بیش از این حوادث و تحولات، کاراکتر افغانی بیشتر در کلیشه کارگرانی به تصویر کشیده میشد که در پس نگاهی بدبینانه و تحقیرآمیز به نوعی وضعیت اجتماعی آنان را در ایران بازنمایی میکرد و کمتر در مقام قهرمان قصه به تصویر کشیده میشد. شاید در این میان بایسیکلران مخملباف را باید یک استثنا دانست. درواقع کاراکتر افغانی و مسائل آنان بیشتر در حاشیه سینما قرار داشت و کمتر به متن اصلی تبدیل میشد اما حمله آمریکا به افغانستان نهتنها سرنوشت سیاسی این کشور را در کانون توجه جهانیان قرار داد که سینما را نیز بیش از گذشته متوجه خود کرد. سینمایی که همواره در مرز وقایع تاریخی سیاسی حرکت میکند تا از دل این تحولات، مقصود خود را صید کند و چه بسیار از درون این زشتیها، تاویلی زیباییشناسانه بیرون بکشد. کاری که محمدرضا عرب در «آخرین ملکه زمین» به روایت آن نشسته است. او سعی میکند قهرمان داستانش را نه صرفا در مرز جغرافیایی و سیاسی که همواره در محدوده طبیعت و تاریخ منبسط میشود، بلکه در مرز عاطفی و احساسی آدمها به تصویر بکشد و گستره قصه خود را بسط انسانی دهد. آنچه در بستر تغییر و تحولات پرشتاب جنگ به مضمون اصلی فیلم بدل میشود نه آتش توپ و تفنگ که آتش عشق و احساسی است که فاصلهای تراژدیک را میان قربان و شاهگل طی میکند و چه زبانی بیش از فراق و غربت میتواند سرنوشت سیاسی افغانستان را در ساحت فردی و زیست جهان شهروندان افغانی بازگو کند و عمق این رنج را نشان دهد. در مسیر این فیلم جادهای و در راه پررنجی که قربان تا رسیدن به شاهگل طی میکند تحولات افغانستان و آثار و نشانههای جنگ در پس زمینه داستان به تصویر کشیده میشود تا معنی مضامین سیاسی و چهبسا اصلی فیلم در درون این حاشیه به متنی برجسته تبدیل شود. گرچه تحلیل سیاسی و ایدئولوژیکی که در پس قصه وجود دارد خیلی دمدستی و عامیانه است. بارها و موتیفبار در سکانسهای متعددی بر آباد شدن افغانستان پس از حمله آمریکا (تصوری که در افکار عمومی جامعه ما وجود دارد) تاکید میشود که این نظر مدام با نوع نگاه و مواجه شده قربان با این تحلیل، نفی میشود و حوادث قصه نیز در عمل، این دیدگاه را باطل میسازد. تصویری که مخاطب از افغانستان میبیند، جنگ، ویرانی و آوارگی است که قربان به عنوان قهرمان قصه، آن را نمایندگی میکند. در واقع آخرین ملکه زمین در دو بستر روایت میشود که به لحاظ معانی همدیگر را پوشش میدهند و نسبتی این همانی دارد. قربان نه فقط به عنوان یک فرد افغانی که در تمامیت افغانستان در نظر گرفته میشود که قربانی تقدیر سیاسی خود شده است. مظلومیت و ستمدیدگی با سکوت و غمی که در چهره و نگاه قربان به چشم میخورد نه صرفا یک قصه فردی که روایتی تاریخی از یک سرزمین خسته و جفا دیده است. این رنج و تنهایی در صحنهای که قربان در کویری خشک و ترک خورده دیده میشود به اوج خود میرسد و پیش از این در دزدیده شدن اموالش در قطار توسط هموطنانش اشاره میشود. او نماد کشوری است که هم از دشمن و هم از خودی (طالبان) زخم خورده است و حتی در وطن خویش نیز غریب است. البته کارگردان نسبت به این مساله، موضعی یکسویه نمیگیرد و در برابر خیانت هموطنان افغانی، حمایت عدهای دیگر از آنان را نیز نشان میدهد. نمونه آن را میتوان در حمایت مالی دوستان قربان یا حمایت جانی یکی از آشنایانش در گروه طالبان از وی شاهد بود.
محمدرضا عرب با به تصویر کشیدن تانکها و آثاری که از جنگ آمریکا در افغانستان گذشته است به مستند شدن فیلم خود کمک میکند تا داستانی که در بستر این فضا روایت میشود باورپذیرتر به نظر آید. گرچه سینما در فرم داستانی خود نیز میتواند یک سند تاریخی به حساب آید. اما مسالهای که تا حدودی عناصر فرامتنی در اثربخشی قصه را موجب میشود تاخیر زمانی است که نسبت به ساخت و اکران این فیلم در ارتباط با هاله تاریخی قصه اتفاق میافتد بدین معنا که اگر این فیلم در چند سال پیش و در زمان جنگ آمریکا و افغانستان، تولید و پخش میشد چهبسا اثرگذارتر بود یا دستکم کنجکاوی مخاطب را بیشتر برمیانگیخت. ضمن این که کندی ضرباهنگ فیلم و کمتعلیقی آن نیز برای حوصله مخاطب آزاردهنده است و تا حد زیادی موجب خستگی وی میشود. به این مساله باید حضور کمرنگ شاه گل را در روایت و ساختار فیلم اضافه کرد. درباره ارتباط عاشقانه قربان با او به غیر از نگاه کردن به عکس و ارجاعات ذهنی به برخی از خاطراتش چیز دیگری در فیلم وجود ندارد که استحکام و عمق این عشق را برای مخاطب به تصویر بکشد. گویا شاهگل خود نمادی از سرزمین افغانستان است که اینک در دست دشمن خارجی و داخلی گرفتار شده است. فراق قربان از شاهگل و تلاشش برای بازیافتن او گویای همین معناست.
آخرین ملکه زمین، کارگردانی سختی داشته است. لوکیشنهای مختلف و متنوع که 50 درصد آن در ایران و 50 درصدش در افغانستان صورت گرفته است مصداق این مدعاست. فیلم در عین سردی و ملالانگیز بودن، سعی میکند تصویری متفاوتتر از افغانستان نشان دهد اما این جذابیت به دلیل همین روایتگری و سکونی که بر آن حاکم است از دست میرود. قهرمان داستان نیز اگرچه شباهتهای زیادی با نسیم بایسیکلران دارد که اوج این تشابه را در دوچرخهسواری قربان میتوان یافت اما جذابیت و دلپذیری نسیم را ندارد و مخاطب به جای همسویی با وی گاهی نسبت به او دچار ترحم میشود. در واقع درگیری عاطفیای که مخاطب با نسیم در بایسیکلران علیرغم افغانی بودنش برقرار میکند با قربان در آخرین ملکه زمین شکل نمیگیرد و به دغدغه همذاتپندارانه بدل نمیشود.
سیدرضا صائمی