تاملی‌ در حوزه‌ هنر، عرفانو معنا در گفتگو با تاها بهبهانی‌

پرنده و نقاش

تاهابهبهانی، نقاش، مجسمه‌ساز، طراح‌ صحنه، کارگردان‌ تئاتر و تلویزیون‌ و استاد دانشگاه‌ در تهران‌ به‌ دنیا آمد. در کودکی‌ نقاشی‌ را نزد پدرش‌ یاد گرفت‌ و در 13 سالگی‌ شاگرد ممتاز استاد علی‌اکبر نجم‌آبادی‌ (از شاگردان‌ استاد کمال‌الملک) شد. دوران‌ دبیرستان‌ را با هنرستان‌ کمال‌الملک‌ همزمان‌ طی‌ کرد. پس‌ از پایان‌ تحصیل‌ در رشته‌ طراحی‌ صحنه‌ برای‌ تئاتر، سینما و تلویزیون‌ در دانشکده‌ هنری‌ دراماتیک‌ در پاریس‌ و سالزبورگ‌ به‌ تحقیق‌ و پژوهش‌ در زمینه‌ تئاتر ماریونت‌ و رابطه‌ آن‌ با نقاش‌ و مجسمه‌سازی‌ شرق‌ پرداخت. پس‌ از بازگشت‌ به‌ تدریس‌ در دانشکده‌ هنرهای‌ دراماتیک‌ مشغول‌ شد و سالها مدیر دپارتمان‌ تئاتر ماریونت‌ این‌ دانشکده‌ بود. او چند سال‌ عضو هیات‌ اجرایی‌ کمیته‌ ملی‌ هنرهای‌ تجسمی‌ ایران‌ وابسته‌ به‌ یونسکو و ژوری‌ چند نمایشگاه‌ بین‌المللی‌ بوده‌ است. گفتگوی‌ زیر در یک‌ بعدازظهر تابستانی‌ در کارگاه‌ هنری‌ وی‌ انجام‌ شده؛ کارگاهی‌ که‌ سرشار از بال‌ و پر پرواز کبوترانی‌ بود که‌ این‌ نقاش‌ پیشکسوت‌ میهنمان‌ را به‌ «نقاش‌ پرنده‌ها» معروف‌ کرده‌ است.‌
کد خبر: ۲۴۸۹۹۴

قلم‌ موی‌ شما بوی‌ پرواز گرفته، چقدر پرنده‌ می‌کشید؟‌

اگر ما بتوانیم‌ ادبیات‌ عرفانی‌مان‌ را با وسیله‌ و ابزار امروزی‌ به‌ شکل‌ نو بیان‌ کنیم، بی‌شک‌ حرفهای‌ خیلی‌ تازه‌ای‌ برای‌ دنیا خواهیم‌ داشت‌ که‌ از حرفهای‌ به‌ ظاهر مدرن‌ امروزی‌ خیلی‌ مدرن‌تر باشد.‌

خیلی‌ از اشعار مولانا هنوز برای‌ تفکر جا دارد. متاسفانه‌ این‌ شخصیت‌ها را نه‌ خوب‌ شناختیم‌ و نه‌ به‌ مردم‌ شناساندیم. من‌ خودم‌ از سال‌ 50، روی‌ اشعار مولانا کار کردم‌ و تم‌ پرنده‌ را برای‌ کارهای‌ خودم‌ انتخاب‌ کردم. کم‌کم‌ که‌ سوادم‌ بیشتر شد و کمی‌ جرات‌ و جسارت‌ پیدا کردم، سراغ‌ عطار رفتم؛ چرا که‌ به‌ شعری‌ از مولانا برخوردم‌ که‌ می‌گفت: هفت‌ شهر عشق‌ را عطار گشت‌

ما هنوز اندر خم‌ یک‌ کوچه‌ایم‌

این‌ مطلب‌ در آن‌ سن‌ و سال‌ برای‌ من‌ خیلی‌ جالب‌ و جذاب‌ بود. اشعار مولانا ریتم‌ خاصی‌ دارد؛ چرا که‌ اکثر آنها در حالت‌ سماع‌ نوشته‌ شده‌اند و ضربه‌هایی‌ دارد که‌ من‌ آنها را حس‌ می‌کردم. وقتی‌ وارد وادی‌ عطار شدم، متوجه‌ ریتم‌ و آهنگ‌ ثقیل‌ و خاص‌ آن‌ شدم‌ که‌ باعث‌ شد من‌ سخت‌ به‌ مفاهیم‌ آن‌ پی‌ ببرم، درست‌ مثل‌ تفاوت‌ یک‌ ارکستر سمفونیک‌ و یک‌ ارکستر مجلسی؛ برای‌ گوش‌ کردن‌ یک‌ ارکستر سمفونیک‌ باید خیلی‌ هوشیارتر بود و با دقت‌ بیشتری‌ گوش‌ کرد تا همه‌ صداها و سازها را شنید. من‌ متوجه‌ شدم‌ پایه‌ و اساس‌ کار عطار روی‌ عشق‌ است‌ و همه‌ چیز به‌ عشق‌ برمی‌گردد. عشقی‌ که‌ زمینی‌ است‌ هر چند که‌ از عشق‌ زمینی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ عشق‌ ازلی‌ و ابدی‌ کمک‌ می‌گیرد.‌

شما برای‌ تابلوهایتان‌ ابیات‌ خاصی‌ از اشعار عرفانی‌ را انتخاب‌ می‌کنید، مخاطبانتان‌ چه‌ عکس‌العملی‌ نشان‌ می‌دهند؟‌

من‌ می‌بینم‌ که‌ مردم‌ چقدر این‌ ماجرا را دوست‌ دارند. وقتی‌ در نمایشگاهها حضور پیدا می‌کنند اشعاری‌ را که‌ زیر تابلوها به‌ عنوان‌ عناوین‌ تابلوها نوشته‌ شده، یادداشت‌ می‌کنند و برایشان‌ جالب‌ است‌ که‌ دنباله‌اش‌ را پیدا کنند. به‌ علاقه‌ و ذوقی‌ که‌ در آنها موج‌ می‌زند پی‌ می‌برم. مردم‌ بسیار با ذوق‌ هستند، اما متاسفانه‌ برای‌ آنها بستر مناسبی‌ برای‌ فکر کردن، دیدن‌ و اندیشیدن‌ نداده‌ایم. همیشه‌ چیزی‌ را که‌ از آن‌ طرف‌ آمده‌ در کاغذ کادوی‌ قشنگی‌ پیچیده‌ایم‌ و به‌ آنها هدیه‌ کرده‌ایم‌ و از آنچه‌ که‌ خود داشته‌ایم‌ سطحی‌ گذاشته‌ایم.‌

فکر می‌کنم‌ در این‌ مقطع‌ زمانی‌ که‌ دنیا دچار یک‌ نوع‌ خلا است‌ باید به‌ خود بیاییم‌ و نهضتی‌ به‌ پا کنیم‌ که‌ هنر ایران‌ و مخصوصا هنرهای‌ تجسمی‌ به‌ خیلی‌ از ایسم‌هایی‌ که‌ اصلا به‌ ما مربوط‌ نیست، آلوده‌ نشود. من‌ همیشه‌ در کلاسهایم‌ می‌گویم‌ که‌ خیلی‌ از تعاریف‌ هنر اصلا ربطی‌ به‌ ما ندارد. چرا که‌ ما در یک‌ جامعه‌ خاص‌ زندگی‌ کردیم‌ و می‌کنیم. با یک‌ روند تفکر خاص‌ راجع‌ به‌ تولد، مرگ، زندگی‌ یا حتی‌ پدر و مادر، خانواده‌ و حجب‌ و حیا و... ما طور دیگری‌ فکر می‌کنیم. نمی‌توان‌ ناگهان‌ همه‌ این‌ عقاید را کنار بگذاریم‌ و به‌ خاطر تعریف‌ «اسپنسر» راجع‌ به‌ هنرهای‌ تجسمی‌ دنباله‌ رو تفکری‌ دیگر باشیم. ما به‌ عقاید دیگران‌ احترام‌ می‌گذاریم، اما آن‌ تعاریف‌ را به‌ عنوان‌ تعاریفی‌ که‌ الگوی‌ ما در هنر باشد، انتخاب‌ نمی‌کنیم.‌

