نقش‌های‌ماندگار

«آقا» در «روسری آبی»

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۵۰۳۹۰

در محل کار «آقا» صدایش می‌کنند و در خانه «آقاجون.» او واقعا «آقا»ست. با کارگرهایش مهربان است و آن‌ها هم آرزو می‌کنند خدا سایه او را از سر خانواده‌شان کم نکند. وجدان کاری دارد و حاضر نیست محصول فاسد به خورد خلق‌الله بدهد. بیش تر از آنکه معمول است از زندگی کارگرهایش خبر دارد اما نه آن قدر که باید. ماجرای اصلی زندگی اش از آنجا شروع می‌شود که با شنیدن اعتراض یکی از دخترهای کارگر (نوبر کردانی) از اصغر می‌خواهد سخت نگیرد و بگذارد هر هشت کارگر زن از تسهیلات لازم برخوردار شوند و در ادامه برای رساندن سهمیه گوشت نوبر به همراه اصغر به محله محل زندگی او پا می‌گذارد. برای صاحبکار دلسوز و مهربانی مثل او همین کافی است که فقط یک بار از نزدیک زندگی فلاکت بار کارگران زیر دست خود را مشاهده کند تا از خواب غفلت بیدار شود و دیگر سر راحت بر بالش نگذارد.

آقا نگاه جالبی به رسم و رسوم و تشریفات مهمانی دارد. می‌گوید: «اینا رسم و رسوم نیست. اینا ادا و اصوله. مهمونی هفت دولت راه انداختن و صد تا آدم بی نیاز و شکم سیر رو دعوت کردن این که نشد رسم و رسوم.» با این حال تعجبی ندارد اگر دخترش این حرف او را حسابگری تعبیر می‌کند. دخترهایش به ظاهر خیلی دوستش دارند اما این محبت دردی از تنهایی او دوا نمی‌کند. آقا خطاب به افتخار می‌گوید: «دارم دق می‌کنم. دارم می‌پوسم. می‌رم میام اما هیچ فایده‌ای نداره... آدم تا دم آخر هم نفس می‌خواد. هیچ کس تا تنها نباشه نمی‌تونه بفهمه تنهایی یعنی چی.» و خطاب به دخترش: «شما خیال می‌کنین هر کی پا به سن گذاشت فقط باید مواظب فشار خون و کلسترولش بود. یادتون می‌ره دردای دیگه‌ای هم هست که تو ورق آزمایشگاهی نمی‌نویسند. یادتون می‌ره من هنوز زنده ام. نفس می‌کشم. جون دارم.»

«خوشبختی اونی نیست که بقیه از بیرون می‌بینن. برای همینه که هیچ قانونی نمی‌تونه بگه کی کنار چه کسی خوشبخت می‌شه.» این جمله‌ای است که آقا از زبان افتخار می‌شنود و به دلش می‌نشیند. انگار همان طور که آقا وقتی از تنهایی می‌گفت حرف دل افتخار را می‌زد حالا او هم با این جمله حرف دل آقا را زده است.

آن قدر خودخواه نیست که با این سن و سال به فکر ازدواج با نوبر باشد. اول می‌خواهد برایش شوهر پیدا کند و قصدش سر و سامان دادن به اوست نه خودش اما این نوبر است که نمی‌خواهد جز سایه آقا سایه کس دیگری بالای سرش باشد. آقا عاشق می‌شود. از رنج تنهایی گریه می‌کند و دست آخر هم به این عشق به ظاهر ممنوعه تن می‌دهد و ملامت و بدنامی اش را هم به جان می‌خرد. این دیالوگ تلخ و به یادماندنی خطاب به فرزندان، همه حرف دل آقا و در واقع حرف آخر اوست: «دار و ندارم ارزونی تون. من شماها رو رو تخم چشمم بزرگ کردم. مث تخم چشمم حفظتون کردم. اگه به جای پدری در حق‌تون دشمنی هم کرده بودم با این کارای شما بی حساب شدیم. شما برای حفظ حیثیت خونوادگی و ترس از بی‌آبرویی بدجوری آبروی من رو بردین. بقیه آبروم رو هم همین جا می‌ذارم و می‌رم. رسول رحمانی امروز مرد. این که اینجا ایستاده می‌خواد با نوبر کردانی یه دختر غربتی پاپتی بی کس و کار بمونه تا بمیره. خوشبختی اون چیزی نیست که هر کسی از بیرون ببینه. خوشبختی تو دل آدمه. دل که خوش باشه خوشبختیم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها