من و برادرانم که مجبور بودیم از صبح زود از خانه خارج شویم و شب برگردیم هر کدام در یک منطقه و در یک کار خلاف شرکت میکردیم. کوچکترین برادرم که 13 ساله بود از بچههای همسن و سال خودش پول میدزدید که کار او برای من از همه غمانگیزتر بود. وقتی به او نگاه میکردم یاد خودم میافتادم که چطور از همان سن او وارد کارهای خلاف شدم و دیگر هرگز نتوانستم از آن دست بکشم. زجر زیادی دارد که ببینی نه تنها خودت بلکه عزیزانت همگی به راهی افتادهاند که پایان آن مشخص و بیراهه است. مادرم برای این که ما شب جای خواب داشته باشیم دستور داده بود تا هر کس برای خودش کاری دست و پا کند و هر شب با آنچه که در طول روز به دست آورده به خانه بازگردد. حق هم داشت نگهداری کردن از 7 پسر که هر کدام در یک سن بودند اصلا کار آسانی نبود اما او چاره دیگری نداشت. تنها کاری که از دست او برمیآمد تا کمترین رنجش را به خودش راه دهد هرگز از ما نمیپرسید که پولهایمان را چه کم و چه زیاد از چه راهی به دست آوردهایم. شاید هم میدانست دزدیهای کوچک از کیفهای مردم در متروها و فروشگاهها حتما پیش پا افتادهترین کاری است که انجام میدهیم اما چاره دیگری نداشتیم. پس از مرگ پدرم زندگی سخت و سختتر میشد و ما که حتی در درس خواندن هم پیشرفتی نداشتیم، آیندهای تاریک در انتظارمان بود. تا زمانی که آن اتفاق افتاد من هرگز فکرش را نمیکردم که یک روز به چنین سرنوشتی دچار شوم. سرنوشتی که برایم پایان زندگی در سن 22 سالگی بود.»
«دماریو آتواتر» 22 ساله و دوست 18 سالهاش «لورنس» متهمند برای دزدی از یک دختر دانشجوی 22 ساله به نام «ایو کارسون» وی را ربودهاند و پس از گرفتن 1400 دلار موجودی او در عابربانکش وی را با شلیک 7 گلوله از پا درآوردهاند. کارسون که دانشجوی بسیار فعال دانشگاه کارولینای شمالی بود به محض اصابت گلولهها جان خود را از دست داد و از همان زمان تلاش برای دستگیری قاتلان وی آغاز شد. از آنجایی که او در خودرو خودش به قتل رسیده بود و به نظر میرسید با قاتلان در خیابانها پرسه زده باشد ماموران پلیس دوربینهای مداربسته تمامی مکانهایی که امکان داشت قاتلان او را مجبور به رفتن کرده باشند تحتنظر قرار دادند و در نهایت توانستند دو مظنون سابقهدار جوان را که پروندههای زیادی نزد پلیس داشتند در فیلمها شناسایی کنند. پس از دستگیری این دو جوان آنها به ارتکاب به قتل اعتراف کردند و راهی دادگاه شدند. طبق رای دادگاه هر دوی آنان به خاطر شلیک به سوی این دختر جوان دانشجو به اعدام محکوم شدند. حکمی که 10 سال دیگر برای هردوی این جوانها اجرا خواهد شد و جایی برای اعتراض به آن گذاشته نشده است.
«روز حادثه را به خوبی به یاد دارم. مگر میشود فراموش کنم که چطور از روی حماقت و گوش دادن به حرف دوست برادرم خود را به مخمصهای انداختم که راه دیگری جز مرگ برای آن وجود ندارد. آن روز صبح زود مثل همیشه از خانه خارج شدم تا بستههای کوچک ماریجوانای فروشی را به دست مشتریان برسانم. در راه خروج دوست برادر بزرگترم را دیدم که منتظر او ایستاده بود. به نظر مضطرب میرسید و انگار چیزی را پنهان میکرد. هرچه از او پرسیدم که با برادرم چکار دارد پاسخی نمیداد. بالاخره به من گفت قرار است کاری بکند که برادرم حاضر به همراهی با او نیست. به من گفت میداند اگر این کار را انجام دهد پولی که در یک ماه به دست میآورد در یک روز پیدا میکند. وقتی دید که مشتاقانه به حرفهایش گوش میدهم آب و تاب بیشتری به آن داد. به من گفت که اگر در این کار همراهیاش کنم، نصف درآمدش را به من میدهد. همینطور که حرف میزدیم به پارک نزدیک منزلمان رسیدیم. او از جیب کاپشنش دو اسلحه درآورد و به من نشان داد. میدانست که تا آن موقع تابه حال اسلحهای دست نگرفته بودم. دیدن اسلحه از نزدیک برایم عادی بود، اما هرگز از آن استفاده نکرده بودم او گفت که میخواهد به یک دختر جوان دانشجو که از مدتها قبل او را زیر نظر گرفته حمله کند و گفت که این اسلحهها تنها برای ترساندن اوست. حرفهایش به نظرم غیرمنطقی و عجیب به نظر نمیرسید. میگفت که اصلا قرار نیست از اسلحهها استفاده کند و به من قول داد که هیچ اتفاقی نمیافتد. احساس این که بعد از مدتها میتوانم در یک روز بدون دردسر به پول زیاد برسم مرا تحریک میکرد. میخواستم امتناع کنم که حرفهایش در گوشم مدام تکرار میشد، بالاخره با او موافقت کردم و به سمت منزل آن دختر راه افتادیم. لورنس تمامی جزئیات را درباره ورود و خروج او میدانست به همین خاطر تنها چند دقیقه بعد متوجه خارج شدن او از خانهاش شدیم. طبق دستور لورنس به محض این که او سوار بر خودرواش شد، قبل از آن که درها را قفل کند سوار شدیم و شروع به فریاد زدن کردیم. لورنس با اسلحهاش او را تهدید کرد در صورتی که هر صدایی راه بیندازد، وی را خواهد کشت.
دختر بیچاره خیلی ترسیده بود و مدام میگفت کاری به او نداشته باشیم. من هم ترسیده بودم. دستهایم یخ کرده بود و میلرزیدم، اما انگار دوستم بسیار حرفهای بود. به دختر گفت که به یک عابربانک برود و تمام پولهایی را که در کارتهای مختلفش دارد بیرون بکشد. او که گریه میکرد به ناچار به راه افتاد، ما در زمان نیم ساعت به چندین عابربانک سر زدیم، اما از شانس بد ما تمامی آنها به علت خرابی سیستم از کار افتاده بودند. به ناچار در خیابانها پرسه میزدیم تا این مشکل رفع شود.
«لورنس» بشدت خشن برخورد میکرد و دختر بیچاره را ترسانده بود. فریادهایش بر سر او مرا هم گیج کرده بود و احساس میکردم کنترلم را از دست دادهام. میخواستم هرچه زودتر این ماجرا تمام شود و از خودرو او خارج شویم، بالاخره نیم ساعت بعد بار دیگر او را مجبور کردیم که به یک عابربانک دیگر سر بزند. او رفت و با 1400 دلار برگشت و گفت تمام داراییاش همین بوده است. او حتی قبض بانک را هم آورد تا باور کنیم بیش از این نمیتوانسته پول بردارد. لورنس عصبانی بود. به من میگفت این کارش دستکم 10 هزار دلار برایش پول به جا خواهد گذاشت و اکنون نقشهاش به بنبست مواجه شده بود. او از روی عصبانیت فریاد میزد و زمانی که مطمئن شد دیگر پولی به او نخواهد رسید در کمال ناباوری من گلولهای به سوی دخترک شلیک کرد. من که ناباورانه به ماجرا نگاه میکردم اسلحهای را که در دست داشتم به سوی او گرفتم و دو گلوله شلیک کردم. من به زندگی او پایان دادم.
مترجم : المیرا صدیقی
منبع:گوگلنیوز