این کودکان پدرشان را به دلیل ویروس ایدز از دست دادهاند و حالا تحت حضانت مادرند اما هیچگاه دیده نشدند چون چشمها بسته بودند.
تنها جریحهدار شدن احساس کافی نیست. آنها امید دارند، زندگی میخواهند. فکر کنید بچهای را در آغوش گرفتهاید و سپس متوجه میشوید که او + HIV دارد. چه واکنشی خواهید داشت؟ یا از لیوانی استفاده کردهاید که یک نفر + HIV از آن آب نوشیده، چه احساسی پیدا میکنید؟ و... تلاش میکنید از او دور شوید یا اصلا آرزو میکردید او را نمیدیدید! درست است، کسی آنها را نمیخواهد، بچههایی با روبانهای قرمز.
در بیشتر کشورهای آلوده شده به ویروس ایدز 15 تا 20 درصد کودکان، یک یا هر دو والدین خود را بر اثر ابتلا به ایدز از دست دادهاند. این در حالی است که کمتر از 10 درصد این کودکان از حمایت اجتماعی برخوردارند. از هر 6 نفری که بر اثر ابتلا به ایدز جان خود را از دست میدهند یک نفر آنها زیر 15 سال است. بیشتر کودکان از طریق مادرانشان در دوران بارداری به این ویروس آلوده میشوند و حالا ما این بچه را با روبانهای قرمز میشناسیم.
نمره بیست
مربی صورت هستی را نقاشی کرده بود. هستی نمیدانست ویروس ایدز چیست؟ حساب هم زیاد بلد نبود. تا 10 را پس و پیش میشمارد ولی 20 را خیلی دوست دارد. میگوید خانم به من 20 میدهی؟ مربی به او لبخندی میزند و برای من مینویسد: «کیست که با یادآوری دوران کودکی لبخندی غمناک بر لبش ننشیند؟ و چه کسی است که کودکان را دوست نداشته باشد.» آنگاه در دفتر خطخطی هستی نوشت بیست!
ما به آنها نمره چند میدهیم؟ شاید پرسش اشتباهی است. به خودمان چه نمرهای میدهیم؟...
چتری برای بچهها
«پریا گشنهتونه، پریا تشنهتونه، پریا خسته شدین، مرغ پر بسته شدین، چیه این های هایتون...»
مادر پریا باید چتری بگشاید تا کودکش دمی زیر آن آرام گیرد. شاید زیر این چتر خواب کودکش رنگ دیگری داشته باشد اما انگار خواب مادر تنها کابوس است و بس. کابوس فردا و روزهای دیگر. یا شاید رویای داشتن همان چتر ... آنها برای تامین روزمرگی خویش ماندهاند. اما دست و چشم خویش را درویش کردهاند.
آیا شما حاضرید مادر او را به عنوان منشی در شرکت یا موسسه خود استخدام کنید؟ خوب تامل کنید. چرا؟...
دشوار اما شیرین
بالاخره کلیدی در این قفل ناگشوده چرخید. زیر سقف این شهر وهمآلود افرادی آمدند و آستین بالا زدند تا مبادا بر اثر یک غفلت نهچندان ساده، جامعه دچار یک بحران اجتماعی شود که تمام جوانب زندگی مردم را در برگیرد. راه دشوار بود و شیرین.
در واقع گروه هدف این تشکل، کودکانی بودند که پدران خود را به دلیل ایدز از دست دادهاند و تحت حضانت مادرند. اینک خود و مادر تحت حمایت این انجمن مردمی هستند. میآیند تا بدانند و ببینند که «مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن میگوید.»
این مرکز بدون هیچ چشمداشتی به ازای هر کودک ماهانه 80 هزار تومان میپردازد؛ آن هم از محل کمکهای مردمی. هر کودک با یک کد به فرد خیر معرفی میشود. در مرکز علاوه بر کلاس خوشنویسی برای مادران، افرادی به صورت داوطلب آنها را با سیستم دفاعی بدن، تغذیه و حتی تعامل اجتماعی آشنا میسازند. البته این هدف غایی نیست. مدیر مرکز میگوید ما میخواهیم به آنها ماهیگیری یاد دهیم یعنی آنها آموزش ببینند و خود در یک پروسه سالم اقتصادی صاحب درآمد شوند.
وی امیدوار است کسی به دلیلHIV به این مرکز معرفی نشود، اما اگر شما مادرانی را میشناسید که دارای فرزند هستند و همسرشان را به دلیل ایدز از دست دادهاند، به انجمن معرفی کنید تا حمایتهای لازم از این کودکان صورت گیرد.
من ایدز دارم
«من ایدز دارم، منو هم بغل کنید.» باور کنید آنها چنین شجاعتی را یافتهاند. از ما جلوتر زدهاند. این نوشته همراه با نقاشی یک کودک برای اطلاعرسانی از وضعیت این کودکان چاپ شده بود. انگار آسمان پایین آمده و به زمین نزدیک شده است. آنان ترحم نمیخواهند، محبت نیاز دارند و ما جنزدگان از نام و نشانشان گریزانیم و انسان میماند و کلی سخن ناگفته و پرسشهای بیپاسخ که در نگاه کودکان موج میزند.
مادران به همراه کودکانشان در مراسمهای مختلف کارتی به سینه خود آویزان میکنند با این مضمون: «من اچ آی وی هستم.» آنان پیش افتادهاند تا از خود سخن بگویند و گله کنند از من و تو که هنوز سر در گریبانیم.
آنان که گام پیش نهادند خود باور دارند که این کودکان نیازمند ما نیستند بلکه ما به آنها محتاجیم.
مدتی پیش در یک ضیافت خسرو منصوریان، موسس انجمن حمایت و یاری آسیبدیدگان اجتماعی دختربچهای را پیش چشم حاضران در آغوش گرفت و به آنها گفت؛ من این بچه را میبوسم تا شما باور کنید که سلامت من مورد تهدید قرار نخواهد گرفت. آنگاه قطعهای شیرینی را برداشت و به دختربچه داد تا از آن بخورد. سپس منصوریان بقیه شیرینی دهنی را با آرامش خاطر خورد.
در انجمن مذکور این بچهها هر دوشنبه گرد هم میآیند تا با دیگر دوستانشان بازی کنند. صورت بچهها نقاشی میشود و خود نیز صورت زندگی را نقاشی میکنند. دوشنبهها حرف زندگی است.
مادران هر دوشنبه کودکانشان را همراهی میکنند، آنان که بهشت را زیر پای خود دارند، اما نمیدانم چرا دنیا را برایشان دوزخ کردهاند. فرشتگانی دارند به تمنای آغوشی گرم. پدر نامی است که تنها شنیدهاند. دوشنبه همه چیز فراموش میشود. «لحظهشماری میکنم تا دوشنبهای دیگر فرا رسد.» این را مادری گفت. دیگری در همین دوشنبه بود که اعتراف کرد: «خدا را شکر میکنم. به این بیماری مبتلا شدم، اول افسرده شدم، یک بار هم دست به خودکشی زدم، اما دوباره خود را پیدا کردم؛ به خدا نزدیک شدم. خدا را احساس میکنم.» آنها در این انجمن گرد هم میآیند و از تجربههایشان با همدیگر حرف میزنند. معجزه میکنند و معجزه میبینند.
نگاه خودی
وضعیت معیشت و نادیده گرفتن این کودکان تنها بخشی از ماجراست، نگاه منفی، عدم شناخت و... منصوریان که خود مددکار اجتماعی است درباره وضعیت جامعه و تعامل آن با افرادی که مبتلا به HIV+ هستند میگوید: نخست اینکه چگونه باید این بیماری را مهار کرد؟ و دوم اینکه با فردی که دچار این بیماری شده چگونه باید تعامل کرد؟ در پاسخ به پرسش اول تصریح میکند که ایدز را نباید به تنهایی نگاه کرد. ایدز، اعتیاد و فحشا یک مثلث را تشکیل میدهند. کشور ما در این زمینه کشور الگویی بوده است که برخلاف بیشتر ملتها که ایدز از راه فحشا گسترش پیدا میکند، در ایران به دلیل مصرف سرنگ مشترک در زندانها بوده است. با وجود این با بررسی آخرین آمار به آسانی شاهد تغییر الگو از استفاده از سرنگ مشترک به سوی روابط خطرناک جنسی هستیم. درباره سوال دوم باید گفت یک فرد که با ایدز زندگی میکند یک شهروند ایرانی است و نباید هیچ گونه تبعیضی درباره او اعمال شود. باید از حقوق او نهتنها به عنوان یک شهروند ایرانی بلکه به عنوان یک شهروند جهانی دفاع کرد.
البته این تبعیض درباره کودکان مضاعف میشود. منصوریان به تبعیضهایی که در مورد یتیمانی که پدر خود را به دلیل ایدز از دست دادهاند اشاره میکند و میگوید: یتیمان ایدز کمتر به آموزش و تحصیل دسترسی دارند، از نظر روحی و روانی بسیار مضطرب هستند، عمدتا از مراقبتهای بهداشتی اولیه محرومند و...
کدامین اشتباه
هستی از چند روز پس از تولد دارو مصرف میکند. او به این داروها عادت کرده و شکایتی ندارد، اما دوست ندارد کسی به او بگوید بیمار است. ظاهرا تهیه این داروها هم چندان مشکل نیست. منصوریان میگوید: خوشبختانه ایران در زمینه ارائه خدمات به مبتلایان این بیماری خوب عمل کرده و داروهای رایگان در اختیار این بیماران قرار میدهد، اما مساله آگاهیرسانی در این امر بسیار مهم است.
مادرانی که با ویروس+HIV زندگی میکنند، منبعی از تجربه و الهامند تا این راه دشوار، البته به زعم ما، هموار شود. آنان خود پیشگام اطلاعرسانی درباره+HIV و پیشگیری و کنترل این ویروس هستند که در گزارشهای بعد بدان خواهیم پرداخت.
اگر این موارد رعایت شوند بدون شک هستیهای زندگی ما دنیا را زیباتر خواهند دید. هستی در گوشهای نشسته و عروسکش را سخت به سینه فشرده. مربی آخرین جمله خود را چنین مینویسد: «کودکان باید وحشت، یاس و غم را فراموش کنند. تمام کسانی که در اینجا کار میکنند سرشار از شادی و امید هستند تا شاید بتوانند کودکی را به این کودکان بازگردانند.»
اندکی صبر! این کودکان نتیجه کدامین اشتباهند؟ آنان گرچه یتیمند و مبتلا به ایدز، اما به جرم ناکردهای محکوم و تا آخر عمر با انگ اجتماعی زندگی میکنند و شاهد تبعیض، طرد، عدم بهرهمندی از فرصتهای برابر با دیگر شهروندان و حمل کولهباری هستند که استخوانهای نازکشان توان حمل سنگینی آن را ندارند. بدانیم که در لحظات آنان نیز امید به زندگی موج میزند و تداوم این مهم دستهای پر توانی را میطلبد که بیریا و بیادعا، روح بزرگشان را نوازش کند.
سامان عابری