عرفان‌ یک‌ مقوله‌ شرقی‌ است، اما نقاشی‌ در دامن‌ ایسم‌ها و مکتب‌های‌ غربی‌ پرورش‌ و گسترش‌ یافته، چگونه‌ می‌توان‌ مفاهیم‌ معنوی‌ شرقی‌ را در بستر تکنیک‌های‌ غربی‌ ارائه‌ کرد.‌

ما برای‌ هر نوع‌ تفکری‌ یک‌ لباس‌ خاص‌ در نظر می‌گیریم. هر تفکری‌ برای‌ خودش‌ پوشش‌ و آرایش‌ خاصی‌ دارد که‌ اینها لازم‌ و ملزوم‌ یکدیگرند. مثلا شعر مولانا را نمی‌توان‌ با جاز امریکایی‌ گوش‌ داد. چون‌ این‌ اشعار ساز خود را دارد. این‌ است‌ که‌ قبل‌ از این‌ که‌ وارد این‌ مقوله‌ شویم، اول‌ باید ببینیم‌ پوشش‌ مناسب‌ برای‌ این‌ تفکر چیست؟ ما تا به‌ حال‌ راجع‌ به‌ این‌ پوشش‌ تحقیق‌ نکرده‌ایم!‌

در این‌ مقطع‌ زمانی‌ که‌ دنیا دچار یک‌ نوع‌ خلاء است‌ باید به‌ خود بیاییم‌ و نهضتی‌ به‌ پا کنیم‌ که‌ هنر ایران‌ و مخصوصا هنرهای‌ تجسمی‌ به‌ خیلی‌ از ایسم‌هایی‌ که‌ اصلا به‌ ما مربوط‌ نیست آلوده‌ نشود

تفکرات‌ غلطی‌ اخیرا در دانشگاه‌های‌ هنری‌ حتی‌ علیه‌ ما رشد کرده‌ که‌ چرا ادبیات‌ باید وارد هنرهای‌ تجسمی‌ شود؟ و چرا باید این‌ دو مقوله‌ جدا و مستقل‌ از هم‌ با هم‌ تلفیق‌ شوند و چرا از ادبیات‌ در کارهای‌ خود مدد می‌گیرید؟‌

این‌ طرز فکر اشتباه‌ است. چرا که‌ هنر تجسمی‌ یک‌ مملکت‌ باید هویت‌ خودش‌ را داشته‌ باشد. هویت‌ هم‌ یعنی‌ فرهنگ‌ و ادبیات‌ و مجموعه‌ دانش‌ و علمی‌ که‌ آن‌ کشور داشته. چه‌ دلیلی‌ دارد که‌ ما این‌ مطلب‌ را مخفی‌ کنیم؟ اتفاقا ما می‌گوییم‌ تا دنیا بداند ما چنین‌ گنجی‌ داریم‌ و این‌ گنج‌ را ذره‌ذره‌ در قالب‌ سینما و گاهی‌ هنرهای‌ تجسمی‌ و یا در قالب‌ مجسمه‌های‌ بزرگ‌ در میادین‌ به‌ شما می‌دهیم. متاسفانه‌ امروز بیشتر مجسمه‌هایی‌ که‌ نصب‌ می‌شود هیچ‌ ربطی‌ به‌ ایران‌ ندارد. حتی‌ بعضی‌ از آنها هست‌ که‌ فکر می‌کنید مربوط‌ به‌ مکزیک‌ یا برزیل‌ است. در حالی‌ که‌ هنرهای‌ تجسمی‌ یک‌ کشور باید تاریخ‌ و فرهنگ‌ خود را نشان‌ دهد.‌

این‌ مطلب‌ زمانی‌ مشهود است‌ که‌ یک‌ مسافر خارجی‌ داشته‌ باشید، زمانی‌ که‌ این‌ مسافر را تا هتل‌ همراهی‌ می‌کنید و در مسیرتان‌ هیچ‌ المانی‌ از فرهنگ‌ مملکت‌ خود نمی‌یابی‌ و اینجاست‌ که‌ کمبود حس‌ می‌شود. 2500 سال‌ فرهنگ، عرفان‌ و ادبیات‌ کجاست؟‌

اما زمانی‌ که‌ ما برای‌ اندیشه‌ عرفانی‌ و فکرمان‌ یک‌ پوشش‌ مناسب‌ پیدا کردیم، توانستیم‌ یک‌ قالب‌ خاص‌ را مطرح‌ کنیم‌ که‌ ممکن‌ است‌ این‌ قالب‌ به‌ عنوان‌ سبک‌ یا ایسمی‌ در دنیا مطرح‌ شود که‌ متعلق‌ به‌ ماست. اگر در همین‌ حد هم‌ کار کرده‌ باشیم، همه‌ ما دین‌ خود را انجام‌ داده‌ایم.‌

آنچه‌ که‌ من‌ از دهه‌ 40 رویش‌ مطالعه‌ و کار کرده‌ام‌ و در روزنامه‌های‌ آن‌ زمان‌ هم‌ منعکس‌ شده، سبک‌ سوررئالیسم‌ متافیزیک‌ بوده. سوررئالیسم‌ همه‌ حرفهایش‌ را زده، (دارلی‌ ماکس‌ ارنست‌ مرگریت) چیزی‌ برای‌ گفتن‌ نمانده. اما آنچه‌ که‌ آنها نمی‌توانند بیان‌ کنند بحث‌ عرفان‌ و متافیزیک‌ است. اصلا آنها قادر به‌ فهم‌ این‌ مطلب‌ نیستند و اینجاست‌ که‌ ما یکه‌تازیم. اینجاست‌ که‌ دو به‌ علاوه‌ دو برابر چهار نمی‌شود. ولی‌ برابر چیزی‌ می‌شود که‌ برای‌ همه‌ باعث‌ شگفتی‌ و تعجب‌ است. وقتی‌ ما چنین‌ گنجی‌ داریم، چرا باید دنبال‌ سورئالیسم‌ برویم؟‌

من‌ عنوان‌ جدید متافیزیک‌ را مطرح‌ می‌کنم‌ و تماشاچی‌ را از زمین‌ می‌کنم‌ و چند متری‌ او را از تفکرات‌ زمینی‌ جدا می‌کنم‌ و به‌ او دید تازه‌ای‌ می‌دهم. می‌خواهم‌ بگویم‌ زندگی‌ فقط‌ خوردن‌ و خوابیدن‌ و حرص‌ و آز و تولید مثل‌ نیست.‌

شاید زندگی‌ روشی‌ است‌ که‌ عطار پیدا کرده. وقتی‌ راجع‌ به‌ عشق‌ بحث‌ می‌کند و یا مولانا که‌ تمام‌ زندگی‌ را براساس‌ جذبه‌ می‌بیند با طرح‌ مساله‌ و کهربا می‌فهمیم‌ که‌ همه‌ چیز عشق‌ است. اگر این‌ عشق‌ ساخته‌ شد و به‌ وجود آمد به‌ دنبالش‌ نظم‌ می‌آید و پریشانی‌ که‌ امروز دنیا گرفتارش‌ شده‌ از بین‌ خواهد رفت. وقتی‌ دنیا از این‌ بی‌نظمی‌ حاکم‌ بر جهان‌ مبرا شد، آرامش‌ می‌آید و دیگر ما احتیاج‌ نداریم‌ زندگی‌مان‌ را با قفل‌ و زنجیر و حصار محدود کنیم. من‌ روزی‌ با خودم‌ فکر می‌کردم‌ اگر این‌ گفته‌ عطار:‌

«بنیاد جان‌ و تن‌ را از عشق‌ معتبر کن» روی‌ اسکناس‌هایمان‌ چاپ‌ می‌کردیم، شاید دیگر کسی‌ پول‌ حرام‌ و رشوه‌ به‌ کسی‌ نمی‌داد و نمی‌گرفت.‌

اگر این‌ عشق‌ را می‌فهمیدیم‌ و می‌توانستیم‌ آن‌ را برای‌ جوان‌ جامعه‌مان‌ هم‌ تفهیم‌ کنیم، که‌ تو برای‌ هدف‌ والاتری‌ از خوردن‌ و خوابیدن‌ و زاد و ولد آمده‌ای‌ و او را به‌ تفکر وا می‌داشتیم، جامعه‌ والاتر می‌شد، ولی‌ متاسفانه‌ ما حتی‌ در جریانات‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ مملکتمان‌ به‌ این‌ مطلب‌ بها نداده‌ایم. مسائل‌ عرفانی‌ از حسابگری‌ و کسب‌ و کار کاملا جداست‌ و زمانی‌ که‌ اینها را دور ریختیم‌ یک‌ چیز خالصی‌ از دل‌ آن‌ بیرون‌ می‌آید که‌ همان‌ جامعه‌ پاک‌ است‌ که‌ کسی‌ در آن‌ گرسنه‌ نمی‌خوابد و کسی‌ بیکار نیست. ‌

ما در نقاشی‌هایی‌ با محتوای‌ عرفانی‌ و عرفان‌ شرق‌ متاثر از عطار و مولانا ترکیب‌ رنگهایی‌ می‌بینیم‌ که‌ دارای‌ اکسیری‌ است‌ که‌ دیگر تابلوها با همه‌ ارزشی‌ که‌ دارند از این‌ اکسیر بی‌بهره‌اند. اگر بخواهیم‌ دیوار متمایزکننده‌ای‌ بین‌ نقاشی‌های‌ عرفانی‌ و نقاشی‌هایی‌ که‌ با عرفان‌ پیوند خورده‌اند قائل‌ شویم، چه‌ می‌توانیم‌ بگوییم‌ و آنچه‌ که‌ این‌ دو نوع‌ تابلو را از هم‌ جدا می‌کند، چیست؟‌

وقتی‌ که‌ در یک‌ مقوله‌ صرفا تزئینی‌ یا عامه‌پسند، نقاشی‌ می‌کنند باید رنگی‌ را هم‌ انتخاب‌ کنند که‌ عامه‌پسند باشد. عامه‌ به‌ این‌ معنا که‌ چیزی‌ باشد که‌ امروز مورد پسند است. آنچه‌ که‌ امروز مطلوب‌ است‌ و فردا شاید نباشد. مثل‌ رنگ‌ صحنه‌ در تئاتر. صحنه‌ تئاتر روزی‌ در جایی‌ اجرا می‌شود. به‌ فوریت‌ لته‌ها را رنگ‌ می‌کنند و نمایش‌ را اجرا می‌کنند و بعد هم‌ آن‌ رنگها را دور می‌ریزند. نوع‌ و جنس‌ رنگ‌ میراست‌ و نمی‌ماند.‌

اما زمانی‌ هست‌ که‌ شما می‌خواهی‌ فکری‌ را بیان‌ کنی‌ که‌ این‌ فکر به‌ صورت‌ یک‌ بارقه‌ به‌ سراغت‌ آمده. اول‌ باید بپذیری‌ که‌ این‌ در واقع‌ حکم‌ یک‌ الهام‌ را دارد. وقتی‌ که‌ اندیشه‌ای‌ غیرزمینی‌ شد مقدس‌ است. حالا وقت‌ آن‌ رسیده‌ که‌ بنشینی‌ و برای‌ آن‌ فکر کنی‌ تا وسیله‌ و رنگی‌ را برای‌ اجرای‌ آن‌ فکر روی‌ سطح‌ بوم‌ پیدا کنی

اما زمانی‌ هست‌ که‌ شما می‌خواهی‌ فکری‌ را بیان‌ کنی‌ که‌ این‌ فکر به‌ صورت‌ یک‌ بارقه‌ به‌ سراغت‌ آمده. اول‌ باید بپذیری‌ که‌ این‌ در واقع‌ حکم‌ یک‌ الهام‌ را دارد. وقتی‌ که‌ اندیشه‌ای‌ غیرزمینی‌ شد مقدس‌ است. حالا وقت‌ آن‌ رسیده‌ که‌ بنشینی‌ و برای‌ آن‌ فکر کنی‌ تا وسیله‌ و رنگی‌ را برای‌ اجرای‌ آن‌ فکر روی‌ سطح‌ بوم‌ پیدا کنی. هر چقدر که‌ عشق‌ بیشتری‌ برای‌ اجرای‌ آن‌ داشته‌ باشی‌ و مشقت‌ بیشتری‌ را تحمل‌ کنی، بیشتر به‌ دل‌ تماشاچی‌ می‌نشیند و این‌ مساله‌ به‌ خود من‌ ثابت‌ شده.

یعنی‌ اگرچه‌ این‌ تفاوت‌ در تابلو بروز می‌کند، اما عمدتا در درون‌ خود هنرمند نهفته‌ است؟‌

یک‌ مثال‌ خیلی‌ ساده: ما چقدر بناها و اماکن‌ تاریخی‌ داریم‌ که‌ ساخته‌ شده‌ و نابود شده. چراکه‌ بنا یا کارگزارش‌ از صاحب‌ آن‌ ملک‌ دل‌ خوشی‌ نداشته‌ و با این‌ که‌ خرج‌ هم‌ شده‌ ماندگار نبوده‌ و از بین‌ رفته، اما بسیاری‌ از مساجد را می‌بینید که‌ از 12 قرن‌ پیش‌ تا به‌ حال‌ هنوز پابرجاست. چراکه‌ خانه‌ خدا ساخته‌ شده‌ و مثلا بنایی‌ که‌ سنگها را روی‌ هم‌ گذاشته‌ از ملات‌ آن‌ کم‌ نگذاشته‌ و به‌ جواب‌ دادن‌ به‌ خدا فکر کرده. ‌

کار عرفانی‌ هم‌ همین‌ طور است‌ و کار هنرمند یک‌ کار سهل‌انگارانه‌ نیست. کاری‌ را برای‌ رساندن‌ به‌ یک‌ نمایشگاه‌ نمی‌کند. برای‌ یک‌ ارتباط‌ خاصی‌ کار می‌کند. دنبال‌ وسیله‌ای‌ است‌ که‌ خود را به‌ او وصل‌ کند و جوابی‌ بگیرد و هر چقدر بیشتر جواب‌ بگیرد کارش‌ شکوفاتر می‌شود. ‌

آیا رنج‌ معاش‌ در شرایط‌ امروز به‌ هنرمند فرصت‌ خلق‌ آثار عمیق‌ و معنوی‌ را می‌دهد؟ ‌

وقتی‌ که‌ آن‌ ارتباط‌ برقرار شد، روزی‌اش‌ هم‌ می‌آید. برکاتش‌ همراهش‌ است. محال‌ است‌ که‌ هنرمندی‌ کارش‌ را خوب‌ بلد باشد و به‌ کارش‌ ایمان‌ داشته‌ باشد و به‌ خود حقیقت‌ را گفته‌ باشد ولی‌ در زندگی‌ درماند. مجموعه‌ آن‌ حال‌ و احوالی‌ که‌ در آن‌ سیر کرده‌ سفره‌ای‌ برایش‌ پهن‌ می‌کند که‌ حاضر نیست‌ حتی‌ تنها سر آن‌ سفره‌ بنشیند. می‌توان‌ گفت‌ آن‌ حال‌ و احوال، منشی‌ برای‌ او می‌سازد که‌ نمی‌تواند تنها بنشیند و برخلاف‌ تصور خیلی‌ از آدمهای‌ تازه‌ به‌ دوران‌ رسیده‌ای‌ که‌ فکر می‌کنند هرکس‌ این‌ نوع‌ تفکر را دارد درویش‌مآب‌ و درویش‌ مسلک‌ است، کسانی‌ که‌ در وادی‌ عارفانه‌ قدم‌ می‌گذارند دید وسیع‌ و متفاوتی‌ نسبت‌ به‌ آدمهای‌ دیگر دارند. ‌

این‌ دید متفاوت‌ چه‌ تعریفی‌ دارد؟ ‌

این‌ همیشه‌ جزئی‌ از درسهای‌ من‌ بوده‌ که‌ روز اول‌ از شاگردم‌ می‌خواهم‌ به‌ رنگهایی‌ که‌ در مقابلش‌ گذاشته‌ام‌ نگاه‌ کند و به‌ من‌ بگوید چند رنگ‌ می‌بیند؟ من‌ معمولا این‌ کار را با خاکستری‌ می‌کنم. معمولا 12 خاکستری‌ را برای‌ من‌ جدا می‌کنند و من‌ به‌ آنها می‌گویم‌ زمانی‌ شاگرد خوبی‌ هستید که‌ بتوانید 110 خاکستری‌ را برایم‌ جدا کنی. ‌

اینجاست‌ تفاوت‌ آدم‌ عادی‌ و هنرمند. آدمی‌ که‌ درخت‌ را درخت‌ می‌بیند و فکر می‌کند درخت‌ سبز است. اما این‌ درخت‌ جشنواره‌ سبز است‌ و بیش‌ از 75 سبز در آن‌ وجود دارد و از آنجا که‌ هر سبزی‌ حسی‌ در ما ایجاد می‌کند، یک‌ هنرمند از دیدن‌ درخت‌ بیشتر لذت‌ می‌برد. زمانی‌ که‌ توانستیم‌ درخت‌ را شفاف‌ و شیشه‌ای‌ ببینیم، آوندها و جریان‌ درون‌ آنها را ببینیم، فعالیت‌ درون‌ سطح‌ برگها، نیروی‌ عظیمی‌ که‌ شیره‌ را به‌ برگها می‌رساند، می‌پروراند و به‌ ریشه‌ بازمی‌گرداند و همه‌ اینها را ببینیم، این‌ موهبت‌ و سعادت‌ نصیبمان‌ شده‌ که‌ زلال‌ ببینیم‌ و حقیقت‌ و ماهیت‌ اصلی‌ را درک‌ کنیم. ‌

شما در یکی‌ از تابلوهایتان‌ پرنده‌ای‌ را به‌ دار کشیده‌اید، چرا؟ ‌

تابلوی‌ (در شوق‌ دیدارت‌ دگر جایی‌ از این‌ خوشتر نبود) تصویر پرنده‌ای‌ است‌ که‌ بر داری‌ 5 متری‌ آویخته‌ شده. ‌

این‌ تابلو در فرهنگسرای‌ نیاوران‌ به‌ نمایش‌ گذاشته‌ شد و در شب‌ افتتاح‌ 1200 نفر بازدیدکننده‌ داشت. ‌

این‌ کار برای‌ من‌ خیلی‌ جالب‌ بود، چون‌ مردم‌ را در آن‌ دخالت‌ داده‌ بودم؛ به‌ شکلی‌ که‌ پرنده‌ با میخهای‌ 70 سانتیمتری‌ روی‌ دیوار آویخته‌ شده‌ بود و مردم‌ روی‌ سکویی‌ که‌ جلوی‌ این‌ 5 متر تابلو بود شمع‌ روشن‌ می‌کردند و این‌ خود فضایی‌ روحانی‌ ایجاد می‌کرد. حتی‌ بعضی‌ها گریه‌ می‌کردند. ‌

یعنی‌ شما همان‌ فاصله‌گذاری‌ که‌ برشت‌ در تئاتر کرد را در نقاشی‌ کردید؟‌

بله، وقتی‌ مردم‌ را در کار دخالت‌ دادم‌ باعث‌ شد درک‌ بهتری‌ داشته‌ باشند. این‌ دار همان‌ زنجیر پرومته‌ است؛ چون‌ پرومته‌ آتش‌ را به‌ انسان‌ هدیه‌ کرد و آتش‌ سمبل‌ خرد و دانایی‌ است، ولی‌ این‌ باعث‌ شد تاوان‌ پس‌ دهد و او را در کوه‌ به‌ زنجیر کشیدند تا کرکس‌ها او را بخورند. ‌

پیامبران، بزرگان‌ و عرفای‌ ما برای‌ این‌ که‌ توانایی‌ درک‌ زندگی‌ را به‌ بشر بدهند تاوان‌ پس‌ دادند، کشته‌ شدند، منزوی‌ شدند، راهی‌ کوه‌ و بیابان‌ها شدند و خاکسترشان‌ را به‌ باد دادند. ‌

به‌ حرف‌ اول‌ شما برگردیم. هنر ایرانی‌ در سبکهای‌ ایرانی‌ با هویت‌ فرهنگی‌ و دینی‌ ایرانی. ‌

ما در مملکتی‌ زندگی‌ می‌کنیم‌ که‌ برخلاف‌ تصور خیلی‌ها، مردم‌ بسیار فهیمی‌ دارد که‌ همه‌ چیز را به‌ خوبی‌ درک‌ می‌کنند. من‌ در برخورد با آنها و محبت‌هایشان‌ می‌بینم‌ که‌ جریان‌ درست‌ هنر را به‌ خوبی‌ دنبال‌ می‌کنند و سره‌ را از ناسره‌ به‌ خوبی‌ تشخیص‌ می‌دهند. در این‌ چند دهه‌ ثابت‌ شده، آنچه‌ که‌ ماده‌ اصلی‌ و مادر هنر است‌ راه‌ خود را خیلی‌ زیبا پیدا کرده‌ و ادامه‌ می‌دهد و مسائل‌ سیاسی‌ مطلقا در آن‌ راهی‌ ندارد. انگار که‌ ایزوله‌ شده‌ از خیلی‌ مسائل. حتی‌ تبلیغات‌ پرزرق‌ و برقی‌ که‌ آن‌ طرف‌ دنیا برای‌ مکتب‌هایشان‌ می‌کنند، رویش‌ اثری‌ ندارد. ‌

خوشبختانه‌ در برخورد با آدمها می‌بینم‌ که‌ بسیار قدردانند. گاهی‌ به‌ نظر من‌ اگر یک‌ عالم‌ و یا یک‌ آدم‌ فهیم، قدر یک‌ هنرمند را بداند، بهتر از این‌ است‌ که‌ فوجی‌ از آدمهای‌ نادان. ‌

ما سعی‌ می‌کنیم‌ کارمان‌ را به‌ خوبی‌ انجام‌ دهیم، سوادمان‌ را بالا ببریم‌ و از گنجی‌ که‌ داریم‌ درست‌ استفاده‌ کنیم. ‌

ما سر گنجی‌ هستیم‌ که‌ ادبیات‌ عرفانی‌ ماست‌ و متاسفانه‌ به‌ جای‌ این‌ که‌ از آن‌ استفاده‌ کنیم‌ سراغ‌ خرده‌ شیشه‌های‌ کشورهای‌ بیگانه‌ می‌رویم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ آنها بدلی‌ است. ‌

زهرا علیزاده‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها