروی از افغانستان و ایران تا شاخ آفریقا (1982)، برپایی دومین جنگ سرد (1983)، از کابل تا ماناگوا: روابط امریکا و شوروی در دهه 1980 (1989)، انقلاب و سیاست خارجی در یمن جنوبی از 1967 تا 1987 (1990)، اعراب در تبعید: مهاجران یمنی در شهرهای انگلستان (1991)، بازخوانی روابط بینالملل (1994)، از پوتسدام تا پرسترویکا: گفتگوهایی با مقامات جنگ سرد (1995)، اسلام و اسطوره مقابلهگری (1996)، جهان در سال 2000 تهدیدات و تعهدات (2001)، ساعتهایی که جهان را شوکه کرد: پیادمدهای 11 سپتامبر 2001 (2001)، خاورمیانه در روابط بینالملل (2005)، 100 افسانه درباره خاورمیانه (2005.)
او خود مدت طولانی را در کشورهای خاورمیانه به سر برده است و از نزدیک شاهد بسیاری از حوادث خوشایند و ناخوشایند در این منطقه بوده است. حتی در سال 1979 و بعد از آن در ایران بوده و انقلاب اسلامی ایران را از نزدیک دیده است. او خود درباره نظراتی که درباره خاورمیانه در غرب وجود دارد چنین میگوید: «موضعی که چپ نو و طارق علی نسبت به منازعات خاورمیانه دارند نگاهی کاملا ارتجاعی و دست راستی است. این موضع با قضیه افغانستان شروع شد. به نظر من موضوع افغانستان از سال 1980 در تاریخ چپ مهم بود. برای تاریخ جهان هم همینطور. این موضوع در نخستین سالهای سده بیستویکم یعنی سالهایی که ما در آن زندگی میکنیم همان اهمیتی را دارد که جنگ داخلی اسپانیا برای قاره اروپا داشت. افغانستان مدرسهای بود که بسیاری از مخالفان دنیای جدید و شیاطین ستیزهجوی این قرن در آنجا رشد شدند و در سراسر دنیا پخش شدند. همانطور که فاشیستهای ایتالیا و آلمان در اسپانیا آموخته شدند و برای غلبه بر سراسر اروپا و مدیترانه به پا خواستند، مبارزان اسلامگرای «جهادی» که بن لادن هم یکی از آنهاست در آنجا اولین درسهایشان را تمرین کردند، در افغانستان. آنها این فعالیتهای جهادی را در سراسر خاورمیانه و حتی جاهای دیگری که تاکنون با چنین مفاهیمی مواجه نشده بودند گسترش دادند. مثلا حملاتی که در 11 سپتامبر انجام شد از همین دسته بود. شما نمیتوانید از این موضوعات سر در بیاورید مگر اینکه به افغانستان در دهه 1980 برگردید. امریکا عمیقا در این قضیه درگیر است. به نظر من هرکس نتواند این موضوع را دریابد یا به گذشته بنگرد عینا به راست تعلق دارد و من فکر میکنم که طارق به دست راستیها پیوسته است. او با بسیاری از نیروهای ارتجاعی منطقه تبانی کرده، اول در افغانستان و حالا در عراق. او از نظر فکری از خیزش سنیها در عراق که به دموکراسی یا پیشرفت مردم عراق علاقهای ندارند حمایت میکند. چه این سنیها بعثی باشند و سابقه 30 سال دیکتاتوری را در کارنامه خود داشته باشند یا سنیهایی باشند که پروژههای اقتدارگرایانه دیگری را در سر میپرورانند. موضع نیو لفت ریویو نیز همین است آنها فکر میکنند که آینده انسانیت در خیابانهای فلوجه تعیین میشود.»
او با وجود گرایشهای صلحطلبانهای که دارد اما درباره موضوع مداخله در کشورهای دیگر چنین میگوید: معنای عملی این نکته مباحثهای است که درباره امر «مداخله» به پا شده. به نظر من میرسد که برخی از مداخلات برای دفاع از حقوق انسانی موجهاند. دو نمونه روشن این مداخلات واکنشی است که در بوسنی و کوزوو یا در دفاع از کردهای عراق در سال 1990 و 91 صورت گرفت. نشریه نیو لفت ریویو و همفکران آن نه تنها این مداخلات را مورد حمله قرار میدهند بلکه بسیاری از مفاهیم حقوق انسانی را نقد میکنند و بر این کار هم اصرار دارند. اختلاف اساسی من با این نشریه و نیز با طارق عزیز درباره همین موضوع است. اما یک بحث پراهمیت میان من و طارق در گرفت که به نظر من از مباحثی که در دهه 1970 باهم داشتیم سرچشمه میگرفت. این موضوع به قدرت رسیدن کمونیستها در افغانستان و پس از آن اشغال افغانستان به دست شوروی و حمایت پاکستان، عربستان سعودی و امریکا از مجاهدین افغان بود.
به نظر او محققان غربی شناخت دقیقی از خاورمیانه ندارند و نظریههای آنها به همین دلیل کاربردی نخواهد بود برای مثال انتقاد او به هانتینگتون واضع نظریه «برخورد تمدنها» جالب توجه است: به نظر من دو نکته بسیار مهم در بحث هانتینگتون وجود دارد که این بحث را ارزشمند میکند اما نه در بافتی که او این نکات را مطرح کرده است. یکی از این نکتهها این است که دولتها ضرورتا با هم به منازعه برمیخیزند چرا که ما در دنیایی آشفته و بیقانون زندگی میکنیم. این نکتهای که او مطرح میکند مبنای کل کتاب او قرار گرفته است. نظر نخستین او این فکر بود که منازعات روابط بینالملل را شکل میدهند. این نظر بسیار قابل مناقشه است. من دنیا را به این صورتی که او میگوید ضرورتا در حال منازعه نمیبینم.
نکته دومی که او میگوید این است که فرهنگ یا تمدن که اکنون به معنای دین گرفته میشود در روابط میان کشورها عامل موثر یا عامل تعیینکنندهای است. میشود این موضوع را امتحان کرد. بگذارید به تاریخ اروپا در قرن بیستم نگاهی بیاندازیم. بزرگترین جنگها جنگهای بینفرهنگی نبودند. ما بین 70 تا 80 میلیون نفر را قربانی کردیم اما نه بر سر فرهنگ. شما درباره امپراطوری عثمانی چه خواهید گفت؟ عثمانی مسلمان بیش از 400 سال با دولتهای متفاوتی در اروپا متحد شد: گاهی با آلمان متحد میشد و گاهی با بریتانیا و زمانی دیگر با روسیه. یعنی دین یا فرهنگ در روابط خارجی این دولت عامل نهایی نبوده است.
بگذارید یک مثال پیشپا افتاده بزنم. ما 55 کشور مسلمان داریم، یعنی سازمان کنفرانس کشورهای اسلامی 55 عضو دارد. آیا فرهنگ مشترک آنها در سیاست خارجی آنها نقش موثری دارد؟ البته تا حدودی نقش فرهنگ قابل مشاهده است اما تنها در دو جنبه زیر: نخست به خاطر همبستگی جامعه چه در سطح مردم و چه در سطح حکومت: حمایت از مبارزان فلسطین، کشمیر، بوسنی یا چچن. برخی از کشورهای اسلامی برخی اوقات از این گروهها حمایت میکنند و در سطح مردمی هم احساسی فراملی و هویتی پاناسلامیک وجود دارد و اکنون این احساس از 10 یا 20 سال گذشته بسیار قدرتمندتر شده است اما این عاملی تعیینکننده نیست.
به ایران نگاه کنید. در قانون اساسی ایران اشاره شده که باید از مبارزان مسلمان در سراسر جهان حمایت کرد و ایران از فلسطین حمایت میکند؛ اما در چچن ایران از روسیه حمایت میکند. در قرهباغ با اینکه آذریها شیعه هستند با ارمنستان همکاری میکند. در منطقه سینجیانگ هم از دولت چین حمایت میکند. در مساله کشمیر ایران از هند طرفداری میکند. پس سیاست خارجی ایران صرفا با عامل همبستگی فرهنگی یا دینی تعیین نمیشود. این سیاست در بقیه کشورهای مسلمان هم دیده میشود. برای این کشورها امتیازات نظامی و تجاری و رقابتهای قومی فاکتورهای مهمی در تعیین سیاست خارجی هستند.
او اردوگاههای شوروی و چین را نمیپسندد چرا که به نظر او استالین و مائو برای خودخواهیهای خود بسیاری از اصول و حقوق انسانی را پایمال کردهاند. او نسبت به ایدئولوژیهای مارکسیستی چنین واکنش نشان میدهد: ما نمیتوانیم به دنیا طوری نگاه کنیم که انگار همه چیز قابلبرنامهریزی است. من از افرادی که میگویند: دیگر دوره ایدئولوژی و ناکجاآباد گذشته است، متنفرم. خدا را شکر که هنوز نگذشته است. مردم میخواهند به دنیای دیگری وارد شوند. به همین دلیل است که آنها با چنین شرایط وخیمی مهاجرت میکنند. به همین دلیل است که به کارهای پستی در لندن و نیویورک تن میدهند تا درآمدشان را برای خانوادههایشان به آن سوی جهان بفرستند. و به همین دلیل است که به القاعده میپیوندند. ما در دنیای هر روز ناعادلانهتری زندگی میکنیم. و از سوی دیگر ما باید سیاستهایی را دنبال کنیم که واقعگرایانه باشند. این به معنی تنبلیکردن نیست.
ما باید به دنبال تغییراتی برویم که باورنکردنی است نه به دنبال تغییراتی که ناممکن است. مثلا از بین بردن سرطان گردن زنان ممکن است حتی اگر باورنکردنی به نظر بیاید. ما تکنولوژی این کار را داریم. به پول زیادی هم احتیاج نیست. تنها باید ارادهای سیاسی به وجود آوریم. یا مثلا فراهمکردن آموزش ابتدایی برای همه مردم جهان کاری باورنکردنی است اما غیرممکن نیست. ازبینبردن تبعیض علیه زنان در جوامعی که در آن زندگی میکنیم شاید باورنکردنی باشد اما ممکن است. ممکن است که دنیایی برابر داشته باشیم اما ممکن نیست که بتوانیم دولت را نابود کنیم.
او میگوید: من عاشق معروفترین ترجمه نادرست قرن بیستم هستم. در سال 1910 دانشجویان چینی در ژاپن اولین ترجمه مانیفست کمونیست را از زبان ژاپنی به چینی انجام دادند. آنها به جای اینکه بنویسند: «کارگران جهان متحد شوید. شما جز زنجیرهایتان چیزی برای ازدستدادن ندارید.» نوشته بودند: «دانشمندان جهان متحد شوید. شما جز سرافکندگیتان چیزی برای ازدستدادن ندارید»! کار کردن و گوش کردن به حرف دیگران مایه سرافکندگی نیست. سرافکندگی این است که شما به شکل مدهای فکری چپ و راست در بیایید و فرصتهای خودتان را در این بوکس نمایشی تلف کنید. متاسفانه این کاری است که اغلب دوستان چپ من در بریتانیا و امریکا میکنند.» به هر حال فرد هالیدی از جمله متفکرانی است که درباره خاورمیانه و مناسبات دین و دنیای مدرن در این منطقه به تحقیق پرداخته است و گرچه نمیتوان همه نظرات او را صحیح پنداشت اما خواندن نوشتههای او این مزیت را در بر خواهد داشت که با نحوه اندیشیدن دیگران درباره اسلام و مدرنیته آشنایی پیدا خواهیم کرد.