پرونده ماه

دینداری ‌عامه ‌چیست؟

دانشجویان‌ رشته‌ «مذهب‌ عامه» در خصوص‌ مفهوم‌ این‌ اصطلاح‌ نظر واحدی‌ ندارند. واژه‌ عامه‌ از واژه‌ لاتین‌ populus به‌ معنای‌ مردم‌ ریشه‌ گرفته‌ است. از این‌ رو مذهب‌ عامه، به‌ باورها و اعمال‌ مردم‌ معمولی‌ مربوط‌ می‌شود. مذهب‌ عامه‌ بخشی‌ از چیزی‌ است‌ که‌ فیلیپ‌ آریس‌ و دیگران‌ آن‌ را تحت‌ عنوان‌ زندگی‌ خصوصی، زندگی‌ روزمره‌ مردم‌ عادی‌ و تلاش‌ آنها برای‌ ترسیم‌ یک‌ حوزه‌ معنایی‌ مخصوص‌ می‌دانند. در این‌ حوزه‌ تفاوت‌ عمیقی‌ میان‌ دین‌ مردم‌ معمولی‌ با دین‌ متالهان‌ و کشیشان‌ وجود دارد.
کد خبر: ۲۴۶۷۲۷

اصطلاحاتی‌ از قبیل‌ مذهب‌ عامه، مذهب، قومی‌  محلی، مذهب‌ مشاهده‌ناپذیر، مذهب‌ مشترک‌ و عوام‌گرایی‌ مذهبی‌ برگستره‌ای‌ از حیات‌ مذهبی‌ اشاره‌ می‌کنند که‌ شناخت‌ و توصیف‌ آن‌ بسیار مشکل‌ است. این‌ اصطلاحات‌ نشان‌دهنده‌ جنبه‌ای‌ از حیات‌ مذهبی‌ هستند که‌ مرز مشخصی‌ میان‌ آن‌ با نهادها و نظامهای‌ اعتقادی‌ متعلق‌ به‌ دین‌ رسمی‌ وجود دارد. اما ببینیم‌ این‌ گستره‌ چیست‌ و چرا توصیف‌ دقیق‌ آن‌ کار ساده‌ای‌ نیست. یکی‌ از مهمترین‌ کارهای‌ انجام‌ شده‌ در این‌ خصوص‌ کتابی‌ با عنوان‌ «مذهب‌ عامه: کتب‌ آسمانی‌ در امریکا»، کار مشترک‌ لوئیس‌ اشنایدر و استنفورد دورنباخ‌ بود که‌ در سال‌ 1958 منتشر شد در آن‌ کتاب‌ به‌ مطالبی‌ درباره‌ تاریخ‌ مسیحیت، رواج‌ دکترین‌ مسیحی، رشد ساختار کلیسا و ارزیابی‌ شخصیت‌های‌ کلیدی‌ در شکل‌دهی‌ به‌ این‌ سنت‌ پرداخته‌ شده‌ است.‌

اشنایدر و دورنباخ، مذهب‌ عامه‌ را در مقام‌ رویکردی‌ عملی‌ و روشمند برای‌ مذهبی‌ بودن‌ در نظر می‌گیرند؛ رویکردی‌ که‌ مردم‌ عادی‌ را برای‌ مقابله‌ با مشکلات‌ روزمره‌ توانمند می‌کند. مذهب‌ عامه‌ خرسندی‌ درونی‌ و امنیت‌ عاطفی‌ را برای‌ این‌ مردم‌ به‌ ارمغان‌ می‌آورد. از منظر اشنایدر و دورنباخ، مذهب‌ عامه‌ بیش‌ از آن‌ که‌ به‌ دکترین‌ و منش‌ رسمی‌ و عقلانی‌ وابسته‌ باشد، بازتاب‌ دهنده‌ احساسات‌ و عواطف‌ است. می‌توان‌ این‌ گونه‌ نتیجه‌ گرفت‌ که‌ مذهب‌ عامه‌ به‌ موازات‌ باورها و اعمال‌ مذهب‌ رسمی‌ جریان‌ دارد و مردم‌ به‌ منظور رسیدن‌ به‌ نظم‌ و معنی‌ در زندگی‌ خود به‌ آن‌ تمسک‌ می‌جویند. مذهب‌ عامه‌ با مذهب‌ سازمان‌ یافته‌ نیز در ارتباط‌ است، اما با آن‌ یکی‌ نیست. یک‌ سنت‌ مذهبی‌ رسمی، مخزنی‌ از اعتقادها را پیش‌ روی‌ فرد قرار می‌دهد. اما باید توجه‌ کرد چگونه‌ این‌ اعتقادهای‌ ویژه‌ در زندگی‌ افراد تفاوت‌ ایجاد می‌کنند و یک‌ فرد چگونه‌ می‌تواند آنها را در زندگی‌ فردی‌ خود اعمال‌ کند.‌

پیتر ویلیامز با قائل‌ شدن‌ نقشی‌ پیرامونی‌ به‌ مذهب‌ عامه‌ در برابر مذهب‌ سازمان‌ یافته، رابطه‌ میان‌ آن‌ و سنتهای‌ مذهبی‌ رسمی‌تر را برجسته‌ می‌کند. از نظر او مذهب‌ عامه‌ «یک‌ فعالیت‌ برون‌  کلیسایی‌ است‌ که‌ خارج‌ از ساختارهای‌ رسمی‌ عمل‌ می‌کند و از طرف‌ بیشتر جوامع‌ به‌ منظور چنین‌ فعالیتی‌ تهیه‌ شده‌ است.» ویلیامز، مذهب‌ عامه‌ را با تغییرات‌ اجتماعی‌ وسیعی‌ که‌ از فرایند مدرنیزاسیون‌ (نوسازی) سرچشمه‌ می‌گیرد، همپیوند می‌داند. در دوره‌های‌ مختلف‌ تغییرات‌ اجتماعی، روشهای‌ استقرار یافته‌ اندیشه‌ و عمل‌ و نیز گونه‌های‌ ثابت‌ حیات‌ مذهبی، توانستند با نوعی‌ زندگی‌ که‌ نیروها و شرایط‌ اجتماعی‌ جدید آن‌ را به‌ چالش‌ می‌کشانند، پیوند برقرار کنند. در چنین‌ شرایطی‌ مردم‌ عادی‌ توانستند به‌ روشهای‌ جایگزین‌ دست‌ یابند. ویلیامز به‌ عنوان‌ مصداق‌ برای‌ این‌ رفتارها اهمیت‌ دادن‌ به‌ مذهب‌ سازمان‌ یافته‌ و رشد جنبشهای‌ توده‌ای‌  نه‌ فردی‌  را برمی‌شمرد. او 3 مؤ‌لفه‌ برای‌ جنبش‌های‌ مذهبی‌ عامه‌ در نظر می‌گیرد:‌

1- در زمینه‌ ساختار اجتماعی، تمامی‌ این‌ جنبش‌ها منفک‌ از الگوهای‌ سازمانی‌ و رهبری‌ قالب‌بندی‌ شده‌ بودند.‌

2- در زمینه‌ جامعه‌شناسی‌ معرفت، باورها و آموزه‌های‌ این‌ جنبش‌ها از طریق‌ مجراهایی‌ غیر از مدارس‌ رسمی‌ علوم‌ دینی‌ و سنتهای‌ مقرر اجتماعات‌ مذهبی‌ انتقال‌ می‌یافتند.‌

3- در زمینه‌ نمادگرایی، مفهوم‌ و رفتار، جنبشهای‌ عامه، در جستجوی‌ نشانه‌هایی‌ از تجلی‌ وساطت‌ مذهبی‌ در حوزه‌ زندگی‌ روزمره‌ خود بودند.‌

اندیشمندان‌ به‌ طور جدی‌ در خصوص‌ میزان‌ خصوصی‌ بودن‌ مذهب‌ و چرایی‌ آن‌ صحبت‌ کرده‌اند. توماس‌ لاکمن‌ جامعه‌شناس، خصوصی‌سازی‌ مذهبی‌ را ویژگی‌ عمده‌ عصر معاصر می‌داند. از نظر لاکمن‌ شهرنشینی‌ و صنعتی‌ شدن، علل‌ اصلی‌ این‌ امر هستند چرا که‌ موجد یک‌ نظام‌ اجتماعی‌ فراگیر و پیچیده‌اند. مردم‌ در مواجهه‌ با هجوم‌ نظامهای‌ عقیدتی‌  که‌ جملگی‌ مدعی‌ ارزانی‌ داشتن‌ مفهوم‌ جدیدی‌ به‌ زندگی‌ بشر هستند  به‌ انتخاب‌ یک‌ نظام‌ عقیدتی‌ پیشرو و در عین‌ حال‌ شخصی‌  ولو منحصر به‌ فرد نباشد  می‌پردازند.‌

چنین‌ حالتی‌ مذهب‌ را مشاهده‌ناپذیر می‌کند. اما آیا این‌ مذهب‌ مشاهده‌ناپذیر یا خصوصی‌ همان‌ مذهب‌ عامه‌ است؟ تا جایی‌ که‌ مذهب‌ مشاهده‌ناپذیر یا خصوصی‌ به‌ نوع‌ نگرش‌ افراد درباره‌ تجارب‌ بشری‌ یا چگونگی‌ معنایابی‌ آنها در زندگی‌ وابسته‌ باشد، می‌توان‌ مشابهتی‌ میان‌ این‌ نوع‌ مذهب‌ با مذهب‌ عامه‌ برقرار کرد. با این‌ وجود اگر مذهب، به‌ طور کامل‌ خصوصی‌ شود و هر کس‌ روشی‌ منحصر به‌ فرد برای‌ حیات‌ مذهبی‌ خود برگزیند، چندان‌ که‌ روش‌ وی‌ کوچکترین‌ وجه‌ اشتراکی‌ با دیگر گونه‌های‌ دین‌ نداشته‌ باشد، در این‌ صورت‌ تکلیف‌ شناخت‌ مذهب‌ و کاربردهای‌ آن‌چه‌ می‌شود؟ ‌

برخی‌ دیگر از جامعه‌شناسان‌ از تفاوت‌های‌ موجود میان‌ طبقات‌ اجتماعی‌ برای‌ توصیف‌ مذهب عامه‌ کمک‌ می‌گیرند. ویورتو لانترناری‌ ریشه‌ تفاوت‌ میان‌ مذهب‌ عامه‌ با مذهب‌ رسمی‌ و نهادینه‌ را در قشربندی‌های‌ اجتماعی‌ واقع در‌ درون‌ یک‌ فرهنگ‌ می‌بیند  مذهب‌ رسمی، مذهب‌ نخبگان‌ است‌ و از این‌ جهت‌ بر کل‌ جامعه‌ استیلا می‌یابد، بنابر این‌ لانترناری‌ مدعی‌ است‌ ظهور مذهب‌ عامه‌ در میان‌ قشرهای‌ پایین‌ اجتماعی‌ که‌ حداقل‌ قدرت‌ اقتصادی‌ و سیاسی‌ را دارا هستند، نمایانگر پاسخی‌ در برابر طبقات‌ مسلط‌ است. به‌ عبارت‌ دیگر، مذهب‌ عامه‌ برای‌ سرکوب‌ شدگان‌ در حکم‌ ابزاری‌ جهت‌ ایجاد یک‌ هویت‌ اجتماعی‌ مثبت‌ است. پائولو سوئز نیز نقش‌ طبقه‌ را در پرورش‌ مذهب‌ عامه‌ عاملی‌ حیاتی‌ می‌داند. تاکید اصلی‌ سوئز بر جوامعی‌ است‌ که‌ در آنها یکتاپرستی‌ غالب‌ است. از دید سوئز، یکتاپرستی‌ که‌ قوام‌بخش‌ بیشتر مذاهب‌ غربی‌ است، موجبات‌ ایجاد یک‌ نظم‌ اجتماعی‌ سلسله‌ مراتبی‌ را فراهم‌ می‌آورد.‌

بعضی‌ها نیز مذهب‌ عامه‌ را به‌ فرهنگ‌ قومی‌  محلی‌ یا مذهب‌ قومی‌  محلی‌ و فرهنگ‌ دهاتی‌  که‌ یا هنوز الفبا به‌ جامعه‌شان‌ راه‌ نیافته‌ است‌ و یا کم‌سوادتر از مردم‌ جوامع‌ پیچیده‌ هستند  مرتبط‌ می‌کند. گوستاو منچینگ‌ مذهب‌ قومی‌  محلی‌ را بازمانده‌ اعتقاد به‌ سحر و جادو در میان‌ فرهنگهای‌ بدوی‌ می‌داند؛ فرهنگ‌هایی‌ که‌ در آن‌ کنترل‌ و اداره‌ قدرت‌ مقدس‌ به‌ شادکامی، کامیابی‌ و موفقیت‌ برای‌ فرد و جامعه‌ منجر می‌شود. در اینجا باورهای‌ قومی‌ یا عامه‌ مطابق‌ یک‌ فرهنگ، مشترکند و منظور از آن‌ خصوصی‌ شدنی‌ نیست‌ که‌ برخی‌ها مطرح‌ کرده‌ و آن‌ را به‌ معنی‌ قطع‌ کامل‌ ارتباط‌ با منبع‌ مشترک‌ می‌دانند. در واقع‌ منچینگ‌ به‌ وجود تشابهی‌ میان‌ تمامی‌ فرهنگ‌ها اعتقاد دارد. در همین‌ خصوص‌ مطالعات‌ ویرجیل‌ الیزوندو روی‌ امریکایی‌های‌ مکزیکی‌تبار نیز حاکی‌ از نوعی‌ همسانی‌ مذهبی‌ در میان‌ مردم‌ و انکار شخصی‌ و فردی‌ بودن‌ آن‌ است. چنین‌ اشتراکی‌ از نظر الیزوندو زمینه‌ساز ایجاد بنیانی‌ برای‌ هویت‌ جمعی‌ مردم‌ است. پیتر وریجوف‌ نیز ادعا می‌کند مذهب‌ عامه‌ پدیده‌ای‌ انسانی، ثابت‌ و همیشگی‌ است. در کل، مذهبی‌ بودن‌ [از دیگر امور] پیشی‌ می‌گیرد؛ چرا که‌ تفکیک‌ نهادی‌ اجرا شده‌ در جوامع‌ غربی‌ مدرن، مذهب‌ را به‌ جزئی‌ گسسته‌ و منفک‌ از فرهنگ‌ بدل‌ کرده‌ است.‌

اما بعضی‌ دیگر از اندیشمندان‌ همچون‌ رابرت‌ تاولر از مذهب‌ مشترک‌ سخن‌ به‌ میان‌ می‌آورند. تاولر معتقد است: «مذهب‌ مشترک‌ را می‌توان‌ به‌ شکل‌ باورها و فرایضی‌ توصیف‌ کرد که‌ تحت‌ سلطه‌ نهاد مذهبی‌ حاکم‌ قرار ندارند.» مذهب‌ مشترک‌ از منظر وی‌ مذهبی‌ فراگیر و سازمان‌ نیافته‌ بوده‌ و در هر جامعه‌ای‌ وجود دارد. چرا که‌ مذهب‌ رسمی‌ قادر به‌ پاسخگویی‌ به‌ نیازها و معنادهی‌ به‌ مسائل‌ پیش‌ آمده‌ و سردرگم‌ کننده‌ برای‌ مردم‌ عادی‌ نیست. او مذهب‌ مشترک‌ را به‌ عنوان‌ «بن‌ پایه‌ تدین» در جوامع‌ بشری‌ معرفی‌ می‌کند. منظور تاولر از مذهب‌ مشترک، با آنچه‌ دیگران‌ مذهب‌ عامه‌ می‌نامندش، اندکی‌ متفاوت‌ است. مذهبی‌ بودن‌ بنیادین‌ در نظامهای‌ عقیدتی‌ رسمی‌ به‌ طور صریح‌ بیان‌ نشده‌ است‌ [اما] فتواها و فرامین‌ مربوط‌ به‌ یک‌ سنت‌ مذهبی‌ ویژه‌ عنوان‌ شده‌ است.‌

اخیرا جامعه‌شناسی‌ به‌ نام‌ رابرت‌ ووثناو درباره‌ عوام‌گرایی‌ مذهبی‌ در فرهنگ‌ امریکایی‌ معاصر سخن‌ گفته‌ است. ووثناو تلاش‌ می‌کند تمایل‌ افراد  افرادی‌ که‌ سابقا متعلق‌ به‌ یکی‌ از سنت‌های‌ رسمی‌ مذهبی‌ بودند  را نسبت‌ به‌ اتخاذ شیوه‌های‌ جایگزین‌ حیات‌ دینی‌ به‌ تصویر کشد.‌

او به‌ برهم‌ کنش‌ میان‌ تکثرگرایی‌ فرهنگی‌ که‌ امری‌ رایج‌ در فرهنگ‌ امریکایی‌ است‌ و انتخاب‌های‌ فردی‌ در خصوص‌ مسائل‌ اعتقادی‌ توجه‌ می‌کند. نتیجه‌ این‌ تاثیر و تاثیر ظهور پدیده‌هایی‌ است‌ که‌ متعاقب‌ آن‌ افراد نظامهای‌ ارزشی‌ و اعتقادی‌ خود را که‌ بازتاب‌ دهنده‌ برخی‌ از ارزشهای‌ عمده‌ است، انتخاب‌ می‌کنند. ووثناو براین‌ باور است‌ که‌ عوام‌گرایی‌ مذهبی، هیچ‌گونه‌ نیازی‌ به‌ سازگاری‌ درونی‌ ندارد. بلکه‌ این‌ مذهبی‌ بودن‌ عامه، سیال‌ و دائم‌التغییر است. با این‌ حال، عوام‌گرایی، همان‌ کارکرد مشابهی‌ که‌ بعضی‌ها برای‌ مذهب‌ عامه، مذهب‌ مشترک‌ یا مذهب‌ قومی‌  محلی‌ در نظر می‌گرفتند را برمی‌تابد.‌

ممکن‌ است‌ توصیف‌ مذهب‌ عامه‌ ساده‌تر از تعریف‌ آن‌ باشد. چرا که‌ استفاده‌ از صفت عامه‌ برای‌ مذهب‌ به‌ لحاظ‌ معنایی‌ مناسب‌ نیست. مشکل‌ زمانی‌ آشکارتر خواهد شد که‌ به‌ مفهوم‌ واژه‌ مذهب‌ توجه‌ کنیم؛ زیرا خیلی‌ها مذهب‌ را اعتقادی‌ ساختارمند و مجموعه‌ای‌ سازمان‌ یافته‌ از فرائض‌ در نظر می‌گیرند که‌ به‌ واسطه‌ یک‌ دین‌ رسمی‌ معین‌ می‌شود. مذهب‌ را آیین‌ها و روشهای‌ تعیین‌ شده‌ به‌ وسیله‌ متخصصان‌ مذهبی‌ (متالهین، فلاسفه، مقامات‌ عالی‌رتبه‌ مذهبی، روحانیون) تشکیل‌ داده‌ است. به‌ عبارت‌ دیگر، واقعیت‌ مذهب‌ را نخبگان‌ مذهبی‌ مشخص‌ می‌کنند. در نتیجه‌ کلیه‌ باورهای‌ نظام‌مندی‌ که‌ از معیار فرامین‌ تعیین‌ شده‌ به‌ واسطه‌ اقتدار مذهبی‌ فاصله‌ می‌گیرند، به‌ مثابه‌ باورهایی‌ انحرافی‌ و مخالف‌ با دین‌ راستین‌ تصور می‌شوند.‌

جامعه‌شناسان‌ دو رویکرد متفاوت‌ نسبت‌ به‌ دین‌ را مشخص‌ کرده‌اند. یکی‌ رویکرد قائم‌ به‌ ذات‌ است‌ و آن‌ دیگری‌ رویکرد کارکردی. هر دو رویکرد برآنند که‌ مذهب، با قادر کردن‌ مردم‌ در خصوص‌ درک‌ و تفسیر تجربیات‌ خود در نقش‌ افراد یا به‌ مثابه‌ بخشی‌ از یک‌ مجموعه‌ بزرگتر، به‌ حیات‌ آنها معنا می‌بخشند. آنهایی‌ از رویکرد قائم‌ به‌ ذات‌ تبعیت‌ می‌کنند اصرار دارند که‌ معنای‌ صحیح‌ و معتبر [برای‌ زندگی] برخاسته‌ از نظامهای‌ عقیدتی‌ مشخصی‌ است‌ که‌ به‌ یک‌ قدرت‌ و نیروی‌ فوق‌ بشری‌ [مافوق‌ طبیعی، «خدا]» مرتبط‌ است‌ و به‌ همین‌ دلیل‌ قلمروی‌ محدودی‌ برای‌ مذهب‌ ترسیم‌ می‌کنند. این‌ افراد آموزه‌های‌ متاءلهین‌ و کشیشان‌ را ملاک‌ باورهای‌ راستین‌ برشمردند و آنها را در مقابل‌ کفر و ارتداد و رفتارهای‌ انحرافی‌ قرار می‌دهند. کارکردگرایان‌ شبکه‌ وسیع‌تری‌ را در نظر می‌گیرند. آنها روند چگونگی‌ معنایابی‌ مردم‌ و حتی‌ جوامع‌ را تعقیب‌ می‌کنند. از نظر آنها مردم‌ باورها و اعمال‌ مرتبط‌ با دین‌ رسمی‌ را می‌پذیرند؛ اما برداشت‌ خود را از دین‌ به‌ طور کامل‌ به‌ آن‌ محدود نمی‌کنند.‌

کارکردگرایی‌ بهتر می‌تواند تلفیق‌ عقایدی‌ را که‌ بیشتر به‌ عنوان‌ ویژگی‌ بنیادین‌ مذهب‌ عامه‌ به‌ نظر می‌رسد، درک‌ کند. رواج‌ درهم‌ آمیختگی‌ اعتقادات‌ و اصول‌ برگرفته‌ از منابع‌ مختلف‌ به‌ منظور ایجاد یک‌ جهان‌ معنایی‌ شخصی، از نظر طرفداران‌ رویکرد قائم‌ به‌ ذات، آلوده‌ کردن‌ ایمان‌ ناب‌ و راستین‌ است؛ اما از منظر کارکردگرایان، تلفیق‌ عقاید، استانداردهای‌ هنجارمند و تثبیت‌ شده‌ به‌ واسطه‌ نهادها و سنت‌ها را به‌ چالش‌ می‌کشاند. اگر گرایش‌ به‌ تلفیق‌ عقاید، سنگ‌ بنای‌ باورهای‌ مردم‌ عادی‌ را تشکیل‌ دهد در آن‌ صورت‌ این‌ گرایش‌ نه‌ نظامی‌ از اعتقادات‌ و اعمال‌ وضع‌ شده‌ از سوی‌ نخبگان‌ مذهبی، بلکه‌ هنجاری‌ واقعی‌ است.‌

لازم‌ است‌ مرز مشخصی‌ میان‌ مذهب‌ و دینداری بودن‌ ترسیم‌ کنیم. گیوین‌ لانگمایر با بررسی‌ رابطه‌ تاریخی‌ میان‌ مسیحیت‌ و ضد سامی‌گرایی، فرق‌ میان‌ مذهبی‌ و دینداری بودن‌ را بیان‌ می‌کند. او نشان‌ می‌دهد مذهب‌ به‌ پدیده‌ای‌ اجتماعی‌ اشاره‌ دارد، در حالی‌ که‌ مذهبی‌ بودگی‌ ناظر به‌ پدیده‌ای‌ فردی‌ است. یعنی‌ عمل‌ و عقیده‌ به‌ یک‌ سنت‌ یا نهاد مذهبی‌ نیازمند اجماع‌ گروهی‌ از مردم‌ است. پس‌ مذهب‌ امری‌ اجتماعی‌ است. اما دینداری بودن فرق‌ می‌کند. دینداری بودن‌ امری‌ شخصی‌ و در واقع‌ حتی‌ منحصر به‌ فرد است. مذهبی‌بودگی‌ این‌ امکان‌ را فراهم‌ می‌آورد که‌ افراد برای‌ تثبیت‌ جهان‌بینی‌های‌ خود از نمادها، باورها و اعمال‌ یک‌ یا حتی‌ چندین‌ مذهب‌ مختلف‌ بهره‌ بگیرند.‌

اما منحصر به‌ فرد بودن‌ مذهبی‌ بودگی‌ فردی‌ یا مذهب‌ عامه‌ برای‌ هر یک‌ از افراد اهمیت‌ چندانی‌ ندارد. مهم‌ همپوشانی‌ میان‌ باورها و اعمالی‌ است‌ که‌ افراد در درون‌ یک‌ فرهنگ‌ مفروض، برای‌ استفاده‌ فردی‌ خود اتخاذ می‌کنند. ادوارد شیلز نشان‌ می‌دهد که‌ هر جامعه‌ای‌ از یک‌ حوزه‌ مرکزی‌ برای‌ نمادها، ارزشها و باورهای‌ خود برخوردار است‌ که‌ آن‌ را کنترل‌ کرده‌ و باعث‌ پیوند افراد جامعه‌ به‌ همدیگر می‌شود. بنابر این‌ عضویت‌ در یک‌ جامعه‌ منوط‌ به‌ رابطه‌ فرد با این‌ حوزه‌ مرکزی‌ است. البته‌ شیلز، سرچشمه‌ این‌ حوزه‌ مرکزی‌ را افراد و نهادهای‌ حاکم‌ می‌داند. با این‌ حال، اگر فردی‌ بخواهد بخشی‌ از یک‌ جامعه‌ باشد، نیازمند پذیرش‌ منبع‌ و اندوخته‌ دست‌ نخورده‌ای‌ از نمادها، ارزشها و باورهای‌ مشترک‌ است. فضا برای‌ افزودن‌ دیگر نمادها، ارزشها و باورها به‌ منبع‌ گزینش‌های‌ فردی‌ باز است. تا جایی‌ که‌ حتی‌ رد برخی‌ از این‌ نمادها، ارزشها و باورها به‌ معنی‌ نوعی‌ برقراری‌ ارتباط‌ با یک‌ کل‌ وسیع‌تر است.‌

مقصود نگارنده‌ از مذهبی‌ بودگی‌ عامه، دقیقا همین‌ نوع‌ پویای‌ آن‌ است. همیشه‌ حوزه‌ای‌ مرکزی‌ برای‌ نمادها، ارزشها و باورها وجود دارد که‌ کلیت‌ مذهب‌ را درون‌ یک‌ فرهنگ‌ در برمی‌گیرد. افراد معمولا حوزه‌هایی‌ مرکزی‌ و حوزه‌هایی‌ پیرامونی‌ را برای‌ خود ترسیم‌ کرده‌ و جهان‌ معنایی‌ خود و نیز هویت‌ خویش‌ را ایجاد می‌کنند. از آنجا که‌ این‌ حوزه‌های‌ پیرامونی‌ با حوزه‌های‌ مرکزی‌ ارتباط‌ دارند، مذهبی‌ بودن‌ فردی‌ یک‌ شخص‌ در خلاء باقی‌ نمی‌ماند. مذهبی‌ بودگی‌ عامه‌ به‌ فرایند پویای‌ خلق‌ و حفظ‌ جهانهای‌ معنایی‌ افراد و نیز همپیوندی‌ آنها درون‌ یک‌ جامعه‌ اشاره‌ می‌کند. در حالی‌ که‌ می‌توان‌ تجربیات‌ منحصر به‌ فردی‌ از مذهبی‌ بودگی‌ را مشاهده‌ کرد، با این‌ حال‌ ممکن‌ است‌ مذهبی‌ بودن‌ عامه‌ در میان‌ افرادی‌ که‌ از حوزه‌ مرکزی‌ مشترکی‌ برای‌ نمادها، ارزشها و باورها بهره‌ می‌برند، مشترکات‌ گسترده‌ای‌ داشته‌ باشد. بیشتر کسانی‌ که‌ از مذهب‌ عامه‌ نوشته‌اند تجلی‌ آن‌ را به‌ مثابه‌ پدیده‌ای‌ جدید قلمداد کرده‌اند که‌ مولود نوسازی‌ و صنعتی‌ شدن‌ است. برای‌ نمونه‌ پیتر ویلیامز، عنوان‌ فرعی‌ مطالعات‌ خود در باب‌ جنبش‌های‌ مذهبی‌ عامه‌ در امریکا را تغییرات‌ نمادین‌ و فرایند نوسازی‌ در نظرگاه‌ تاریخی‌ انتخاب‌ کرده‌ است. در حالی‌ که‌ مورخان‌ به‌ بررسی‌ چیستی‌ نوسازی‌ و زمان‌ آغاز «عصر مدرن» می‌پردازند، ویلیامز مذهب‌ عامه‌ را محصول‌ فرایندهای‌ اجتماعی‌ای‌ می‌داند که‌ تنها به‌ چند صدسال‌ پیش‌ برمی‌گردند. بحث‌ توماس‌ لاکمن‌ در خصوص‌ همزمانی‌ مشاهده‌ناپذیر شدن‌ مذهب‌ با پیچیده‌تر شدن‌ جوامع‌ نیز به‌ همین‌ شکل‌ موقعیتی‌ مکمل‌ را ارائه‌ می‌کند. به‌ عبارت‌ دیگر، مذهب‌ عامه‌ با فرایند شهرنشینی‌ و صنعتی‌ شدن‌ که‌ قوام‌ بخش‌ سامان‌های‌ اجتماعی‌ پیچیده‌تر می‌باشد ملازمت‌ دارد.‌

مساله‌ دیگری‌ که‌ در ادامه‌ به‌ آن‌ خواهیم‌ پرداخت‌ این‌ است‌ که‌ چرا اندیشمندان‌ حضور مذهب‌ عامه‌ به‌ ویژه‌ در تجزیه‌ و تحلیل‌ مذهب‌ غربی‌ نادیده‌ می‌گیرند. معتبرترین‌ پاسخ‌ برای‌ این‌ پرسش‌ را می‌توان‌ در نزد همان‌ اندیشمندانی‌ یافت‌ که‌ به‌ سنتها و نهادهای‌ مذهبی‌ حاکم‌ اجازه‌ تعریف‌ ساختار مذهبی‌ را دادند. فرض‌ آنها براین‌ اساس‌ بود که‌ باورها و اعمال‌ متخصصان‌ مذهبی‌ هنجارهایی‌ هستند که‌ بر مردم‌ اعمال‌ می‌شوند و به‌ تبع‌ آن‌ مذهب‌ عامه‌ به‌ مثابه‌ انحراف‌ از معیار شناخته‌ می‌شد؛ هر چند برخی‌ آن‌ مذهب‌ توانستند در اثر استمرار در میان‌ نسلهای‌ متمادی، اقبال‌ بیشتری‌ را در نزد مردم‌ داشته‌ باشند. در سراسر تاریخ‌ مذهبی‌ غرب‌ تنها می‌توان‌ تصویری‌ سطحی‌ و ناتمام‌ از مذهب‌ عامه‌ را مشاهده‌ کرد. همزمان‌ با مستحکم‌ شدن‌ پایه‌های‌ کلیسا به‌ عنوان‌ یک‌ نهاد مذهبی، تقویت‌ همنوایی‌ از سوی‌ کلیسا آغاز شد. انحراف‌ از معیار باورهای‌ رسمی‌ کلیسا، به‌ منزله‌ ارتداد و کفر شناخته‌ شد و منحرفان‌ بشدت‌ حذف‌ یا سرکوب‌ شدند بیشتر منابعی‌ که‌ درباره‌ مذهبی‌ بودگی‌ عامه‌ به‌ دست‌ ما رسیده‌ است‌ از سوی‌ افرادی‌ حفظ‌ شده‌اند که‌ مجبور به‌ حذف‌ آن‌ منابع‌ شده‌ بودند.‌

تعداد اندکی‌ از مورخان‌ به‌ واکاوی‌ گستره‌های‌ مذهبی‌ در زندگی‌ امریکایی‌ پرداخته‌اند. پیتر ویلیامز از معدود کسانی‌ است‌ که‌ مذهب‌ عامه‌ را به‌ طور اجمالی‌ مرور کرده‌ است. هر چند خود معتقد است‌ بیشتر به‌ جنبشها توجه‌ کرده‌ تا مذهبی‌ بودن‌ فردی، افرادی‌ مثل‌ دیوید دی‌هال‌ و جان‌ باتلر بیشتر مطالعات‌ خود را به‌ دوران‌ استعماری‌ معطوف‌ کرده‌اند؛ اما کم‌ و بیش‌ بیشتر پژوهشگران‌ در باب‌ مذهبی‌ بودگی‌ عامه، اواخر قرن‌ بیستم‌ را کانون‌ توجه‌ خود قرار داده‌اند. چرا؟ جواب‌ ساده‌ است. جنجال‌ رسانه‌ای‌ قرن‌ بیستم‌ فضایی‌ را برای‌ مخاطبان‌ عام‌ ایجاد کرد که‌ به‌ تبع‌ آن‌ امکان‌ شکل‌دهی‌ به‌ آگاهی‌ عمومی‌ در اکثر جنبه‌های‌ زندگی‌ اعم‌ از بعد دینی‌ وارد مرحله‌ جدیدی‌ شد. قرن‌ بیستم‌ نه‌ تنها شاهد افزایش‌ اعجاب‌آور فرهنگ‌ نوشتاری‌ بود، بلکه‌ فرهنگ‌ شفاهی‌ و تصویری‌ نیز به‌ لطف‌ رادیو، تلویزیون‌ و فیلم‌ افزایش‌ بی‌سابقه‌ای‌ یافت. یکی‌ از مفسران‌ تیزبین‌ معتقد است‌ مورخان‌ مذهب‌ غربی‌ نمی‌توانند با تکیه‌ برارزیابی‌ مستندات‌ حاصله‌ از طریق‌ نهادهای‌ رسمی، به‌ شرح‌ وقایع‌ اخیر بپردازند.‌

پیشرفت‌های‌ فناوری‌ قرن‌ بیستم‌ باعث‌ ورود رادیو، تلویزیون، فیلم، دستگاه‌های‌ ضبط‌ و پخش‌ ویدئویی‌ و لوحهای‌ فشرده‌ به‌ زندگی‌ روزمره‌ ما شد و به‌ تبع‌ آن‌ زندگی‌ مردم‌ عادی‌ با جنبه‌های‌ نوینی‌ از اولویت‌بندی‌های‌ حیاتی‌ آشنا شدند. بیشتر متخصصان‌ امور دینی‌ از فولان‌ جی‌ شین، اسقف‌ وابسته‌ به‌ کلیسای‌ کاتولیک‌  در دهه‌ 1950  گرفته‌ تا جری‌ فالول‌ پروتستان‌  متعلق‌ به‌ دهه‌ 1980  همگی‌ از طریق‌ تلویزیون‌ به‌ بیان‌ آموزه‌ها و مواضع‌ خود می‌پرداختند. مردم‌ عادی‌ با تلفیق‌ آموزه‌های‌ شین‌ و فالول، که‌ آمیزه‌ای‌ از دو آیین‌ کاتولیک‌ و پروتستان‌ بود، فضای‌ مفهومی‌ خاص‌ و منحصر به‌ فردی‌ را برای‌ زندگی‌ شخصی‌ خود می‌ساختند. علاوه‌ بر اینها در اواخر قرن‌ بیستم‌ کتابهایی‌ با عنوان‌ «خود  یاری» برقفسه‌های‌ کتابفروشی‌ها هجوم‌ آوردند و در صدر فهرست‌ پرفروش‌ترین‌ کتابها جای‌ گرفتند. خرید این‌ کتابها نقشی‌ اساسی‌ در زندگی‌ مذهبی‌ افراد ایفا می‌کرد؛ چرا که‌ زمینه‌ تفسیر فردی‌ حیات‌ را برای‌ آنها فراهم‌ می‌کرد. مردم‌ قادر بودند باورها و ارزشها و اعمال‌ عنوان‌ شده‌ در این‌ متون‌ را با هم‌ تلفیق‌ کنند و به‌ این‌ ترتیب‌ جهان‌بینی‌ کارآمدی‌ را برای‌ خود ایجاد کنند.‌

در فرهنگ‌ امریکایی‌ پهنه‌ بسیار فراخی‌ خارج‌ از نهادهای‌ مذهبی‌ رسمی‌ وجود دارد که‌ افراد می‌توانند با اتکا به‌ آن‌ علایم‌ و نشانه‌های‌ مثمرثمری‌ را برای‌ ساختن‌ و تکمیل‌ بینشهای‌ کلی‌ خود درباره‌ جهان‌ به‌ کار گیرند. نتیجتا، مذهبی‌ بودن‌ عامه‌ صرفا پدیده‌ای‌ متعلق‌ به‌ عصر مدرن‌ یا پست‌ مدرن‌ نیست، بلکه‌ در سراسر فرهنگ‌ امریکا فراگستر شده‌ است. چیزی‌ که‌ بیش‌ از همه‌ مذهبی‌ بودگی‌ عامه‌ را در برمی‌گیرد، ارتباط‌ آن‌ با نهادها و سنتهای‌ مذهبی‌ است‌ که‌ در کشور امریکا استقرار یافته‌اند، با این‌ تفاوت‌ که‌ نه‌ با باورها و اعمال‌ آن‌ نهادهای‌ رسمی‌ مترادف‌ است‌ و نه‌ از سوی‌ آنها تحدید شده‌ است. ادعای‌ نگارنده‌ این‌ است‌ که‌ اکثریت‌ قریب‌ به‌ اتفاق‌ امریکایی‌ها از یک‌ مفهوم‌ مافوق‌ طبیعی‌ بهره‌مند می‌باشند که‌ صد البته‌ تمامی‌ آیین‌ و عقیده‌ آنها را در بر نمی‌گیرد. از این‌ رو ناگزیر از مطالعه‌ مردان‌ و زنانی‌ هستیم‌ که‌ برای‌ یافتن‌ یک‌ حوزه‌ شخصی‌ و مافوق‌ طبیعی‌ به‌ منظور اعمال‌ قدرت‌ و نظارت‌ برزندگی، جهت‌دهی‌ به‌ آن‌ و معنایابی‌ برای‌ آن‌ تلاش‌ می‌کنند.‌

این‌ رویکرد ممکن‌ است‌ برای‌ ملتی‌ که‌ ساختارهای‌ دوستی‌ قوام‌ یافته‌ به‌ واسطه‌ افراد متاثر از عصر خرد یا عصر روشنگری‌ را با خود همراه‌ دارد، جالب‌ توجه‌ باشد. طبق‌ آمار منتشر شده‌ از سوی‌ شبکه‌ سراسری‌ مسیحیت‌ در سال‌ 1986، چیزی‌ در حدود 94 درصد از امریکایی‌ها به‌ خدا اعتقاد داشتند. افراد و شرکت‌ کننده‌ در این‌ نظرسنجی‌ معنای‌ ذهنی‌ خود را در تعریف‌ «خدا» بیان‌ نکرده‌ بودند، اما قدر مسلم‌ این‌ است‌ که‌ بیشتر آنها نیروهای‌ مافوق‌ طبیعی‌ و فرابشری‌ را برای‌ این‌ مفهوم‌ لحاظ‌ کرده‌ بودند. این‌ رقم‌ 94 درصدی‌ بیشتر از 65 درصدی‌ است‌ که‌ ادعا می‌شد اعضای‌ بدنه‌ سازمان‌ یافته‌ نهادهای‌ مذهبی‌ در سال‌ 1988 را تشکیل‌ داده‌ است. اما این‌ رقم‌ 94 درصدی‌ نشان‌ می‌دهد که‌ اعتقاد به‌ یک‌ نیروی‌ مافوق‌ طبیعی‌ نه‌ تنها در نزد امریکایی‌ها متداول‌ است، بلکه‌ این‌ اعتقاد حوزه‌ مرکزی‌ باورها و ارزشهای‌ فرهنگ‌ امریکایی، و نیز پایه‌ و اساس‌ مذهبی‌ بودگی‌ عامه‌ را تشکیل‌ می‌دهد.‌

این‌ جمله‌ که‌ «تمام‌ امریکایی‌ها به‌ خدا اعتقاد ندارند» را می‌توان‌ به‌ شکل‌ دیگری‌ نیز تعریف‌ کرد؛ این‌ که‌ «تمام‌ امریکایی‌ها نظر واحدی‌ درباره‌ خدا ندارند و خدای‌ واحدی‌ را قبول‌ ندارند.» ولی‌ حتی‌ انکار باورها، ارزشها و اعمالی‌ که‌ بخش‌ از حوزه‌ مرکزی‌ متعلق‌ به‌ هویت‌ نمادین‌ امریکا را تشکیل‌ می‌دهد، خود اثبات‌ کننده‌ قدرت‌ آنهاست. اما جان‌ کلام‌ من‌ این‌ است‌ که‌ مذهبی‌ بودن‌ عامه‌ همواره‌ احساسی‌ از یک‌ نیروی‌ مافوق‌ طبیعی‌ را در بردارد و مردم‌ عادی، در طول‌ نسلهای‌ متمادی‌ برای‌ کشف‌ معنا و غایت‌ حیات‌ فردی‌ خود، نیل‌ به‌ این‌ نیروی‌ فوق‌ بشری‌ و مافوق‌طبیعی‌ را هدف‌ خود قرار می‌دهند. گاهی‌ اوقات‌ نهادها و سنتهای‌ مذهبی‌ در بیشتر موارد آمیزه‌ و تلفیقی‌ از باورها و اعمال‌ غیررسمی، رویه‌ خصوصی‌ افراد برای‌ دین‌مداری‌ را شامل‌ می‌شود.‌

منبع:

Modern American popular religion: A Critical Assessment and Annotated Bibliograghy G.E gorman, Charles H. Lippy

جی گورمن و چارلز لیپی
ترجمه: فرهاد قربان‌زاده‌ ‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها